تا که پیدایم شدی ، گمکرده ام!
از شراب چشم دریاییِ تو
گشته ام مست و تلاطم کرده ام
تنگ شد دنیای سه بُعدی مرا
رخنه در بُعدِ چهارم کرده ام
خطّ سوّم گشته شعرم، نازنین!
تا تو را در آن ترّنم کرده ام
دیدی ، آخر منفجر شد قلبِ من
ـ بستۀ عشقِ تراکم کرده ام ـ
شعرها و نوشته های صالح محمد خلیق
تا که پیدایم شدی ، گمکرده ام!
از شراب چشم دریاییِ تو
گشته ام مست و تلاطم کرده ام
تنگ شد دنیای سه بُعدی مرا
رخنه در بُعدِ چهارم کرده ام
خطّ سوّم گشته شعرم، نازنین!
تا تو را در آن ترّنم کرده ام
دیدی ، آخر منفجر شد قلبِ من
ـ بستۀ عشقِ تراکم کرده ام ـ
غبار
غبار، آینه یی بود
بلند قامت مغرور سرگذشتم را؛
و خوانشی
به گویش بومی
نبشته سنگ سر افرازی نیایم را؛
و بیهقی یی دیگر
که قاتل حسنکهای روزگاران را
به چارسوی خراسان
به دار می آویخت.
چو سوشیانسی پیر
پس از هزار زمستان
دوباره آتشی افروخت او
اوستا را؛
و شاهنامه یی آورد
شکوه باختر و فرّ آریانا را.
شنو چگونه به شبهای سرد و ظلمانی
تبیره میزند او
آفتاب را
و مینوازد شیپور با تمام نفس
آزادی را!
نکته هایی پیرامون همپیوندی زبان فارسی دری با زبان روسی
از این که زبان فارسی دری از جملة زبانهای هند و اروپایی است لهذا همگونیهای موجود واژه گانی و ساختاری و دستوری آن با زبانهای گوناگون این شاخة بزرگ، که در سرزمینهایی پهناور در آسیا و اروپا بدانها سخن میزنند امریست طبیعی
. و اما این جانب در اثر آشنایی با زبان روسی دریافته ام که میان این زبان و فارسی دری که شاخه هایی سبز از درخت گشن بیخ و بسیار شاخ زبانهای هند و اروپایی اند، فراتر از همگونی یک همپیوندی ژرف و ریشه یی نمایان است و ظاهراً این همپیوندی جالب را میان زبان روسی و زبانهای کهن آریایی چون اوستایی و پهلوی محسوستر و بارزتر میتوان به تماشا گرفت.در این نبشتة کوتاه، صرف میخواهم، موارد و نکاتی را که در این زمینه بدانها برخورده ام برشمارم و پژوهشها و مطالعات دقیق بعدی را که مسلماً هم در گسترة دانشهای زبانی و هم در عرصه های جامعه شناسی و تاریخ کهن گوینده گان آنها حقایقی جدید را روشن خواهد ساخت به زبانشناسان و پژوهشگران و دانشمندان محترم وامیگذارم
.1
ـ همپیوندی زبان روسی با زبانهای کهن ایرانی:الف ـ در زبان امروزین روسی، مانند زبان اوستایی که از پایه های فارسی دری است، هنوز حرکت اواخر کلمه ها نظر به تغییر عوامل، دیگر گونی مییابد
.ب ـ در زبان روسی، مانند زبان اوستایی هنوز نشانه هایی که بدانها سه جنس مذکر، مؤنث و خنثی را تمییز میدهند وجود دارند
.ج ـ حرفی که در زبان اوستایی میان حرفهای
«ت» و «س» تلفظ میشد و در رسم الخط کنونی آن را گاهی «ت» و گاهی «ث» مینویسند، هنوزهم در روسی وجود دارد و به شکل ц نوشته میشود.د ـ بعضی از واژه های زبانهای کهن ایرانی که امروز در فارسی دری تغییر شکل داده اند در زبان روسی هنوزهم به همان شکل اولیه و یا نزدیک به آن به کار برده میشوند
. واژه های زیرین از همان جمله اند:«
