شعرهای دفتر شعر «سرود ملّیِ عشّاق» اثر صالح محمّد خلیق


 شعرهای دفتر شعر «سرود ملّیِ عشّاق» اثر صالح محمّد خلیق ناشر: انجمن نویسندگان بلخ  نوبت چاپ: یکمجای چاپ: کابل، چاپخانۀ مسلکی افغان تاریخ چاپ: 1391 هجری خورشیدی/ 5691 آریایی جمشیدی
نارنجک

زنگ تلفن همراهم
سنگیست
که زده میشود
بر آبگینة قلبم
انگار
شرنگ شرنگِ زنجیریست
که در فصل سرخ فاجعه
با خطّ تلفن دفتر
در «پُلِ چرخی» بسته میشد
و در «پُلیگون» شکسته ...
حتّا
اگر زنگ تلفن همراهم
آهنگیست
* * *
تلفن همراه
نارنجکیست
که در دستان مرتعشم
منفجر میشود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از این حوالی مسموم...

به کدامین مغاره
و به کدامین جنگل باید پناه بُرد
از این حوالیِ مسموم
که آدمیان را جنون گاوی گرفته است،
از گندمزارانش گلِ مرگ میروید
و نفت بوی خون میدهد
*  *  *
به کدامین سّیاره
و به کدامین کهکشان، میتوان راه جُست
راه ناکجاآباد کجاست؟
که در این حوالیِ مسموم
بیکرانه ترین آبی پرواز را
حتّا برای عنقاها
آنفلونزای مرغی تهدید میکند
و بر پاکترین دامنِ عشق
لکة ایدس نشسته است
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به یادبود روانشاد میر غلام محمّد غبار

 غبار

غبار، آینه یی بود
بلند قامت مغرور سرگذشتم را؛
و خوانشی
به گویش بومی
نبشته سنگ سر افرازی نیایم را؛
و بیهقی یی دیگر
که قاتل حسنکهای روزگاران را
به چارسوی خراسان
به دار می آویخت.
چو سوشیانسی پیر
پس از هزار زمستان
دوباره آتشی افروخت او
                             اوستا را؛
و شاهنامه یی آورد
شکوه باختر و فرّ آریانا را.
شنو چگونه به شبهای سرد و ظلمانی
تبیره میزند او
                 آفتاب را
و مینوازد شیپور با تمام نفس
                                    آزادی را!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مهرگان

بوی می، بوی رزان آید همی
بوی جشن مهرگان آید همی

گفته بودی دَور میخواران گذشت
بین که آن پیر مغان آید همی

مهرگان همپای جشن رودکی
میگسار و میفشان آید همی

این هوا و این فضا گوید که باز
دورة سامانیان آید همی

تا که آیین کهن را نو کُنَد
سوشیانس آریان آید همی

از دل و از جان پذیرایش شویم
مهرگان چون مِهر و جان آید همی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


زیارت

سیراب از عَطَشِ تعظیم
رد شدم
از کنار آن گنبد سبز ملکوتی

شسته ترین لحظه ها را
ریختم
در پشتِ دَرِ دستشوییها

در آدینه ها
خطبه شنیدم
دعای حمله های خودکشانه را

و در شلوغ آسمانخراشهای خدایگانها
چرخیدم
خانة خدای یگانه را
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به دخترم نگین آزرمیدخت
نگین من

نگین من، چه دخت نازنینی!
یگانه دختر بلخ گزینی

بهاران میتراود از حضورت
گلِ نازی، گلابی، یاسمینی

سراپا عصمت و آزرم و حجبی
تو مثل یک فرشته در زمینی

دو دستِ باادب در خدمت استی
اگر می­ایستی، یا مینشینی

گهی مانند خواهر، مهربانی
گهی مانند مادر، بهترینی

اگر مسرور باشم، شادمانی
اگر اندوهگین باشم، غمینی

تو خود گویای خوبیهای خویشی
نمیگویم چنانی و چنینی

تو با این جمله خوبیها که داری
سزاوار هزاران آفرینی

تو بر انگشتر هر افتخارم
نگینی و نگینی و نگینی

دعایت میکنم در هر نَفَس من
که در دنیا و عقبا خیر بینی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خطّ سوّم


های، خود را در خودم گم کرده ام
تا که پیدایم شدی ، گمکرده ام!

از شراب چشم دریاییِ تو
گشته ام مست و تلاطم کرده ام

تنگ شد دنیای سه بُعدی مرا
رخنه در بُعدِ چهارم کرده ام

خطّ سوّم گشته شعرم، نازنین!
تا تو را در آن ترّنم کرده ام

دیدی ، آخر منفجر شد قلبِ من
ـ بستۀ عشقِ تراکم کرده ام ـ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خورشید خراسان

لبت انجیر خُلم و توت یاقوتیِ خنجان را
خجالت میدهد، دختر! زبانت قند بغلان را

روایت میکند صد کهکشان خورشید را چشمت
نگاهت صد خُمستان مستیِ انگور پروان را
 
تو چون نوروزهای آریایی نوربارانی
تو می­آیی و میپاشد نَفَسهایت بهاران را
 
شمالک میشود، عطرِ گل شب­­بوی میپیچد
به یکسو میزنی از ناز تا زلف پریشان را
 
تو را من دوست میدارم، تو را پیش از هزاران سال
ببین، باور نداری، جای جایِ بلخِ ویران را
 
نوشتم در تمام تاقها نام تو را تنها
و از عکس تو کَندم نقش، گلهای هر ایوان را
 
پرستیدم به یاد چشمهایت مِهر را روزی
زمانی رفتم آتشگاه، یادِ آن نگاهان را
 
هزاران سال نوری دُورتر هم، هر کجا باشم
تورا عاشق­ترین استم، تو خورشیدِ خراسان را
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



چشم تو

آرام  و سر به زیر و به راه است چشم تو
اما دو چشمه سارِ گناه است چشم تو
 
تا باز میشود، گلِ خورشید میدمد
پیکِ سپیده، پِلکِ پگاه است چشم تو
 
باور بکن که کرده مرا غرقِ غرقِ خود
چرخابِ چشم تو و گواه است چشم تو
 
افیونی و روانی و معتاد گشته ام
من را که کرده است تباه، است چشم تو
 
بسیار خسته ام بنشین رو به روی من
یک دو پیاله چای سیاه است چشم تو
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


لبخند

بَرَد تا ناکجای کشفهای تازه لبخندت
غزلهای مرا بخشد فضای تازه لبخندت
 
بزن لبخند ای زن! تا جهان بر من زَنَد لبخند
برایم میدهد حال و هوای تازه لبخندت
 
ز یکسو میزند زخمم نگاه فتنه انگیزت
ز یکسو از نمک بارَد بلای تازه لبخندت
 
جواب «دوستم داری؟» ـ همان «آریِ» دیرین را
به من گوید همیشه با ادای تازه لبخندت
 
بخوانَد سوی خود، بسیار خودمانی مرا هر صبح
پذیرایی کُنَد با شیرچای تازه لبخندت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


 تعبیر خوابهای پریشان

لیلا! روال زنده گی ام را به هم زدی
یک سرنوشت تازه برایم رقم زدی

بگریستم، به خنده شدم، نوغزل شدم
باران شدی، شگُفتی و از عشق دم زدی

زنگم زدی و با نََفَسِ گرمِ گرمِ خود
آتش به میز و صندلی و دفترم زدی

یک شهرِ زیروروشده ام، تا که آمدی
پسکوچه های تنگِ دلم را قدم زدی

تعبیر خوابهای پریشانِ من شدی
گشتی سروده‌یی و سر از این قلم زدی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


دوست دارمت

... و صفر ،نقطه و نقطه ،شماره میگیرم
نمیشوی «رُخ» و از سر، دوباره میگیرم

صدای نغمۀ نابی که پشتِ خطّ استی
و پرّ و بالی کز این اشاره میگیرم

به جستجوی دو ـ سه لحظه خلوتی با تو
ز دیگران دو ـ سه گامی کناره میگیرم

هلو ...!، ستاره و ماه و هر آنچه زیباییست
برای نامِ تو بعد استعاره میگیرم

سرودِ تازه نه، بل، «دوست دارمت» را باز
به ات به زمزمه مثلِ هماره میگیرم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تقویم لیلایی
 
نه جمشیدی، نه کوچی و نه ترسایی­ست تقویمم
بُوَد مبدای آن عشقِ تو، لیلایی­ست تقویمم
 
عسل استند یکسر ماهها و لحظه­ها شیرین
تهی از روزهای تلخِ تنهایی­ست تقویمم
 
نه شنبه و نه یکشنبه و نِی . . . نِی کار و نِی دفتر
هَمَش تعطیل است و جشن­برپایی­ست تقویمم
 
فقط یک لحظة جاویدِ بی­آغاز و بی­انجام
نه سال و ماه و روز و هفته­آرایی ست تقویمم
 
سَرِ میز و بَرِ دیوار، یا در جیب جایش نیست
که قلبی است و ناپیدا، فراجایی­ست تقویمم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ترا هر بار میبوسم

پَیِ هم «نِی . . .»، چرا این قدر مُحکم میشوی، بانو!
مرا بگذار بوسیدن، مگر کم میشوی؟ بانو!

مرا میبینی و گُل میشوی و هدیه­ام، امّا
تو را میبویم و بارانِ شبنم میشوی، بانو!

به لب نِی و دلت پُر از تبِ خواهش، سپاس از تو
برایم هر زمان خواهم، فراهم میشوی، بانو!

تو را هر بار میبوسم، سپس میخواهمت پوزش
تو با این عادتم معتاد کم کم میشوی، بانو!

چو دست دوستی دادیم با هم، روی­بوسیدن
دگر کار خلافی نیست، مَحرم میشوی، بانو!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تار و  ترانه

با رود و با پرنده هماهنگ میشوی
بر خسته­گیِ روحِ من آهنگ میشوی

پُر میکنی، پُر انجمن خَلوتِ مرا
تار و ترانة منِ دلتنگ میشوی

می­­آیی و گرفته­گیِ خاطرِ مرا
آب و هوای تازة سالنگ میشوی

دفتر، نگارخانه شود از حضورِ تو
تا واردِ ادارة فرهنگ میشوی

با آن که بس صمیمی و یکرنگ با منی
تا دست میدهم به تو، یک­رنگ میشوی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیدار

در اتاقم نشسته­ام تکِ تک
میزنی، نازنین! به در تک­تک

چشمِ من روشن، آمدی، تابید
آفتاب از کدام سوی اینک!