زِیمه зима » به معنای زمستان که در اوستا به همین گونه بود؛«
بُگ бог » (بَغ) به معنای خدا که در اوستایی و پهلوی «بَغ» و در سغدی «فغ» میگفتندش و هنوز در واژه هایی چون بگرام، بغلان، فغفور ... محفوظ است؛«
مات мать» به معنای «مادر» که در پهلوی هم همین گونه بود؛«
کُودَه куда» به معنای «کجا» که در اوستایی «کُذه» و در پهلوی «کذ» آمده است؛«
گواریتговарить به معنای «گپ زدن» که ریشة آن در پهلوی «گَو» بوده است؛«
چِتِرِی четыре» به معنای «چهار» که در اوستایی «چَتر» و در پهلوی «چهار» آمده است؛«
دِسِت десять» به معنای «دَه» که در اوستایی «دَسَه» و در پهلوی «دَه» آمده است.هـ ـ موجودیت پسوند نسبتی قدیمی
«اِیک» به اشکال «سکِی ский» و «چِسکِی ческий» در روسی.2
ـ همپیوندی زبان روسی با زبان فارسی دری:الف ـ برخی از واژه هایی که در متون کهن فارسی دری بدانها برمیخوریم، عیناً و یا با تغییراتی اندک در زبان روسی هنوز هم به کار برده میشوند، به گونة نمونه
:«
دِوِستِی двести» به معنای «دو صد» که در متون کهن فارسی دری همیشه «دویست» آمده است؛«
گرَه гора» به معنای «کوه» که در نامهای جایهایی مانند غور، غرجستان، چونغر، لوگر، گرجستان ... به همان مفهوم آمده است و همچنان در زبان پشتو همین اکنون به شکل «غر» مورد کاربرد قرار دارد؛ (همانندی میان زبانهای پشتو و روسی تحقیق جداگانه یی را ایجاب میکند.)«
خرَم храм» به معنای «معبد» که در واژه های فارسی دری به ویژه در نامهای شهرها و جایها مثالهایی فراوان دارد؛«
گُورَد город» یعنی «شهر» که به شکل پسوند «گراد град» نیز در روسی به کار میرود، در متون قدیمی فارسی دری به شکل «گِرد» آمده است، مثلاً در واژة ترکیبی «سیاوخشگرد» یعنی شهر سیاووش و یا «سیاگرد» به همان معنا.ب ـ در بسیاری از مصدرهای زبان روسی همپیوندی ریشه یی با مصدرهای فارسی دری مشهود است، مانند
:«
رَستِی расти» ـ رُستن، «ژِوَت жевать» ـ جویدن، «ژِیت жить» ـ زیستن، «بِیت быть» ـ بودن، «اُومِیرات умирать» ـ مردن، «دات дать» ـ دادن، «سلِیشَت слышать» ـ شنیدن یا شنودن، «ستَیَت стоять» ـ ایستادن، «خَتِیت хотеть» ـ خواستن و قس علی هذا.و این همپیوندی و همگونی در تمام حالات فعلها و واژه های اشتقاقی حفظ میگردد
.ج ـ برخی از ضمیرهای منفصل و متصل در روسی و فارسی همگونی دارند، مانند
:«
تِی ты» و تو، «مِی мы» و ما، «اَنِی они» و آنان (آنها)، «یِم ем» و اِیم.د ـ پسوند
«اَک» و«گک» که در فارسی دری برای تصغیر و یا ابراز شفقت به کار میرود در زبان روسی به همان شکل «اِک ик» و یا «کَه ка» و «اُک ок » و غیره مستعمل است.هـ ـ استعمال حرف نفی
«ن» بر سر فعلها و سایر واژه ها در هر دو زبان هم سان است.و ـ انبوهی از واژه های روسی با واژه های فارسی دری همانندی دارند، مانند
:«