لحظه­یی خیره میشَوِیم به­هم
گوییا میکنیم چشم­بَرَک

میمکم روی گندمیِ تو را
تا که باهم شویم نان و نمک

دوست میدارِیَم؟ یگانه­ترین!
میشمارم، جواب دِه! سه، دو، یک

چشم گریان و میزنی لبخند
میشوی آفتاب­بارانک
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سیزده­بدر

گفتی­ام: چیست آخرین اثرت؟
ـ نازنین! شعرِ اوّلین سفرت

از کجا تا به ناکجا با من،
منِ سرگشته، کُشته، در­به­درت

رَفتنِ مان به جشنِ «سبزه­لگد...»
لحظه­های اثیریِ «چَکرت»

راه میرفتی و ستارة بخت
میفشانید زر به رهگذرت

سبزه میکرد پهن «پای­انداز»
سبزه میرُست هی به دَور­وبرت

سبزه بر رویِ سنگها حتّا
بهرِ گلگشتِ سیزده­بدرت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زادروز

باز روز اوّل مهر است، مهرانگیز!
سالگرد عشق مان و زادروزت نیز

در بهاران حضورت سوّمین بار است
سالِ من نو میشود از اوّل پاییز

دادمت روزی گل سرخ دلی، امّا
نیست حتّا اینچنینم هدیه­یی ناچیز

از سرود تازة خود دسته­یی صدبرگ
تحفه می­آرم که بزمت را کُنم گُلریز

میزبانت میشوم در ساحل آمو
است اگر دشوار باتورفتنِ شاندیز

«گُل کُنی» تا با نسیم گرمِ انفاست
میگذارم شمعِ عمرم را به روی میز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


اشتباهِ عاشقی

راه­اندازی نمودی کارگاه عاشقی را                        
تا بیاموزی برایم رسم و راه عاشقی را
                        
دانش­آموزت شدم تا جا دهی در مغز ـ مغزم
حسِّ خوب و پاک و شیرینِ گناه عاشقی را

از پیامدهای آن میدانم، اماّ دوست دارم
تا کنم تکرار و تکرار اشتباه عاشقی را

عشق ورزم با تو آن اندازه، تا آخر برآرم
از دلِ این عاشقی یکروز آه عاشقی را

تا به شام عمرِ خود خواهم تنفّس کرد، لیلا!
آن هوای تازه و عطرِ پگاه عاشقی را
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رایانه

تو با رایانه سرگرمی و من سرگرم دیدارت
 نمیخواهم که بردارد تََرَک آرامش کارت

نوازش میدهی هر دکمه را و رویِ رایانه
سرودِ مِهر، تنها، میتراود از نوشتارت

نوازش میدهی هَی دکمه­ها را با سرانگشتان
نمیدانم که آیا میرسد کی نوبتِ یارت؟

سری زن کلبة «وبلاگِ» این دیوانه­ات را هم
به روزم با سرودِ تازة گلبرگِ رخسارت
 
اگر هم داشتی فُرصت، برای لحظه­یی بنشین
نثارم کُن «نگاه»ات را و گپهای گهربارت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 

دل­ناگفته­ها

میدهد چشمت چراغ سبز سویم
میشگوفد باغ سرخ آرزویم

است میگویی بِه از پهلو نشستن
مینشینی باز، رؤیا! رو­به­رویم

زیرِ بارانِ بهاریِ نگاهت
میزنم دل را به دریا تا بگویم:

 کرده ای برپا چه طوفانی از آتش
در دلم ، حتّا اگر سوزد گلویم

واژه­های رویِ دنیا را برایت
در میان چشمه­سار شعر شویم

شامها تا صبحها چون «بامداد»م
صبحها تا شامها  هم «شاملو»یم

 شرحِ خاموشیِ دل­ناگفته­ها را
قالبی نو، نه، زبانی نو بجویم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خط سرخ

مینویسم چکامه با خط سرخ
خو گرفته­ست خامه با خط سرخ

بسمِهِ سبز و بعد ازآن نقطه،
نقطه، نقطه، ادامه با خط سرخ

استوارم به عهدِ خود همچون
پیروانِ اسامه، با خط سرخ

بگذرم، هر قَدَر که بگذارند
سَرِ راهم علامه با خط سرخ

خبرِ عشقِ ماست داغترین
توی هر روزنامه با خط سرخ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خوب نیست

گفتی که عاشقی مکن، این کار خوب نیست
رسواشدن به کوچه و بازار خوب نیست

کم کن به من نگاه، در انظار دیگران
این خیره­خیره دیدنِ بسیار خوب نیست

میترسم از زبان­زدِ مردم­شدن، «خلیق»!
از من مگیر نام در اشعار، خوب نیست

این حرفها درست...، مگر نیست دستِ من
تا دست برکشم، دگر اصرار خوب نیست

بد نیست اندکی به مدارا عمل کنی
این روزها که حالِ منِ زار خوب نیست

آهنگِ جان­نواز و روانپرور است و مست    
تکیه­کلامِ خوبِ تو، ای یار! ـ  «خوب نیست»

در اقتفای تکیه­کلامِ تو، در غزل
من هم ردیف ساختم این بار «خوب نیست»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


برفی

دیر شد، کَی یارِ جانم میشوی
رهسپارِ آشیانم میشوی

با پیامی گرم کردی برفی­ام
مژده دادی میهمانم میشوی

در زمستانی­ترینِ لحظه­ها
آفتابِ مهربانم میشوی

اوّل خردادماه است و هنوز
میهمانم کَی ندانم میشوی؟

چارِ عصر، امروز با شیرِ یخی
گشته­ است آماده خوانم، میشوی؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


رقص ماهیهای دستانت


رَخت شویی، آسمان طشتِ پرآبت میشود
ابر کف می­آوَرَد موجِ حبابت میشود
                              
در تمنّای نوازشهای دستانت، صنم!
خرمن گُل روسری­، سبزه جرابت میشود

رقص ماهیهای دستانت تماشاکردنی­ست
شادمانی‌بخشِ هر مست و خرابت میشود

تا رسانَد دست بر دامان پاک و شسته­ات
تار و پودِ روح و جانِ من طنابت میشود

تا بنوشد آبِ لای پیرهنهای تو را
ماه حتّا نیمه­شبها آفتابت میشود

جشن بیرقهای رنگین رها در بادها
برگزار از تکّه­های جامه­بابت میشود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خودسوزی

در این حوالیِ مسموم هر چه آموزی
نمیشود که کُنی زنده­گیِ امروزی

نسیم نور و رهایی نمیوزد، بانو!
 به سوی پنجره تا چند چشم میدوزی

سیاهی است و سیاهی، نمیتوانی رفت
اگر هزار هزار آفتاب افروزی

  من از همان یکمین روزِ عشق میگفتم 
که بسته است به روی تو راهِ پیروزی
 
ببین که رابعه گشتن هنوز ممنوع است
رگت بُرند اگر مِهر در دل اندوزی

ولی تو پر زدی و بال همچو ققنوسی
میان اینهمه آتشفشانِ کین­توزی  

و قسمتت به گمانم که از همان آغاز
به سانِ دخترِ خورشید بود خودسوزی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


مینویسم

باز هم امشب تو را چون شعر و «ناول» مینویسم
باز هم تنها تو را ای ماه کابل مینویسم

مینویسم، میزنم خط، مینویسم، میزنم خط...
نی، دگر بس ـ بر خدا بادا توکُّل ـ مینویسم

با خط سوّم، زبان بیزبانی هم که باشد
هرچه بادا باد، دیگر، بی­تأمّل مینویسم

نی، ولی میترسم از رسواشدن مثل همیشه
گرچه چندم بار شد پیچیده ـ در کُل ـ مینویسم

خوب، پس «گُل» میکُنم نام تو را تا کس نداند
جای آن در برگها ـ سه نقطه، نی ـ «گُل» مینویسم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هشدار

نمانده حوصله، کاری خلاف خواهم کرد
میان جاده تو را اختطاف خواهم کرد

چو دیو میبرمت دُورِ دُورِ دُور، پری!
حصار، دَور تو از کوه قاف خواهم کرد

به دَورِ قلعه سپس هفت خوان و در هر خوان
هزار خوان دگر را مضاف خواهم کرد

هزار رستم اگر بر رهایی­ات آیند
بدون دلهره تنها مصاف خواهم کرد

اگر نیاز به یاری شود، فقط با مرگ
برای داشتنت ائتلاف خواهم کرد
 
برای بار پسین باز میدهم هشدار
که نیست آنچه که گفتم گزاف، خواهم کرد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کتاب عشق

کتاب عشق را همواره میخوانی و میخوانی
ولی آیاتِ حتّا مُحکماتش را نمیدانی

کتاب عشق را شاید فقط از روی سرگرمی
نمیخوانی و تنها مینمایی برگ­گردانی

بخوان، لیلا، به نام حضرت دل با حضورِ جان
کتاب عشق را، تا یاد گیری­اش به آسانی

بخوان، لیلا، کتاب عشق را تکرار در تکرار
که تا خود کاملاً یک روز مجنونی شوی ثانی

بخوان آن قدر تا گردد دَمت گرم و زنی آتش
کتاب عشق را و خویش را، چون من شوی فانی

الفبای کتاب عشق را تا آشنا گردی
بکُن مجموعه­ی شعرِ مَرا یک بار روخوانی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آنسوی دریاها

دل خود را به دریا میزنم، ای دختر دریا!
اگر شد میبرم آخر تو را آنسوی دریاها

مپرس ای ماه جابلقایی از راه و از آهنگم
نمیدانم کجایت میبرم، شاید به جابلسا

از این جایی که ایما و نگاهی هم گناهی است
به آن جایی که عشق و عاشقی کاریست بی امّا

نشینم چشم در چشمت به هر میخانه­یی بی­ترس
بگردم دست در دستت سرِ هر جاده بی­پروا

برایت هر شبی دیوان شعر تازه­یی­ گویم
و در هر شعرِ خود گیرم بدون شرم نامت را

اگر هر شب شَوی دریای مَی، از تشنه­کامیها
تو را تا بامدادان تا به آخر سر کشم، مینا!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سرود ملّی عشّاق


حکایت من و تو چاق میشود روزی
زبان‌زد همه آفاق میشود روزی

حکایت من و تو استعاره­یی از عشق
بدون شبهه و اغراق، میشود روزی

مقام عاشقیِ آفتابیِ من و تو
نماد روشن اشراق میشود روزی

برای زینت هر کاخ، نام هر دوی مان
نوشته بر سرِ هر تاق میشود روزی

و فی‌البدیهه­ترین شعر عاشقانۀ من
سرود ملّی عشّاق میشود روزی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گشنه­چشم

تو میزبان بشوی و بگستری خوانت
فرشته­گان خدا میشوند مهمانت

تو راست مائدۀ آسمان بی­پهنا
و مهر و ماه و تمام ستاره­گان نانت

تو میزبان بشوی، روحِ من برآرد دست
که تا درازکُند سوی خوانِ الوانت

بُرید خواهد جای ترنج دستش را
اگر که گردد همسفره ماهِ کنعانت

چه دست خواهد دادش؟ اگر که جام میی
کنی به سوی کسی پیشکش به دستانت

به ویژه این که به ناگاه دست­پختت را
تعارفی بکنی از کمال احسانت

* * *

چه وقت باشد؟ تا برگ دعوتی از تو
رسد به من، به منِ گشنه­چشم و حیرانت

که جرعه جرعه بنوشم شراب چشمت را
که لقمه لقمه خورم نان روی تابانت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نگاه گرم تاجیکانه

گُل من! مشرب بیگانه داری
که میسوزم، ولی پروا نداری
چرا پس با تمام سردمهری
نگاه گرم تاجیکانه داری
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روز عاشقان

از اینجانب، رفیق بی نشانت
از این دوری درود بیکرانت!  
شب است و شب تمام عمرِ عشاق
 مبارک باد روز عاشقانت!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جای تو خالی

نمیبینم ترا در این حوالی
چطوری؟ نازنینم! در چه حالی؟
من و میخانه­ها و شبنشینی 
به پشت میزِ من جای تو خالی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خورشید زمستانی

تو تاجیکی، مگر نرمی نداری
خواص دخترغرمی نداری
چو خورشید زمستانی، عزیزم!
 درخشانی، ولی گرمی نداری
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بزم شعر و موسیقی

به پای صحبتت بودن چه زیباست!
که بزم شعر و موسیقی سراپاست
سخنهایت سرود مولوی اند
و آواز تو آواز شکیلاست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سالگرد
فضا آگنده از ساز و نوا است
به هر سو شادمانی یی به پا است
درخت و باغ و گل رقصند باهم
که جشن سالگرد «ساینا» است
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

صبحانه

به دنیا نیست چون من چشم­سیری
 که میباشد مرا صبحانه  دیری
 از آن سرخ وسفید، آن گونه و روی
مربّای اناریّ و پنیری
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عکس

چه‌سان مانَد، بگو! پوشیده رازم؟
امان از عکست، ای بانوی نازم!
که هر جای اتاقم نقش بسته­ست
به دیوار و در و بر جانمازم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 آرایش

قدت چون سرو آزاد است، لیلا!
رُخت چون گُل، تر و شاد است، لیلا!
به آرایش نیازت نیست هرگز
که حُسن تو خداداد است، لیلا!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ببوسم

نمان تا چشم مستت را ببوسم
لبان مَی­پرستت را ببوسم
ولیکن دستِ کم بگذار، رؤیا!
که رویت را و دستت را ببوسم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ولی چشمان تو گویند...