زِملَیه земля» ـ زمین، «مُورَوِی муравей» ـ مور (مورچه)، «دلِینی длинный» ـ دراز، «کَرُوتکی короткий (کرَتکی краткий)» ـ کوتاه، «بَرَن баран» ـ بره (گوسفند)، «نِیت нет» ـ نه (نیست)، «یِست ест» ـ هست، «دوَه два» ـ دو، «پیات пять» ـ پنج، «شِست шесть» ـ شش، «ستُو сто» ـ صد، «برات брат» ـ برادر، «دِیرِوَه дерево» ـ دار و درخت، «مُوژ муж» ـ مرد (شوهر)، «ژِنَه жена» ـ زن، «زُولَتَه золото» ـ زر، «دوِر дверь» ـ در(دروازه) و ...البته تمام این همپیوندیها و همگونیهای یاد شده ریشه در سرشت اولیة زبانهای مذکور داشته غیر از آن داد و ستدهای زبانی است که تازه امروز میان آن هر دو صورت گرفته اند و دانشمندان زبانشناس با استفاده از روشهای علمی و پژوهشی میتوانند افزون بر این همسانیها، وجه های بیشتر اشتراک میان آنها را آشکارا سازند
.با توجه به موجودیت همپیوندی میان زبان روسی و زبان فارسی دری، این فرضیة ارائه شده از سوی دانشمندان که خاستگاه اولیة آریاییها را به دشتهای جنوب روسیه و یا سایبریا احتمال میدهد نیرومندیی بیشتر مییابد، به ویژه اگر در نظر بگیریم که بر پایة پندار زردشت ـ وخشور بلخی کوچیدن آریاییها به آریانا از سرزمین نخستین شان به نام
«اَیرانَ وَیچَه» به سبب سرمای سخت و پدیدار شدن ارواح اهریمنی بوده است و آن رویداد را با دوره های یخبندان شدیدی که سرزمینهای نزدیک به قطب شمال در اعصاری دور از سر گذرانده اند ارتباط بدهیم.واژه ها و اصطلاحات بلخیان در اشعار مولانا
موجودیت واژه ها و اصطلاحات رایج در بلخ در شعرهای مولانا جلال الدین محمد بلخی که زادة بلخ است امریست بدیهی. اما با در نظرداشت این که مولانا در خورد سالی همراه با خانوادة خویش از بلخ به سرزمین دور دست قونیه مهاجرت کرده و دیگر تا آخر عمر به بلخ برنگشته است، موجودیت انبوهی از این واژه گان در شعرهای او میتواند بیانگر دو نکته باشد: نخست این که مولانا در هنگام مهاجرت بر خلاف گفتة برخی از تاریخنگاران شاید در سنین نوجوانی قرار داشته است؛ و دیگر این که مولانا در دیار غربت در محله یی میزیسته است که باشنده گانش همه از همتباران بلخی او یعنی تاجیکان بودند.[1] البته افزون بر موجودیت واژه ها و اصطلاحات بلخیان، اشاراتی بر آیینها، تکیه کلامها، شگونها و نقطه نظرهای فولکلوریک ویژة بلخیان در شعرهای مولانا، نیز توجه را به نکته های یاد شده معطوف میدارند. طوری که آگاهی دارم استاد فرزانة معاصر بلخ ـ جناب آقای محمد عمر فرزاد ـ سالها پیش پژوهشی گسترده پیرامون این موضوع انجام داده اند که آمادة چاپ و نشر است و این سخنان پراگندة من هرگز به آهنگ نبشتن پژوهشی اندرین باره نیست، بلکه با برگ گرداندن شتابزدة «کلیات دیوان شمس» و «مثنوی معنوی» صرف نمونه هایی اندک از واژه هایی که به گویش بلخیان تلفظ شده اند را از آن دو اثر جاودانه رونویسی کرده ام ـ موارد، واژه ها و اصطلاحاتی را که پس از هشتصد سال، امروز نیز در بلخ مروج و هنوز هم ویژة بلخیان اند. البته این نمونه ها سوای آن واژه ها و اصطلاحهایی اند که در روزگار مولوی در بلخ کاربرد داشته اما امروز در آن جا متروک شده و در بایگانی سده های پیشین جا گرفته اند.