الا لیلا، الا دخت مزاری!
اگر چه بر زبانت نیست «آری»
ولی چشمان تو گویند این را:
که بی اندازه من را دوست داری
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تو بودن و نبودن

نبودن با تو یک لحظه­ست دوزخ
نه، بودن نیز دشوار است، آوخ!
هزاران بوسة گرم از لبانت
اگر گیرم، نمیگردد دلم یخ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر تازه

هلو، بشنو! برایت باز شعر تازه­یی دارم
چطوری؟ من که دردِ عشقِ بی­اندازه­یی دارم

به شعر من بخوان، نِی حافظ شیراز، فالم را:
چرا هستیِ پاشیده زهم شیرازه­یی دارم؟

به شعر عشقیِ من میکنند آغاز محفل را
به بزم عاشقان نام بلندآوازه­یی دارم

تشکّر! پُرهیاهو ساختی­اش، گفته­ات بودم:
دلی چون خانقاهِ بی در و دروازه­یی دارم

هنوز آخر نگردیده گپم، مگذار گوشی را
فقط بیدارخوابِ دیشبم، خمیازه­یی دارم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

سخن عشق

از چه چنین سخت عبوسی؟ بگو!
نیست اگر حرفِ خصوصی، بگو!

است اگر از عشق سخن،پس یکیست[1]
فارسی و پشتو و روسی، بگو!

قلب من آتشکدۀ مِهر تست
میشنوم، دخت مجوسی، بگو!

روز زن است و من و تو رو به رو
بوسه زنم، یا میبوسی؟ بگو!

وعدۀ دیروزی گلگشت بس!
مژدۀ فردای عروسی بگو!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

صبحِ هفتِ فروردین

باغ آرزویم را مرغ حق سرود آمین
پرجوانه و گّل شد صبحِ هفتِ فروردین

چند بار آهسته «چیغ میزنم» گفتی
 لیک باز این دست و آن خشونت شیرین

از من آن همه اصرار، آن هزار پررویی
  از تو آن تقلّای باادا و باتمکین

با بلوغ گلباغِ حُسن تو درافتادم
هی به مثل زنبورِ انگبین شدم گلچین

تا که یافت آمیزش با دَمت نفسهایم
من به زنده­گی دیگر کاملاً شدم خوشبین
[1] ـ یکیست ترکی و تازی در این معامله، حافظ!
حدیث عشق بیان کن به هر زبان که تو دانی!

شعرهای دفتر شعر «مراد از بلخ تو بودی...» اثر صالح محمّد خلیق

شعرهای دفتر شعر «مراد از بلخ تو بودی...» اثر صالح محمّد خلیق
ناشر: انجمن نویسنده‌گن بلخ
جای چاپ: چاپخانۀ مسلکی افغان، کابل
تاریخ چاپ: 1393 هجری خورشیدی/ 5693 آریایی جمشیدی 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صبح به‌خیر!

سپیده گشتی و گفتی به‌یار صبح به‌خیر
برای عاشق شب‌زنده‌دار صبح به‌خیر

برای یار چه صبحانۀ گوارایی‌ست
از آن لبان شکرپاره‌بار «صبح به‌خیر»

قَسَم به‌روی تو، هر سو که روی گردانی
شنیده میشود از هر کنار: صبح به‌خیر

سپیده چشم گشاید، اگر به لب آری
به‌نیمه‌های شب تارِ تار صبح به‌خیر

دمیده‌ای به من این بار صبحِ عمرِ نوی
اگر چه گفته‌ای‌ام بار بار صبح به‌خیر 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
غم سرخ

باز ابری‌ام و توفانی‌ام و بارانی
در هوای تو، اَبَرتشنه‌لب مرجانی!

روح من، خیمۀ آتش‌زدۀ پردودی‌ست
قلب من، لالۀ پرپرشدۀ نعمانی

 می‌فشارند گلوی غزلم را امشام...
باز بر خوان غمت آمده‌ام مهمانی

کَی توانند غم سرخِ ترا گریه کنند
صدهزاران چو من و محتشم کاشانی

با توام، با تو، غریبانه‌ترین تنهایی!
می‌روم راهِ ترا، عاشق جاویدانی!  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

شعرواره‌یی دیگر

آمدی سراغِ من از شماره‌یی دیگر
از شماره‌یی دیگر، با اشاره‌یی دیگر

خواستی کنی شوخی با پیامک گنگی:
یک ستاره و عشق و پس ستاره‌یی دیگر

یا نیافتی جز این، نازنین کم‌رویم!
گفتنِ گپِ دل را راه و چاره‌یی دیگر

یا که آزمون کردی یار سادۀ خود را
تا چه‌ها بگوید با ماهپاره‌یی دیگر

هر چه بود آهنگت، میشناسمت، دیدی؟
پاسخ پیامت شد شعرواره‌یی دیگر  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

داستان دیگری

شهرزاد من! بکن سَر با زبان دیگری
در هزار و دوّمین شب داستان دیگری

در هزار و دوّمین شب داستان دیگری
داستان دوره‌های باستان دیگری

نِی، غلط گفتم، بگو از دورۀ آینده‌یی
از زمانی که نباشی تو از آن دیگری

می‌شود این بار آغازید بی بود و نبود؟
از همانهایی که زیر آسمان دیگری...

از همانهایی که زیر آسمان دیگری
اتّفاق افتند شاید هم به سان دیگری

آن‌طرف‌ها میتوان بی‌داستانی زیستن؟
چیستی‌یی داشت بی شرح و بیان دیگری

داستان درد من تکرار در تکرار شد
شهرزاد من! بکن سر داستان دیگریخبر تکراری

من همان عاشقت‌ام در‌به‌در تکراری
زهر گردیده برایم شَکَر تکراری

«نیست خوب» و «نه» و «بس»، «بار دگر»، آه، بس‌است!
دست کم یک گپک تازه‌تر تکراری

خسته‌ام خسته از این زنده‌گی، امّا چه کنم؟
بسته‌ام با نَفَسِ بی‌پدر تکراری

دیگر از دُوریِ تو هیچ هراسی نکنم
شدم «آموخته» با این خطر تکراری

تو مرا تازه‌ترین تازه‌ترین خواهی ماند
ای مرا دیده همیش از نظر تکراری  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

غزالان غزل‌هایم

سرودِ صد قناری خفته در هر حرف آوازت
هزاران جنگلِ آشفته در هر حرف آوازت

نسیم صد بهار بی‌خزان در هر دَمَت پیدا
نشان صد گُلِ بشگفته در هر حرف آوازت

زبانت پارسی و بیگمان قند است و شیرین است
و دُرهای دریِ سُفته در هر حرف آوازت

چراگاهان آرام غزالان غزلهایم
چه صحراهای سبز و رُفته در هر حرف آوازت!

تمام شاعرانِ همزبانم وامدارانت
هزاران گفتۀ ناگفته در هر حرف آوازت

چه توفانهای سنگینی دل دریای روحم را!
ـ شَوِی هرگاه برآشفته ـ در هر حرف آوازت 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 

رهایی

من اگر سرمستم  و بدمست، در دست توام
من اگر هم رَفته‌ام از دست، در دست توام

این‌همه سرمستی و بدمستی از دست تواند
با تمام بیخودی دربست در دست توام

 در جهان از من رهاتر کس نخواهد بود و نیست
تا که با هر بودم و با هست در دست توام

من رهایم، من رهایم، من رهایم، من رها
از رهایی کَی توانم رَست؟ در دست توام

کَی بوَد دشوار راه زنده‌گی و راه عشق؟
می‌روم بی‌خسته‌گی، تا دست در دست توام 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من کیم؟

من کیم؟ لِه به زیر پا شده‌یی
برگِ از شاخه‌ها رهاشده‌یی

من غریبم، غریب تنهایی
مردی از نسل جابه‌جاشده‌یی

مردی از نسل عاشقان خدا
لیک از عصر خود جداشده‌یی

عاشقی خاسته ز خواب قرون
با نگاری نو آشناشده‌یی

مثل اصحاب کهفم و دارم
سکّۀ قلبِ شهرواشده‌یی   

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

میوه‌های ممنوعه

چه‌سان دراز کنم، نازنین! به سوی تو دست
تنت بهشتِ پُر از میوه‌های ممنوعه‌ست
ببین! جوان شده‌ام باز در بهشت تنت
اگر نه عشق کجا و رسیده عمر به شست

چه سیبِ گونه و گیلاس لب، انارِ چه و...!
چه‌گونه کس نشود از شراب وسوسه مست؟

به راستی که ـ به قول تو ـ نیستم آدم
اگر نه دیده از این میوه‌ها نباید بست

گناه است که من باشم و بهشت تنت
هزار روزۀ صدساله را اگر نشکست

بهشت و میوه و حوّا اگر یکی باشند
چه چاره‌یی‌ست؟ ترا بهرِ تو دهم از دست؟

تنت بهشت پُر از میوه‌های ممنوعه‌ست
فقط به سایۀ آن می‌توان نشست و نشست  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مراد از بلخ، تو بودی... 

ترا در خواب می‌دیدم، ترا ای خوبِ خوبستان
ترا از دوره‌های دُورِ دُورِ دُور تا الآن

ترا عاشق‌ترین بودم، ترا عاشق‌ترین استم
ترا من می‌پرستم با تمام روحم و با جان

منم خوشبختِ خوشبخت از میان مردم دنیا
که تنها من توانستم به چنگ آرم ترا آسان
 
هلا ای خوبِ خوبان! خوب می‌دانم، به بلخ آمد
برای بردنت یک بار هم اسکندر از یونان

و چندین بار هم این شهر را در جست‌وجوی تو
غزان زیر و زبر کردند و یا چنگیزیان ویران
 
 جوانی را فدایت کردم و با اندکی تأخیر
به چنگ آوردمت امّا، منِ عاشق چه‌قدر آسان

تو، خود، فال خودت را دیده بودی و خبر بودی
که آخر استی از مردی تولّد‌گشته در آبان

که آخر می‌شوی مالِ منِ شاعر که تا سازی
تمام واژه‌ها را در تنور عشقِ خود بریان
 
مراد از بلخ، تو بودی به شعر ناصر خسرو
من آگاهم که پیش از من سرودت شاعر یمگان

ترا دیده‌ست در آیینۀ شمس آن جلالِ دِین
که تَرک وعظ و منبر گفت و شد در جاده‌ها رقصان

ببینم تا که از دستِ منِ مسکین چه می‌آید؟
به راهی گام بنهادم که دانم نیستش پایان
 

ببینم تا چه پیش‌ آید برایم بعد از این دیگر؟
سرایم باز هم دیگر برایت چند تا دیوان؟ 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گُلدانیِ خلوت

هر غزلِ نوِ مرا تا که ردیف می‌شوی
با همه دخترانِ این شهر، حریف می‌شوی

شرم و حیا که میکنی لحظۀ بوسه‌دادنت
چون گل سرخ تازۀ بلخ شریف می‌شوی

خاطره می‌شوی و گُلدانیِ خَلوت مرا
آمده باغ باغ گُل‌های لطیف می‌شوی

نِی فقط از زبان من شعر و ترانه می‌شوی
مایۀ هر چه از هنرهای ظریف می‌شوی

تا که نخواندت کسی باز به روزگار ما
خطّ خروشتی و یا هیرُغلیف می‌شوی
 
شعر «خلیق» چیست؟ ای تاب و تب زنانه‌گی!
شعر «مجیر» می‌شوی، شعر «عفیف» می‌شوی 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیوانه‌گی

باز هم شاید برایم ریختی برنامه‌یی
از چه برپا است اگر نه در دلم هنگامه‌یی

اوستاد عشقم و دیگر چه می‌سازی مرا
بیش ازین؟ شاید که در دیوانه‌گی علّامه‌یی
 
می‌شوم دیوانه‌یی دیوانه‌یی دیوانه‌یی
تا به روحِ من نباشد دیگر از تن جامه‌یی
 
گفته‌هایم از همین اکنون چرنداند و پرند
بعد از این شاید نیاید بر لبانم چامه‌یی

از من و تو شاعران سازند بعد از سال‌ها
لیلی و مجنونی و سلسالی و شهمامه‌یی 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سیب سرخِ گونه‌ات

عاشقان و جست‌وجوی سیب سرخِ گونه‌ات
شاعران و گفت‌وگوی سیب سرخِ گونه‌ات

پوست می‌کردی برایم سیب زرد تازه‌یی
چشم من امّا به سوی سیب سرخِ گونه‌ات

سرخ‌تر می‌شد نه کم‌تر، بار اگر می‌دادیم
می‌زدم دندان به روی سیب سرخِ گونه‌ات
 
می‌توانستم عزیزم کاش کرمی می‌شدم
می‌گرفتم جای توی سیب سرخِ گونه‌ات

بر سر گورم هزاران سال بعد آیی اگر
زنده خواهم شد به‌بوی سیب سرخِ گونه‌ات 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رقص

عروسی رفتی و گفتند بس مستانه رقصیدی
کرشنا گشتی و در صحن یک افسانه رقصیدی

در و دیوار همپای تو چرخیدند و چرخیدند
نه تنها دختران، وقتی که در آن خانه رقصیدی

زمین در لرزش آمد، گِردبادی سخت و توفان خاست
تو که با دست و پا و با سر و با شانه ... رقصیدی

تو که بر بیتی از این شاعرِ خود سر نجنباندی
چه شد آخر که با آواز یک بیگانه رقصیدی؟

به هر ساز تو، من همواره صدها بار رقصیدم
به صدها سازِ من، یک بار هم امّا نرقصیدی

فقط یک لحظه در خواب خوشی روی خیابان‌ها
که دیدم دست در دستِ منِ دیوانه رقصیدی  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک لحظه...

هر چیز دگر است برای من اضافی
از هر دو جهان است فقط عشق تو کافی

تنهایی صدسالۀ این خسته‌روان را
یک لحظه مصاحب‌شدنت کرد تلافی

تا مایۀ هر واژۀ من از دهنِ تست
هرگز غزلم را نشود تنگ قوافی
 
آن‌گونه که دور از تو نبوده‌ست قرارم
آرام نگیرم به برت، آیۀ صافی!

برگردنت از بوسه مگر خال بکوبم
«بر گردنم از بوسه مگر شال ببافی...»[1] 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

باید از تو گفت

حوت هم تمام شد ولی حمل نمی‌شود
یارِ هم شدیم و ماهِ مان عسل نمی‌شود

نیستم اگر چه خواب، شب تمام کی شده؟
روز با اذان مرغِ بی‌محل نمی‌شود

مشکلی عجیب است کار عشق و عاشقی
پرسش همیشه‌یی که هیچ حل نمی‌شود

از دلم کشیده‌ام به غیر تو هر آنچه بود
کعبه، خانۀ خدای، با هبل نمی‌شود

باید از تو گفت و از تو گفت و از توگفت، چون؛
از تو نیست اگر سخن، غزل، غزل نمی‌شود 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الگوی زیبایی

چه شد سر تا به پا دوشیزه‌یی گشتی اروپایی
نَه چادر، نِی جُرابی، گیسوانت نیز خرمایی

مرا اسپندیِ خود گیر، اگر نِی چشم خواهی شد
قَسَم بر چشم جادویت ، شدی الگوی زیبایی

شدی موضوعِ ... هر صاحب‌نظر در میزهای گِرد
 شعار گرمِ گرمِ حزب‌ها در راه‌پیمایی

برایت عدّه‌یی سرداده فریادِ حقوق زن
گروهی انتحاری گشته‌اند از فرط شیدایی

و می‌ترسم که جنگ سوّم دنیا به‌پا گردد
 در آخر از شرار فتنۀ آن چشمِ‎ دریایی 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پوزش

پیامت رسید و سلامت نبود
در انجام، «بااحترام»ت نبود

نگارش یقینن از آنِ تو بود
اگرچند امضا و نامت نبود

پیام از تو بود و کلام از تو بود
فقط لحنِ شیرین‌کلامت نبود

بزرگی کن و خرده‌گیری مکن
کجا شد؟ مگر لطف عامت نبود؟

اگر گفته‌ام حرفی و جمله‌یی
که بر وفق مَیل و مرامت نبود

زبان مرا خود، تو، کردی دراز
که کوتاهی از این غلامت نبود

اگر با تو بود آشنا سال‌ها،
مزاحم به ‌هر صبح و شامت نبود

تو خود راه دادی مرا سوی خود
اگر نِی «خلیق»ت ملامت نبود 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یلدای چشم‌های تو

امشب برای من شده یلدا بهانه‌یی
تا بهر چشم‌های تو سازم ترانه‌یی

یلدای چشم‌های ترا یاد میکنم
توفان به پای می‌شود از هر کرانه‌یی

امشب دلِ پُر از غم و خونین خویش را
خواهم بُرید پیش تو چون هندوانه‌یی
 
از برگ برگِ دفتر سرخ دلم ببین
ناید به فال جز غزل عاشقانه‌یی

بنشین تو هم به سفرۀ یلدایی‌ام، بیار
از پسته و انار خودت نیز دانه‌یی

امشب شبِ تولّد مِهر است، بیشتر
باید که مهربان شَوِی از هر زمانه‌یی
 
دستی بکش به موی زمستان‌نشسته‌ام
موآفتابی! از سَرِِ مِهرت، چو شانه‌یی

این آتشی که در دل من هست شعله‌ور
ای‌کاش در دل تو زند هم زبانه‌یی 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زبان مشترک

دگر امروز خواهم گفت، نِی شف شف که شفتالو:
ترا من دوست می‌دارم، ترا ای دختر خالو...!

برایت هی غزل گفتم، نفهمیدی زبانم را
اگر نِی «نِی» و «آری»یی از آن سو در جوابم کو؟
 
صمیمی نیست دانستم زبان شاعری اصلن
از این پس با زبان کوچه خواهم حرف زد با تو

نه گُل، نی ماه، نی خورشید، نی اختر، نه جان و دل...
ترا خواهم صدا زد بعد از این با نام، شهبانو،

زبان همدگر را در دهان هم بیا گیریم
که آخر یک زبان مشترک یابیم ما هردو 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

از بلخ تا قونیّه

عزیز من، خدا حافظ! سفر در پیشِ رُو دارم
سفر این بار از سوی تو امّا سوی تو دارم

سفر از بلخ تا قونیّه و از خود به سوی خود
ترا در «کعبۀ عشّاق» با تو جست‌وجو دارم

نیت کردم که بگزارم نماز عشق را سویت
که امشب با حضور قلبم، از اَشکم وضو دارم

از آن دریای بی‌پایان بگو کادو چه‌ات آرم؟
که من در چانته‌ام تنها و تنها یک سبو دارم

بچرخی دَورِ من، من هم بچرخم دَورت از شادی
چو فردا از سفر آیم، همین را آرزو دارم
  
آنکارا/ 15 دی 1392 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سفر دریایی

بی‌تو در پیش گرفتم سفر دریایی
غرق در یادت و آن چشمِ تر دریایی

دل به دریا زده‌ام، هر چه که بادا باد، است
زنده‌گی، خود، سفری پُرخطر دریایی

من از آن روز چنین سوختم و غرق شدم
که زدی آتشم از آن نظر دریایی

آسمانی نه، زمینی نه و هر شعر دیگر
بعد از این عاشقت و صد اثر دریایی

بورسای ترکیّه/ 18 دی 1392
 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

دعای گاهِ پدرودت

تو می‌گفتی مرو دیگر سفر، زیرا خطر دارد
به‌ویژه این که تنها ـ بی‌تو یعنی ـ بیش‌تر دارد

زمین خوردم، به‌رُو افتادم، امّا دست‌هایت کو؟
تو که آگاه بودی عاشقت درد کمر دارد

«خدایا» گفتم و گفتم کجا شد مهربان من؟
که گیرد دست‌هایم را، مرا از جای بردارد

دعایت دستگیرم شد، دعای گاهِ پدرودت
خدا شد حافظم، دیدی دعایت چون اثر دارد؟

«مجیر» و «صادق عصیان»، دو شاعر، یاری‌ام کردند
که هر یک مثل من سودای یاری را به سر دارد

استانبول/ دی 1392
 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پنجره‌های بسته

بی‌تو نه جای گشت، سرک‌های «انقره‌»ست
نِی «بورسا» و نِی لب دریای «مرمره»ست

هر راه و کوی و کوچه به بن‌بست میرسد
بسته‌ست در مقابل من هر چه پنجره‌ست

موسیقی است و شعر و ترانه‌ست هر طرف
امّا تو نیستی، چه قَدَر زنگ من کرست

لبخند اگر زنم نه لبی و نه حالتی‌ست
فریاد اگر زنم نه گلویی، نه حنجره‌ست

یک لحظه هم خیال تو تنها مرا نماند
یک لحظه نیز قلب من از غصّه‌ات نرَست

استانبول/ 1392 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعردرمانی

خبر رسید مریضی خدای‌ناکرده
به درد عشق، مرا آی مبتلا کرده!