(لطفاً «ادامهء مطلب» را کلیک کنید تا به متن کامل این نوشته دست یابید!)
مروری بر سروده های «آشفته تر از باد»
«آشفته تر از باد»، سومین مجموعة شعر وهاب مجیر شاعر شناخته شدة معاصر کشور است که از سوی انجمن ادبی ـ فرهنگی ظهیرالدین محمد بابر در تابستان سال 1386 با شماره گان 500 نسخه در چاپخانة مسلکی افغان در کابل به چاپ رسیده و در بر دارندة 55 پارچه شعر در 58 روی است.
سخن گفتن دربارة شعر آقای مجیر که یکی از شناسه های شعر امروز بلخ، کشور و جغرافیای زبانی فارسی دریست آسان نیست، امّا آماجم از این نبشته، تنها نمودن نقطه های درخور تأمل و درنگیست در چگونه گی کاربرد آخشیجهای سازندة شعر در سروده های سومین مجموعة او به نوگامان این گسترة جادویی به عنوان راهنمایی؛ نه نقد، آن سان که خود وی گاه گاهی بدان میپردازد و بسیار ژرف و گسترده و دانشی و کارشناسانه هم.
به روان پاک شاعر زنده یاد شهید سید حسین آشفتة باختری:
آشفته
دیده ام خوابهای آشفته
نگرانم برای "آشفته"
امشب آشفته و پریشانم
در غم و در هوای "آشفته"
نکُند تا ابد به بزم سخن
نشنود کس صدای "آشفته"
کرده باشد سفر به ذروة عرش
روح بی انتهای "آشفته"...
رفته تا دور دست، بی پدرود
گفت هر آشنای "آشفته"
رفته بی چتر زیر بارش تیر
رفته در یک فضای آشفته
رفته و لاله های آزاده
رُسته در ردّ پای"آشفته"
آه! دیریست در صف رندان
سرد و خالیست جای "آشفته"
در نیستان بلخ خاموش است
آتش پاک نای"آشفته"...
گر نبینیم دیگرش، سوگند
بر خدا و نیای "آشفته"
ما و شمشیر شعر حماسی
ما و فریادهای "آشفته!"
یا ستانیم کین او روزی
یا رَویم از قفای"آشفته"
یک آسمان ستاره
یاران از این دیار، چه بسیار، رفته اند
از این دیار بسته به رگبار رفته اند
جانهای پاک با گذر از سیم خاردار
تا ناکجای آبیِ دیدار رفته اند
دیریست خاطراتِ بهارانِ برگ و گُل
از یاد باغ و گلشن و گلزار رفته اند
برباد، از شقاوت شلاق بادها
گلبرگهای گلبُنِ بی خار رفته اند
بس نخلهای خشک که خود دار گشته اند
بس سروهای سبز که بر دار رفته اند
آن لاله ها اگر چه که از دست رفته اند
اما نه هرگز از دل غمدار رفته اند
یک آسمان ستاره نشانی بمانده اند
آن آفتابها که شبِ پار رفته اند
به دوست فرزانه ام جناب آقای فیاض مهرآیین:
ای سوشیانس!
سر تا به پای باغچه خونین و خسته است
یک رُسته هم ز یورشِ توفان نَرَسته است
بر آستان درگهِ ابری که سوخته ست
انبوهِ جنگلی به تحصّن نشسته است
حتا که سرو کشمرِ جنگل نمانده است
زخم تبر به هر چه رسیده شکسته است
ای سوشیانس پیر، ظهوری که اهرمن
دیریست راه را به رُخ نور بسته است
آتش گرفته دریا، از دست خشکسالی
خاکستریست هر جا از دست خشکسالی
نی باغهای سبزی، نی لاله های سرخی
خاری نرُسته حتّا، از دست خشکسالی
اشکی نه تا بگریم بر کِشتهای کُشته
در گوشه های تنها، از دست خشکسالی
در بزم سوختنها، با شیشه های خالی
معتاد گشته لبها، از دست خشکسالی
"دریای رحمتت را یارب به جوشش آور"
بخشا نجات ما را از دست خشکسالی