خبر شدم که مریضی، ولی نمی‌‌تانم
دریغ و درد، خبرداریِ ترا کرده

تو شمع کرده‌ای روشن از آتش تبِ خود
و بزم ریختنِ اشک، من به‌پا کرده

شدی مریض و من افتاده لیکن از نَفَسم
ترا به‌هر نََفَسِ خود دَم و دعا کرده

شوم پزشکِ تو از راه شعردرمانی
اگر چه پُرتب و بی‌تابم از شما کرده 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شبِ نوروز

دیگر مگوی: رفتی و از دستم، هر آنچه  داده بود فلک، رفته‌ست
نِی خنده‌یی و نیز نه خورشیدی، از زنده‌گیم نور و نمک رفته‌ست

ثابت شده‌ست از نگرانی‌هایت جایگاه برتر عشقت باز
شکِّ نبوده نیز سر از امروز، ای یار! از دلم بی‌شک رفته‌‌ست

زود است مبتلا به شَکَر سازد، شیرین‌زبانیِ تو مرا، شیرین!
لبریز مهربانی‌‌ات‌‌ام، مهرت، ای وای! سَر چه قدر اینک رفته‌‌ست؟

آماده‌‌گی بگیر به مهمانی، می‌‌آیم از سفر به شبِ نوروز
تا آن که باورت شود و گویی: امسال هم سَرم سمنک رفته‌ست

*  *  *

این دلنوشته‌‌یی‌‌ست که آن را صدها قرن بَعد مردم می‌خوانند
از بین کَی، محبّتِ دیرینِ در قلب‌های‌مان‌شده‌حک، رفته‌‍ست 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چارشنبه‌سوری

چطور شد که پس از سال‌ها دگر گشتی
همیشه‌خوب من! امروزخوب‌تر گشتی

ببین پیمبر نوروز باز معجزه کرد
به ‌کوچه‌باغ سرودم دوباره برگشتی
 
به ‌کوچه‌باغ سرودم دوباره گُل کردی
دوباره سبز به این چاردَوروبر گشتی
 
تمام‌ناشده، آهنگ شاد زنده‌گی‌ام!
چه اتّفاق قشنگی که باز سر گشتی

برآمدی با من چارشنبه‌سوری هم
چو سال پار که در سیزده‌به‌در گشتی 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

درد عاشقی

دَوَد خون تا به رگ‌هایم، مکن هرگز جگرخونی
پرستارت منم، مشکل نخواهد بود کم‌خونی

فشار خون من افزون شده‌ست از دل‌تپیدن‌ها
پرستارم که استی نیست در وضعم دگرگونی

من و تو هر دو بیماریم و درد عشقِ هم داریم
خبر دارم، ببخشایم نمی‌پرسم اگر چونی؟

بخواهم از خدا تا دردِ مان را بیش‌تر سازد
که درد عاشقی را بهترین خوبی‌ست افزونی

چه با ما کرده است این عشق؟ نشناسی و نشناسم
که لیلایی و من مجنون، که لیلایم تو مجنونی

برایت می‌دهم خون هرقدر خواهی، به جای خون
به قلب و رگ رگم کافی‌ست این عشق فلاتونی 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

عکسم

چه روزی دارم از عشقت، ببین یک بار در عکسم
چه‌سان مردی جوان بودم، چه‌سان امروز برعکسم

همین اکنون خودم را گیر در آغوش گرم خود
چه سودی داردم، باشد اگر در قاب زر عکسم؟

تمام جسم و جانم از تو است و جز خیالی نیست
بگو: باشد! به نزد دیگری باشد اگر عکسم

میان صدهزاران نامزد، در کارزار عشق
شوَم پیروز و نیست امّا به هر دیوار و در عکسم

چو جایت است در شعرم، کنارم گیر عکسی هم
که خواهد ماند مثل شعرم و چندین اثر عکسم 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

صلای سمرقندی

کَی رسد روزی خورم تا قند و حلوای ترا
یا بنوشم دست کم یک استکان چای ترا

زنده استم بر صلاهای سمرقندیِ تو
کَی بوَد مهمان شوَم آلوبخارای ترا

اعتباری نیست در یک لحظه هم از زنده‌گی
میکنم باور ولی امروز و فردای ترا

هر قدر خواهی بکن دیوانه‌گی، دیوانه‌ات
دوست دارد دوست آن دیوانه‌گی‌های ترا

می‌روی از خانۀ قلبم اگر بیرون، برو!
پُر نخواهد کرد امّا هیچ‌کس جای ترا 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شب خوش

نشد گیرم ازت کام ای سپیده!
زنم یا با تو یک جام ای سپیده!
من و این خلوت و این شب‌نشینی
شبت خوش، خوابت آرام ای سپیده! 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دعا

دعا دارم نبینی روی خواری
نه بر پایت خلد، ای دوست! خاری
ولی خواهم، اگر بیمار باشی
شوم سوزن برای پیچکاری  

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اصرار

عزیزم! تا پیامت را نخوانم
سرم را بر سر بالین نمانم
تقاضای مرا امشب مکن رد
نوازش کن مرا ای مهربانم! 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سپاس

عزیز من! تشکّر از پیامت
سپاس از شب‌به‌خیر و از سلامت
رسد وقتی که گیرم از تو کامم؟
تو هم از من ستانی نیز کامت؟ 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آرزو

به روی صفحه پیدا گشت نامت
و چشمم گشت روشن از پیامت
ندارم آرزویی دیگر ای دوست!
به جز جوری و عمر بادوامت
 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 بخوان!

بکن با من، عزیزم! این کمک را:
بخوان یک بار آن «نور و نمک» را
همان شعری که در فسبوک ماندم
که تا درکی کنی این عاشقک را 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیامک

نصیبم باز درد و مویه گشته
تماسم با شما یک‌سویه گشته
از آن سو نیست سطری هم پیامک
از این سو باز چندین رویه گشته 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 تبریک

اگر چه شاعر باریک‌‌‌‌‌گویم
ترا تاجیک یا آریک گویم؟
به‌ تو نوروز را؟ یا هم به ‌نوروز
ترا، ای نازنین! تبریک گویم؟ 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوست‌داری

منم یارت، تو هم بی‌شک که یارم
ولی با یک تفاوت، دوست‌دارم!
من آگاهم چقدرم دوست داری
نمی‌دانی چقدرت دوست دارم 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امّیدواری

درست است این که شهدخت مزاری
و صد در صد مرا هم دوست داری
ولی از میوه‌های باغ حُسنت
نخورده تا به‌کی امّیدواری؟  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

برای کِی بخوانم...؟

چرا این روزها می‌بینمت کم؟
نمی‌بینم نظرهای ترا هم
برای کِی بخوانم یا گذارم
ـ نمی‌دانم ـ غزل در فیسبوکم؟
 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عشقت

نمی‌دانی چه غوغا کرد عشقت
جهان را مست و شیدا کرد عشقت
میان صدهزاران مست و شیدا
مرا رسوای رسوا کرد عشقت 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خاموشی

دل بیچاره‌ام پیشت اسیر است
کَشد هر بارِ غم را ناگزیر است
پیامم را ولی پاسخ نگفتن
برای من تحمّل‌ناپذیر است 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ارزش

کنم هر قدر هم بازارتیزی
نمی‌ارزم ولی پیشت پشیزی
برای من تویی هر چیز، هر چیز
برایت بنده امّا هیچ چیزی 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

دروغ

سرآمد عمرم و نشنیدم امّا
به گوشم از تو «دارم دوستت» را
نگفتی، نازنین من! دروغی
به روز اوّل اپریل حتّا 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گرداننده‌گی

کمی با زنده‌گی بازنده‌گی کن
بیا یک‌جای با من زنده‌گی کن
بیا شب‌های شعر و قصّه‌ام را
تمام عُمر گراننده‌گی کن
 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کجا شد آن بهاران...؟

کجا شد آن بهاران را دَرَک‌ها؟
کجا رفتند آن نور و نمک‌ها؟
چه شد امسال «پوروچیستا» و
دویدن پشت پشت شاپرک‌ها

***

از این جا کودکی‌ها رفته بس دُور
از این جا کوچ کرده شادی و شور
و «گازی» بر درخت خانۀ من
فقط از باد و توفان می‌خورد شور

***

کِی از اندوه می‌سازد رهایم؟
و جمع و جُور کَی گردد هوایم؟
بهار است و نسیم و شبنم و گُل
ولی کمبود، «پوروچیستا»یم

***

از این پس غصّه و من همنشینیم
من و شادی دگر با هم نبینیم
تمام «شادیان» از لاله پُر شد
«اوستا» نیست تا با هم بچینیم

***

چه‌گونه می‌شود نوروز برپا؟
نمانده نیز «ماندانا» در این‌جا
که با پوقانه‌های خنده‌هایش
کُند جشنی فضای خانه‌ام را

***

دگر این شاعر و تنهای تنها
گذشتاندن خزان زنده‌گی را
و ننشینیم شاید سال‌ها هم
شب نوروز دَورِ سفره یک‌جا



[1]  ـ وامی از علی‌رضا بدیع

روی‌کردهای باستان‌گرایانه وهنجارشکنی‌های ساختاری در سروده‌های «گاهان» تهماسبی خراسانی         

صالح محمّد خلیق

روی‌کردهای باستان‌گرایانه وهنجارشکنی‌های ساختاری

در سروده‌های «گاهان»،نخستین دفتر شعر تهماسبی خراسانی

«گاهان»، نخستین دفتر شعر آقای سیّد نورالله تهماسبی خراسانی، شاعر توانای امروز بلخ، است که با گزینش استاد سیّد فضل‌الله قدسی و محمّداشرف آذر، دو تن از شاعران به‌نام کشور، و با ویراستاری سیّد زکریّا راحل موسوی، نگاره‌گری نجیب‌الله حمیدی و طرّاحی وحید عبّاسی در سال 1394 هجری خورشیدی از سوی انجمن هشت‌بهشت به هم‌کاری پولی جناب محترم استاد عطامحمّد نور، استان‌دار فرهنگ‌پرور بلخ بامی، در یک هزار نسخه در بلخ به قطع رقعی و با جلد مقواییِ رنگی به چاپ رسیده و دربردارندۀ پیش‌گفتاری از خود شاعر و ( 30 ) سروده در 87 روی است.

آماج من از این نوشته، پرداختن به همۀ ویژه‌گی‌های سروده‌های این دفتر نیست، و تنها انداختن نگاه گذرایی به روی‌کردهای باستان‌گرایانه و نوآوری‌ها و هنجارشکنی‌های ساختاری‌یی که در این سروده‌ها دیده می‌شوند است و بس.

 1 ـ روی‌کردهای باستان‌گرایانه

باستان‌گرایی در سروده‌های «گاهان» به ویژه با آوردن  تلمیح‌ها و یا اشاره‌ها به استوره‌های کهن آریایی و حماسه‌های ملّی، بسیار برجسته و نمایان است. خود نام کتاب که گونۀ دیگری از تلفّظ «گاتاها» و«گاثاها»، این کهن‌ترین بخش «اوستا»، کتاب وخشور آریایی، زردشت بزرگ، است، نشان‌دهندۀ ارزش‌مندی این گرایش برای شاعر است. شاعر «گاهان» میهن و هویّت  باستانی، تاریخی و فرهنگی خود را عاشقانه دوست دارد و آرزومند احیای شکوه پارینۀ آریانا و خراسان بزرگ و سربلندی آریاییان یا خراسانیان و آزاده‌گان است.

در این‌جا بازتاب نام‌های قهرمانان استوره‌یی، حماسی، داستانی و تاریخی و یا نام‌جای‌های استوره‌یی و تاریخی و نام‌های نمادهای استوره‌یی را در سروده‌های «گاهان» پی می‌گیریم:

در شعر «نان سبوس/ 11 ـ 13»:

با بودنت تمامی این چار فصل من، اردیبهشت است، همان اوّل بهار/ آری بهشت است، خراسان شعر من، یعنی خجند، توس، بخارا و قندهار. (13)

در شعر «هشت‌بهشت/ 14 ـ 16»:

 تلمیح‌های زیبایی به روایت‌های اوستایی و داستان‌های شاه‌نامه و روی‌دادهای تاریخی بسته شده اند و نام‌هایی چون جمشید، هوشنگ، افریدون، گشتاسپ، رستم، زردشت، تهمینه، بکتاش، رابعه، رودکی؛ نام‌جای‌هایی چون البرز، آمو، بدخشان، سمنگان، نوش‌آذر، سمرقند،  هشت‌بهشت؛ و نمادهایی چون اهورا، آتش، سیمرغ، سمنک، گنج شایگان؛ و نیز نام‌ آیین آریایی مهر در آن موج می‌زنند.

در شعر «رودخانۀ وحشی/ 18 ـ 23»:

شبیه چشم تو گفتم دو چشم آهورا/ و چشم توست شبیه هری و کابورا

 قسم به بلخ شریف و ری و بخارا که/ نمی‌دهم به یکی باغ، دخت خالو را...

به روی پیکر وی پیچ داده کوه وَ دشت/ درون سینۀ وی راست کرده آمو را (18)

در شعر «تبر/ 29 ـ 32»:

خمار آب وطن است رگ رگ جانش/ و مست خاک خراسان، شراب ایمانش (29)

ندیده است چنین و چنین نخواهد دید/ درفش کاوه کسی بر زمین نخواهد دید (30)

به بلکه‌کردن آتش مرا نترسانید/ منم غرور سیاوَش، مرا نترسانید

منم زمین خراسان، خلیل، فرزندم/ به ریش هر چه که نمرود هست، می‌خندم (32)

در شعر «فراتر از پرش سیمرغ/ 35 ـ 36»:

نشسته مادر من آمو که مادرانه ببافد مو/ و من چو قطرۀ ظلمانی، کنون رسیده به دریایم (35)

مرا گرفته در آغوشش، غرور و هیمنۀ پامیر/ فراتر از پرش سیمرغ، بلند شانۀ بابایم (35)

چرا به خانه نگردم باز؟ ارینه‌ویجه صفا دارد/ «کهن‌دژ» است و «ور جمکرد»، نبود و بودۀ دنیایم (36)

فروغ مهر و فر دارا، وَ آتشی که نمیرد هیچ/ در آن دیارِ اهورایی‌ست، وَ من که عاشق مزدایم (36)

در شعر «دلم گرفته/ 37 ـ 38»:

منی که رنج ملامت کشیدم از حافظ/ منی که شیوۀ رندانه بردم از عطّار

منی که کودکی‌ام  کابل و ری و رودک/ منی که پیر مغانم شده‌ست بلخ و تخار (51)

در شعر «راگا/ 62 ـ 63»:

واژه‌های آمو، واخان، راگا، اوستا، هوم، زروان، پورشسپ، مهر، بلخ.

در شعر « ایران‌شهر/ 68 ـ 69»:

البرز، آمو، سمیرغ، دایتی، هژده‌نهر، گاهان، فرّۀ ایزدی، اناهیتا، نوش‌آذر، اهورامزدا، اهریمن، مغ، اوستا، کردار نیک، اندیشۀ نیک، بکّه، بُکدی، بلخ، بلهیکا، باختر، ایزد بهمن، سروش.

در شعر «ورای ابر و باد/ 73 ـ 74»:

ترا که چشمۀ نوری، نمی‌برم از یاد/ تو یادگار هزاراسپ و شهر رودآباد (73)

در شعر «من به ریش یهود می‌خندم/ 83 ـ 84»:

آریایی‌تبار، گات‌ها، اوستا، نبرد با دُروَج (دروغ)، پندار و گفتار نیک.

در شعر «شناس‌نامه/ 85 ـ 86»:

آریایی‌تبار، یعنی تو! رفته تاریخ از فراموشت/ آریایی‌تبار، یعنی من؛ بُرده تاریخ اینک از یادم‌ (85)

و سرانجام: شهرت مادر من ایران است، آریاناست خاک آزادم (86)

2 ـ نوآوری‌ها و هنجارشکنی‌های ساختاری

نوآوری‌ها و هنجارشکنی‌های ساختاری را می‌توان در دو بخش دسته‌بندی کرد: در قالب ودر قافیه.

الف: در قالب  

غزل‌ها، در «گاهان» نمونه‌های کاملی از غزل نو امروز اند و امّا در مورد نوآوری‌ها تهماسبی در قالب، فراتر از قالب نو غزل ـ مثنوی  که از ترکیب قالب‌های غزل و مثنوی در شعر امروز پدید آمده است، در «گاهان» به قالب‌های نوی برمی‌خوریم که از ساخته‌های خود شاعر اند و به قول خود شاعر، نه غزل اند و نه مثنوی.

در مجموع در این دفتر ،24 غزل، 2 مثنوی، 1 قطعه که در واقع غزلی‌‍ست بدون مطلع، و  چند قالب نو که ساختۀ شاعر است وجود دارند.  از جمله در دو غزل‌ زیر از نگاه قالب این نوآوری صورت گرفته است:

1: «ورای ابر و باد/ 73 ـ 74» غزلی‌ست یازده‌بیتی؛ که در آن بعد از 3 بیت نخست، 3 بیت سه‌مصراعی اند و سپس 5 بیت آخر به گونۀ معمولی دومصراعی می‌باشند؛

2 ـ «به سوی آرمان‌شهر/ 52 ـ 53» غزلی‌ست با مقطعی مقفّا با قافیه‌یی مستقل؛

و امّا قالب‌های نوساخت دیگر شاعر عبارت‌اند از:

1: شعر «رودخانۀ وحشی/ 18 ـ 23» که به ترتیب؛ مرکّب از 1 غزل هشت‌بیتی، 1 تک‌مصراع، 1مثنوی پنج‌بیتی، 5 قطعۀ پیهم2بیتی، 1 تک‌بیت مقفّا، 8 سطر نیمایی، 1 مثنوی پنج‌بیتی؛

2: شعر «رؤوف باشد اگر چشم‌هایت این‌گونه/ 33 ـ 34» غزلی‌ست نُه‌بیتی؛ که در آن بعد از 5 بیت نخست، در 4 بیت آخر جزء اول ردیف به قافیه مبدّل می‌شود؛

3 ـ  شعر«آخرین کودک/ 78 ـ 79» به ترتیب؛ مرّکب است از 1 غزل دوبیتی، 1 غزل دوبیتی، 2 بیتی که مصراع اول و چهارم همقافیه اند، 1 قطعۀ دوبیتی به اقتقای دو بیت اول شعر که مصراع اول آن با مصراع دوم قطعۀ قبلی همقافیه است، 1 بیت با قافیه‌یی جداگانه؛

ب: در قافیه

شگردهای تازۀ معمول قافیه‌آرایی در شعر امروز، که در سروده‌های «گاهان» به فراوانی اند؛ از این قرار اند:  

1 ـ همقافیه‌شدن واژهایی با شکل نوشتاری مختلف و تلفظ یک‌سان؛ مانند: «افتاده‌ست» با «ناشاد است» و  غیره در شعر «نیایش سرخ/ 24 ـ 25»؛ واژه‌های تنوین‌دار مانند «حتماً» و امثال آن با «دامن»، «پیراهن» و غیره در شعر «سنگ‌ریس/ 80 ـ 81»؛

 همقافیه‌شدن واژه‌های مختوم به حرف‌های گوناگون هم‌آوایی چون «ت»، «د» و «ط»؛ مانند: «باروت»، «رود» و «نامربوط» در شعر «میهمانی/ 26 ـ 28»؛ و نیز واژه‌های مختوم به «ز» و «ظ» مانند: «نماز» و «لحاظ» در شعر «رؤوف باشد اگر چشم‌هایت این‌گونه/ 33  ـ 34»؛ واژه‌های مختوم به «ت» و «د» مانند: «صیاد»، «معتاد» و «هیهات» در شعر «ورای ابر و باد/ 73 ـ 74»؛ واژه‌های مختوم به حرف‌های «س» و «ص» مانند: «مخصوص»، «محبوس»، «فانوس» و غیره در شعر «آخرین کودک/ 78 ـ 79»؛

3 ـ همقافیه‌شدن واژۀ مستقلی که جزء اول آن به جای قافیه و جزء دوم آن به جای ردیف با دیگر قافیه‌ها و ردیف‌های یک شعر هم‌خوانی داشته باشد؛ مانند: «حورا» با « شب‌بو را» و «آهو را» و غیره در غزل‌های «شانه‌های ناهموار/ 56 ـ 57» و «رودخانۀ وحشی/ 18 ـ 23» و «آدم» با «دل‌شادم» و «فرهادم» وغیره در شعر «شناس‌نامه/ 85 ـ 86» و «راست» با «ریاست»، «خداست»، «نامیراست» و غیره در غزل «ایران‌شهر/ 68 ـ 69»؛

افزون بر موردهایی یادشده، در شعر آقای تهماسبی خراسانی نوآوری دیگری که در قافیه‌بندی با بهره‌جُستن از نزدیکی هم‌آوایی واژه‌ها صورت گرفته است در غزل «تهیّج واژه‌گان/ 48 ـ 49» دیده می‌شود که آن همقافیه‌شدن فعل «بی‌تابند» در مقطع با «من»، «دامن» و «گردن» و امثال آن‌هاست.

شعرهای دفتر «در بامیانِ قلبِ منی»، اثر صالح محمّد خلیق


شعرهای دفتر «در بامیان قلب منی»، اثر صالح محمد خلیق
  ناشر: انجمن نویسنده گان بلخ
جای چاپ: کابل، چاپخانۀ مسلکی افغان
نوبت چاپ: یکم
تاریخ چاپ: سال 1392 هجری خورشیدی/ 5692 آریایی جمشیدی

تنهایی

تنهایی از هر سو چنان دیو و بلا هو میزند
امّا دلم تنها ترا در سینه یاهو میزند

تاریکیِ تاریکی و خاموشیِ خاموشی است
با دست، باد آن هر دو را این سو و آن سو میزند

نی ماهی و نی اختری، شب‌زنده‌داریِ مرا
تنها چراغ یادِ چشمان تو سوسو میزند

یک سو منم، سوی دگر هر آنچه دیو است و بلا
بینیم امشب کِی که را بر پشت و پهلو میزند

تنهای تنها میزنم با هر چه دیو است و بلا
آخر به پیشم هر یکش حتماً که زانو میزند
ـــــــــــــــــــــــــــــــ

به یاد ابراهیم امینی، شاعری از سرزمین بلخ بامی

با تو کوچیدند از هر کوچۀ ویران بلخ...

با تو کوچیدند از هر کوچۀ ویران بلخ
آن غزلخوان بچّه‌های شوخ و سرگردان بلخ

«زخم» از چشمان چنگیزیِ بدبینانِ خود
خورده یک بار دگر «زیباییِ» عریان بلخ[1]

«مِه هوای چشمهایم را گرفته‌ست»،[2] آه! یا
رنگ و رو رفته‌ست، بیتو، از «نگارستان»[3] بلخ

«حلقه‌های زلف یارانت»[4] پریشان گشته‌اند
بی «ترنّم»[5] انجمنهای سخنگویان بلخ

«خط نخواهد زد» کس امّا آنچه را «بنوشته‌ای»[6]
تا ابد خواناست در هر سردر و ایوان بلخ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تاک زیبایی

هر کجا باشی، عزیزم!، در حوالی توام
هرچه میخواهی بفرما از موالی توام

یارک آتش­نگاهِ چشم­خورشیدیِ من
آدم برفینۀ چشمان‌زغالی توام

گاه اگر بی­گفتی‌­ات را مثل بازیگوشها
میکنم، چون دوستدار گوشمالی توام

لابه‌لای تاکِ زیباییِ تو پیچیده‌ام
من دوبیتیهای پرشور شمالی توام

تا بچینم خوشه‌یی انگور از تاکت صنم!
در کمین لحظه­‌یی وقت شغالی توام

آفریدم بهر تو صد شعرِ تر، امّا هنوز
تشنۀ یک آفرین خشک و خالی توام
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
                         
آخرین پرسش

عدالت میکنی در حقّ من، ای مهربان! یا نه؟
مرا برمیگزینی از میان دیگران یا نه؟

گذشتاندم هزار و چند خوانِ آزمونت را
هنوز استی سرِ من مثل سابق بدگمان یا نه؟
                           
زبانت را چشیدم مزّۀ توت زمینی داشت
ندانم میشوی یکروز هم شیرین زبان یا نه؟

زبان رسمیِ عشق‌است شعر و هیچ میدانی
سخنهای مرا آیا بدون ترجمان یا نه؟

برای آخرین بار از تو میپرسم: مرا خواهی؟
مبَر گپ را به دیگر سو، بگو یکراست هان یا نه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اعتصاب خورد و نوش

با توام هر لحظۀ عمراست کاری مختصر
با توام هر لحظه‌یی قول و قراری مختصر

از تمام دولت حُسن خدادادت مرا
نیست قسمت غیر از بوس و کناری مختصر

از منِ مسکین فزونتر از دل و از جان مخواه
چون ندارد کس چو من دار و نداری مختصر

کرده‌ام باز اعتصاب خورد و نوش و نشکنم
تا نگیرم از لبت شام و نهاری مختصر

تا به گاه مردنم، در کارزار زنده‌گی
زنده‌بادِ توست تنهایم شعاری مختصر

* * *
 
چیست؟ میپرسند مردم کاروبارم را «خلیق»!
عشق اگر کاریست، دارم کاروباری مختصر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

در باتلاق عشق

میگفتمت که آخرم از راه میکشی
از راه میکشی، به ‌لب چاه میکشی

در باتلاق عشق مرا پرت میکنی
در باتلاق ... تا به گلوگاه میکشی

یک لحظه جانکنیِ مرا خنده میکنی
یک لحظه نیز مرگ مرا آه میکشی
 
یکشب به خواب نیز که دیدم مرا به آب
سوی دهان گشنۀ تمساح میکشی

اکنون که نیستم دگر و نیست گشته‌ام
شد باورت که بر سرِ من راه میکشی؟
ــــــــــــــــــــــــــــــ

در بامیانِ قلبِ منی

قدر هزار واژۀ والا شکسته‌ام
رمز گذر به قلب ترا تا شکسته‌ام

 رمز گذر به قلب ترا تا شکسته‌ام
انگار یک طلسم کهن را شکسته‌ام

درعشقبازیِ تو شکستم «رکورد» را
پیشت هنوز آدمی امّا شکسته‌ام

در بامیانِ قلبِ منی، میپرستمت
بودای ایستاده، بت ناشکسته‌ام!

پای غرورِ شاعرِ خود را شکسته‌ای
دیگر مگو: سیاه‌سرِ پاشکسته‌ام
ـــــــــــــــــــــــــ

گناه عاشقی

پَر پَرم عشق است و میبالم به بالا امپگاه
کیست تا گیرد دَمَم را؟ کیست گردد سدّ راه؟

هر چه پیش آید خوش آید، میروم سر بر هوا
این هوایی‌ات کجا و فرقِ بینِ راه و چاه

«تور خورده» باز هم دیوانه‎گیهایم، صنم!
مثل دیگر سالها در آخر خردادماه

مستِ مستِ مستِ مستم، بی‌نزاکت گشته‌ام
از منِ بیراه دیگر سربه‌راهی‌یی مخواه

احتیاط و احتیاط و احتیاط و احتیاط!
شاید از من سر زند فردا هزاران اشتباه

در گناه عاشقی تنها مسازم متّهم
خوب میدانی شریک‌استی تو هم در این گناه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دلم را مینداز

مرا عمر ارچند کم کم گذشته
ولی همچنانم که بودم گذشته

همان عاشق سخت مست و ملنگت
همانی که از جان و سر هم گذشته

نه تنها که عمرم پر از بار با تو
گذشته از آن خالی از غم گذشته

به مانند امروز و آیندۀ من
گذشته‌ست و بوده‌ست خرّم گذشته

دلم را مینداز، لبریز عشق‌است
اگرچه که دورانم این دم گذشته

نه هم قلب، چیزیست یکبارمصرف
نه تاریخِ عشق، آی مریم! گذشته
ـــــــــــــــــــــــــــ

همسفر

از ایستگاه سوم با تو همسفر شده‌ام
خوشا که همسفر، امّا چه دیرتر شده‌ام

چه راه دور و درازی و خسته‌کن بوده
دو ایستگاه که من بی‌تو رهسپر شده‌ام

نشسته‌ام به قطار از کجا، نمیدانم
نه از مسیر کجارفتنم خبر شده‌ام

به ایستگاه چهارم فرود می‌آیم
و پیش میروی امّا تو، همسفرشده‌ام!

ادامه میدهی بی‌من دو ایستگاه دگر
که تا تمام شود داستان سرشده‌ام
ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خودکشی

هر قدم، هر جاده، هر دم خودکشی
زیستم یعنی که کردم خودکشی

زیستن بی‌آن برایم مشکل‌است
اعتیادم گشته کم کم خودکشی

شوکرانی هم اگر پیدا نشد
میکنم با آب زمزم خودکشی

برندارم دست از خویشیِ تو
گرچه میدانم عزیزم خودکشی

میکَشم در رشتۀ نظمم ترا
میکنم با خود ترا هم خودکشی
ـــــــــــــــــــــــــ

با تو ...


با تو سختی و درشتیِ سفر گم میشود
گام بگذارم به هر راهی بریشم میشود

با خیالات تو، حتّا گوشۀ تنهایی‌ام
انجمن در انجمن ساز و ترنّم میشود

از ازل حتماً که بودم عاشقت، از آن سبب
سالگردش را نمیدانم که چندم میشود

هر قدر خواهیم باشد آسمانی، باز هم
عشق مان پیوند یک آقا و خانم میشود

با همه بی‌بندوباریها که یابم در برت
با و جود آن که هر بندم تهاجم میشود
 
هر چه داری از خودت!، کافیست دیدارت مرا
خوب میدانم که آخر مال مردم میشود
ـــــــــــــــــــــــــــــ

جایگاه یکمین

نیست آگاه کس از عشق نهان من و تو
یعنی از آن‌چه روان است میان من و تو

با دلی جمع سخن گو، نه به ایما با من
که در این جمع ندانند زبان من و تو

مردم دَور و برِ مان به غم دنیایند
راه یابند نه هرگز به جهان من و تو

«تیر» کن ساعت خود را و مگو عمر گذشت
تا که عاشق شده‌ایم است زمان من و تو

عشق برهم زدِمان، دیگرِ دیگر گشتیم
آن‌چنان شد که نمیرفت گمان من و تو

آزمونی گذراندیم میان عشّاق
جایگاه یکمین گشت از آن من و تو
ــــــــــــــــــــــــــــــــ

ره‌آورد

باز دُوری و اقامت به جهان سفرم
است یکشنبهِ آینده زمان سفرم

سفرِ خوش، سفرِ بی‌خطر و راهِ سفید
ای که میگویی و استی نگران سفرم

چند سال‌است به هر شهر که بی‌تو بروم
غیرِ یادت نبرم در چمدان سفرم

سفر من سفر کاری اگر هم باشد
است قاچاق غمت کار نهان سفرم

شعرهایی که به یاد تو به غربت گویم
جمله استند ره‌آورد کلان سفرم

ناخدایی تو مرا در سفر دریایی
در هوایی به خدایی خلبان سفرم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همزاد عشق

بوده‌ام از دوره‌های باستانی عاشقت...
از ازل هم پیشتر، از بی‌زمانی عاشقت

قهرمان عاشقی گفتن برای من کم است
شاید اصلاً عشق را بوده‌ست بانی عاشقت

جایگاه برتری در عشق دارم، کو کسی
لحظه‌یی تا آن که باشد امتحانی عاشقت

هیچ کس در عاشقی همتای من هرگز نشد
جز خدا که بوده‌است آن هم نهانی عاشقت

بوده‌ام همزاد عشق و تا به آن سوی ابد
همچنانم جاودانی جاودانی عاشقت
ـــــــــــــــــــــــــــ
 
لیلاشناسی

رام کردی عاقبت احساسِ عاصیِ مرا
پرتغزّل ساختی شعر حماسیِ مرا

یک نگاه از مهربانی سوی من انداختی
عاشقت یک عمرم و بین باسپاسیِ مرا

زنده‌گی خود یک بهانه‌ست و ندارد ارزشی،
باتوبودن سازد آماج اساسیِ مرا

هرقدر دَورت کشیدی خطّ قرمز، باز هم
سبز گشتم در برت، بین بی هراسیِ مرا

مثل مجنون میبَرم صد «نمره» و صد آفرین
امتحان گیرند اگر لیلاشناسیِ مرا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گُلِ نَی

میتپد دل، بیقرارِ تک تکِ گام توام
گرچه هم معتاد این آهنگ آرام توام

قیمتت از جان بلند است و ندارم بیش از آن
در کمین فصل ارزانی و «لیلام» توام

رویکت قیماقکی خام‌ست و در صبحانه‌ها
گشنۀ لیسی از آن قیماقک خام توام

تر نکردم لب از آن لبهای میگونت، ولی
سالها شد پیش مردم خشکه‌بدنام توام

کَی رسد وقت گُلِ نَی تا به آغوشت کشم؟
بیقرارِ این قرارِ نابه‌هنگام توام
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دل­‌زنده­‌گی

عاشقت‌استم پروپاقرص، از سالم مپرس
عاشقت‌استم، فقط رنگم ببین، حالم مپرس

دردِ عشقت، دردِ عشقت، دردِ عشقت میکَشم
خوب میدانی که از دردِ چه مینالم، مپرس

نغمه‌های زار زارم را شنو تنها و بس
من قناری‌یی اسیرم، از پر و بالم مپرس

از چه سرگردانِ سرگردان و جویان توام
در تو خود را کرده‌ام گم، در تو میپالم، مپرس

عاشقان، دل‌­زندۀ جاوید و نامیراستند[7]
عاشقت‌استم پروپاقرص، از سالم مپرس
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

قصّۀ من

آه که آن یار کهن نیستی
دختر پابند سنن نیستی

آن که مرا در غم و شادی شریک
آن که مرا بود چو زن، نیستی

شعر، چه گویم که تو چون پارسال
شیفتۀ شعر و سخن نیستی

با همه سرمایۀ سرشارِ حُسن
بر منِ واکرده‌­دهن‌­نیستی[8]،
سخت چنانی که پیِ دادنِ
سکّۀ بوسی مثلن نیستی

قصّۀ من مفت شده پیش تو
هیچ تو در قصّۀ من نیستی

من به خیال تو چه دل خوش کنم
در برِ من چون عملن نیستی
ــــــــــــــــــــــــــ        

گرفته‌گی

استم این روز و شبها گرفته
زنده‌گانی دلم را گرفته

سخت در خود فرو رفته‌ام من
گوشه‌یی سرد و تنها گرفته

قصّه‌یی گنگ و ناگفته دارم
غصّه‌یی در دلم جا گرفته

کوهِ صبرم شد آتشفشانی
چشمم آیین دریا گرفته

چشم در راه کِی باز بندم؟
«او» که از آمدن پا گرفته
ــــــــــــــــــــــــــ

اصل ماجرا

در خانۀ قلبم به پا هر لحظه سور سوگهاست
بالا سرود غم در آن، از دست آن بالابلاست

سخت‌است از یکسو زمین، دُور از دگر سو آسمان
 راه گریز از ناگزیری کو؟ غمم نامنتهاست

دریایی از آتش زمین، ابری‌ست از دود آسمان
امسال سال مار نِی، بر من که سال اژدهاست

عشقش چه سنگ آسمانی بود کامد بر سرم؟
ریزم چه خاکی بر سرم؟ کَی چاره‌یی دردِ مراست؟
  
نی دوستی‌یی روشنی، نی دشمنی‌یی آشکار
گاهیست یاری نابلد، گاهی غریبی آشناست

گوید که: دُور از من مرو ای یار گرگت میخورد
نزدیک چون آیم: بَدم می‌آیی و پیشم میاست

دانم که دارد دوستم، داند که دارم دوستش
داریم مشکل در زبان، این شاید اصل ماجراست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تب عشق

مرا زیاد مزن کم، اگر چه خوب نیم
دلی به سینۀ من‌است و سنگ و چوب نیم

دلی  که میتپد، امّا فقط برای خودت
بلی، نداده دل از غیر رُفت‌وروب نیم

کسی که در دل او باز هم خیال کسی
 به غیر عشق تو  روزی کُند رسوب نیم

ببخش پیش تو گاهی اگر زیاده رَوَم
که قاب عکسِ به دیوارمیخکوب نیم

من آفتابِ سرِ کوهم و پُر از تب عشق
و آفتابی کآخر کند غروب نیم

و عاشقت، اگر از عشق استواییِ من
نگردد آب تمام یخ جنوب، نیم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  

بلا کردی

به هر جادو سرم را ای که چرخاندی، بلا کردی
دلم را پَر پَرِ پرواز گرداندی بلا کردی

دلِ افتاده‌درجا را عجب بال و پری دادی
به بالاها به دُورِ دُورها راندی، بلا کردی

دگرگون گشته‌ام، از ساغر لبهای میگونت
برای من نهانی هر چه خوراندی، بلا کردی

مرا که شاعر ماشین و پیچ و مُهره میخواندند
ببین آخر به تار مِهر پیچاندی، بلا کردی

مرا ـ این خطّ سوّم را به قول شمس تبریزی ـ
چه آسان بهتر از او ـ از خدا ـ خواندی، بلا کردی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گپ بزن!

از خود و صبح و گُل و بزمِ دمادم گپ بزن!
از من و پاییز و شام و هرچه ماتم گپ بزن!

هر قَدَر خواهی از اندوهِ من و شادیِ خود
ـ هیچ کس در این حوالی نیست ـ بی‌غم گپ بزن!

روبه‌رویم با دو فنجان چایِ چشمانت نشین!
خسته‌گیهای مرا بنشان و کم کم گپ بزن!

میخوری خود خار اگر ای گُل! بیا با نقل قول
از زبان سوسن و سوری و  مریم گپ بزن!

خلوت و خاموشی و من هم سراپا گوش و دل
کرده‌ام هر چیز را بهرت فراهم، گپ بزن!

میزنی با سنگ نومیدی همیشه بر سرم
با منِ دیوانه‌ات لطفاً دمی هم گپ بزن!

نازنینِ بی‌گپ و گپ‌ناشنو! دیگر بس‌است!
هی کجا باشد حواست؟ با تو هستم! گپ بزن!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ                                          

خوان مهمانی

بر لب ار چند هم رطب داری
آفرین! روزه هم به لب داری

با و جود قیامِ قامت خود
 من شنیدم قیامِ شب داری

رمضان مثل تُست ماهِ تمام
حرمتش را از این سبب داری

بنشستی به خوان مهمانی
میزبانی ولی عجب داری

میزبانت خداست، از آن رو
روز و شبهای پُرطرب داری

شامها ایستاده‌ام من هم
 پیشِ خوان تو با طلب‌­داری

تا تعارف کنی به خرمایی
از همانی که خود به لب داری
ــــــــــــــــــــــ                                    

حقِّ سکوت

درست نیست به یادم که بود آخر حوت
و یا حمل، که به پایان رسید آن برهوت

مُرادم از برهوت‌است فصل تنهایی
که کرد از آمدن تو به زنده‌گیم، سقوط

من و تو با هم بار نخست واخوردیم       
میان باغچه‌یی پای یک درختک توت

تو آتشی زدی از دیدۀ بلوتی خود
و سوختم منِ بیچاره چون زغال بلوت

دگر مخواه که این راز را نگاه کنم
که بیشتر شده پُرحرفیِ منِ فرتوت

دگر روابط پنهان خویش را با تو،
به کوچه کوچۀ این شهر میزنم من سوت

گذار مردم گویند آن‌چه را خواهند!
تمام عمر دِهم باید از چه حقِّ سکوت؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ                                          
 
برای تو شده‌ام برگ برگ،
                                                 دفترِ شعر

منم یک آدم گمراه، حرف تُست دقیق
هنوز راهِ دلت را نیافته‌ست «خلیق»

بگیرم آدمی از هر نگاه گمراهم
به عشقباوری امّا نگشته‌ام زندیق

نمیشناسی اگر با تمام معنایم
بیا و لای غزلهای من بکن تحقیق

برای تو شده‌ام برگ برگ، دفترِ شعر
چو بادها گذر از من مکن نخوانده، رفیق!

تو و همیشه همان واههای گرم، چرا؟
من و همیشه همان آههای سرد و عمیق

نیافتم به دلت راه و سخت گمراهم
دعا بکن: پس از اینم خدا دهد توفیق
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

کوچ

خداناخواسته مثلی که از این خانه میکوچی
از این کاشانۀ ویرانۀ ویرانه میکوچی

از این آلانک ویرانه‌یی که نام دارد دل
و مربوط‌است بر این شاعر دیوانه میکوچی

 غلط گفتم نه از این دل ـ دلِ دیوانۀ شاعر؛
از این خانه که استی خود ـ تو ـ صاحبخانه میکوچی

تمام بقچه‌های مهربانی را گره بستی
مرا هم کرده با خود بی‌سروسامانه میکوچی

بهانه میکنی ـ با آن که ریزم دانه‌های اشک ـ
که گردیده از اینجا کنده آب و دانه، میکوچی

دو پایت را به یک موزه درآوردی و میدانی
برای تو دلم تنگ است، بیصبرانه، میکوچی
 
برایت خانۀ دل را تکانم از خودت حتّا،
که دیگر مطمئن گردم تو از این جا نمیکوچی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برای دلخوشی‌ام...

در این دنیا چرا از بیکسیها شِکوَه‌ها داری؟
منی که بهر تو بگذشته‌است از هر که را داری

برایت مهربانتر ـ کفر گردد ـ از خدا استم
عزیزم! شِکوَه از نامهربانیها چرا داری؟

ببخشایم که این کوتاهی از روی تجاوز نه
که سوی تُست دست من دراز از دست ناداری


چرا مرگِ خودت را از خدا میخواهی این شبها؟
گناه‌است این، اگر ایمان به قرآن و خدا داری

اگر تنگی کُند دنیا و دل گیری از آن، باشد!
درون دل، سرِ چشمانِ من آخر که جا داری

برایت بزمهای شعر برپا کرده‌ام، آخر
برای دلخوشی‌ام کن تو هم کمتر عزاداری

دگر اکنون دلت! کن هر چه خواهی! اختیار از تست
برایت آنچه گفتم، بود تنها از رواداری
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به دخترم پیمانه‌جان که واپسین فرزندم است:

پیمانه!

تو هم شبی برَوِی پشتِ بخت، پیمانه!
تو هم ببندی از این خانه رخت، پیمانه!

درخت پیرم و پرّی تو مثل چلچله‌ها
ـ چو خواهران خود ـ از این درخت، پیمانه!

به هر کجا که بیفتی تو ـ شاهدخت پدر ـ
همیشه با تو بوَد بخت و تخت، پیمانه!

چه مشکل‌است فراقت! ولی چه چاره دگر؟
من و کشیدنِ این رنج سخت، پیمانه!

من و تحمّل دورانی از زمستانها
و زنده‌گانیِ سرد و کرخت، پیمانه!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به شاعر شوریده عبدالوهّاب مجیر

«تا همیشه‌های دگر...»

بخوان ترانه، بخوان «تا همیشه‌های دگر»
بخوان ترانه، شود تا هوا هوای دگر

بخوان ترانه که تا حالِ من دگر گردد
و نیز حالِ دو سه عاشق خدای دگر

هزار زخم، دلت خورده از زمانه، ولی
کَشد هنوز هزاران غم و جفای دگر

«هزار زخم دگر» هم نداردت دردی
به غیر عشق، همان زخم بیدوای دگر

دهند کَی پاسخ عاشقانه های ترا
هزار شاعرِ درعشق‌مبتلای دگر

بیا، بیا، ولی «آشفته‌‌تر ز باد» و بده
«سکوت تشنۀ» هر «برکه» را نوای دگر

بخوان به پشتِ درِِ هر «حصار» و «زندانی»
سرود تازۀ از بندها رهای دگر

که بیت بیتِ تو «یک کوچه پنجره»ست «مجیر»!
گشاده رُو به افقهای روشنای دگر

همیشه عشق و تو «مثل دو تا درختِ» کهن
نگشته‌اید خَم از باد و هر بلای دگر

تو آن چکاوکی و آن درختِ پُرغزلی
که نیستت غم پاییز و صد فنای دگر

نه «ترس» و لرزشِ «یک برگ روی پنجۀ باد»
نه نیز غصّۀ توفان و ماجرای دگر

بخوان ترانه به من تا همیشه‌های دگر
که نیستت به جز از من غم‌آشنای دگر[9]
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در بیماری شهلاجان، همسر پسرم بهرام برزین، سروده شده‌است:

نمیگنجد غمت در سینه اصلن

از آن روزی که در هندوستانی
سؤالِ اوّلینِ دوستانی

شدی بیمار و بردندت، چه گویم؟
خودم هم خوب کَی دانم چه سانی؟

* * *

تو بیماری، سرم منگ‌است، منگ‌است
مرا هم کر به مانند تو زنگ‌است

نِیَم آرام نیز از دوستانت
برایم پشتِ هم زنگ‌است و زنگ‌است

* * *

خبر گشتم مریضی‌ات بتر شد
دوا و «داکتر» هم بی‌اثر شد

چه خاکی بر سرم ریزم عزیزم!
خداناخواسته چیزیت اگر شد؟

* * *

تو رفتی و خدا پشت و پناهت!
سفید و بی‌خطر، باامن، راهت!

به پشتت آب پاشیدم از اَشکم
که باشد سبز جای و گامگاهت

* * *

نمیگنجد غمت در سینه اصلن
تمام قوم ما دارند شیون

غمین‌تر از من و «مینا» و «بهرام»
«فریبرز» و «فرامرز» اند و «بیژن»

* * *

خدارا شُکر گشتی جُور، «شهلا»!
بلا شد از سرِ ما دُور، «شهلا»!

شدند آخر ـ ببین لطف خدا را ـ
دعاها از دواها زور، «شهلا»!



[1]  ـ اشاره‌یی است به «زخم زیبایی»، یکی از دفترهای شعر ابراهیم امینی.
[2]  ـ اشاره به «وقتی هوای چشم ترا مِه گرفته بود»، دفتر شعر او.
[3]  ـ اشاره به «نگارستان»، محلّ کار آن شاعر.
[4]  ـ اشاره به «حلقۀ فرهنگی زلف یار» که به گرداننده‌گی او در بلخ فعالیّت میکرد.
[5]  ـ «ترنّم»، نام نشریه‌یی است که به مدیریّت‌مسؤولی ابراهیم امینی از سوی حلقۀ فرهنگی زلف یار در بلخ نشر میشد.
[6]  ـ اشاره به «نوشته‌ام که خط بزنی»، دفتر دیگر شعر ابراهیم امینی.
[7] ـ هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق (حافظ)
[8]  ـ نیستی یعنی ناداری.
[9]  ـ واژه‌ها و عبارتهایی که در درون گیومه آمده‌اند، نامهای دفترهای شعر عبدالوهّاب مجیر اند.