شعرهای دفتر شعر «سرود ملّیِ عشّاق» اثر صالح محمّد خلیق
شعرهای دفتر شعر «سرود ملّیِ عشّاق» اثر صالح محمّد خلیق ناشر: انجمن نویسندگان بلخ نوبت چاپ: یکمجای چاپ: کابل، چاپخانۀ مسلکی افغان تاریخ چاپ: 1391 هجری خورشیدی/ 5691 آریایی جمشیدی
نارنجک
زنگ تلفن همراهم
سنگیست
که زده میشود
بر آبگینة قلبم
انگار
شرنگ شرنگِ زنجیریست
که در فصل سرخ فاجعه
با خطّ تلفن دفتر
در «پُلِ چرخی» بسته میشد
و در «پُلیگون» شکسته ...
حتّا
اگر زنگ تلفن همراهم
آهنگیست
* * *
تلفن همراه
نارنجکیست
که در دستان مرتعشم
منفجر میشود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از این حوالی مسموم...
به کدامین مغاره
و به کدامین جنگل باید پناه بُرد
از این حوالیِ مسموم
که آدمیان را جنون گاوی گرفته است،
از گندمزارانش گلِ مرگ میروید
و نفت بوی خون میدهد
* * *
به کدامین سّیاره
و به کدامین کهکشان، میتوان راه جُست
راه ناکجاآباد کجاست؟
که در این حوالیِ مسموم
بیکرانه ترین آبی پرواز را
حتّا برای عنقاها
آنفلونزای مرغی تهدید میکند
و بر پاکترین دامنِ عشق
لکة ایدس نشسته است
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به یادبود روانشاد میر غلام محمّد غبار
غبار
غبار، آینه یی بود
بلند قامت مغرور سرگذشتم را؛
و خوانشی
به گویش بومی
نبشته سنگ سر افرازی نیایم را؛
و بیهقی یی دیگر
که قاتل حسنکهای روزگاران را
به چارسوی خراسان
به دار می آویخت.
چو سوشیانسی پیر
پس از هزار زمستان
دوباره آتشی افروخت او
اوستا را؛
و شاهنامه یی آورد
شکوه باختر و فرّ آریانا را.
شنو چگونه به شبهای سرد و ظلمانی
تبیره میزند او
آفتاب را
و مینوازد شیپور با تمام نفس
آزادی را!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مهرگان
بوی می، بوی رزان آید همی
بوی جشن مهرگان آید همی
گفته بودی دَور میخواران گذشت
بین که آن پیر مغان آید همی
مهرگان همپای جشن رودکی
میگسار و میفشان آید همی
این هوا و این فضا گوید که باز
دورة سامانیان آید همی
تا که آیین کهن را نو کُنَد
سوشیانس آریان آید همی
از دل و از جان پذیرایش شویم
مهرگان چون مِهر و جان آید همی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زیارت
سیراب از عَطَشِ تعظیم
رد شدم
از کنار آن گنبد سبز ملکوتی
شسته ترین لحظه ها را
ریختم
در پشتِ دَرِ دستشوییها
در آدینه ها
خطبه شنیدم
دعای حمله های خودکشانه را
و در شلوغ آسمانخراشهای خدایگانها
چرخیدم
خانة خدای یگانه را
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به دخترم نگین آزرمیدخت
نگین من
نگین من، چه دخت نازنینی!
یگانه دختر بلخ گزینی
بهاران میتراود از حضورت
گلِ نازی، گلابی، یاسمینی
سراپا عصمت و آزرم و حجبی
تو مثل یک فرشته در زمینی
دو دستِ باادب در خدمت استی
اگر میایستی، یا مینشینی
گهی مانند خواهر، مهربانی
گهی مانند مادر، بهترینی
اگر مسرور باشم، شادمانی
اگر اندوهگین باشم، غمینی
تو خود گویای خوبیهای خویشی
نمیگویم چنانی و چنینی
تو با این جمله خوبیها که داری
سزاوار هزاران آفرینی
تو بر انگشتر هر افتخارم
نگینی و نگینی و نگینی
دعایت میکنم در هر نَفَس من
که در دنیا و عقبا خیر بینی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خطّ سوّم
های، خود را در خودم گم کرده ام
تا که پیدایم شدی ، گمکرده ام!
از شراب چشم دریاییِ تو
گشته ام مست و تلاطم کرده ام
تنگ شد دنیای سه بُعدی مرا
رخنه در بُعدِ چهارم کرده ام
خطّ سوّم گشته شعرم، نازنین!
تا تو را در آن ترّنم کرده ام
دیدی ، آخر منفجر شد قلبِ من
ـ بستۀ عشقِ تراکم کرده ام ـ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خورشید خراسان
لبت انجیر خُلم و توت یاقوتیِ خنجان را
خجالت میدهد، دختر! زبانت قند بغلان را
روایت میکند صد کهکشان خورشید را چشمت
نگاهت صد خُمستان مستیِ انگور پروان را
تو چون نوروزهای آریایی نوربارانی
تو میآیی و میپاشد نَفَسهایت بهاران را
شمالک میشود، عطرِ گل شببوی میپیچد
به یکسو میزنی از ناز تا زلف پریشان را
تو را من دوست میدارم، تو را پیش از هزاران سال
ببین، باور نداری، جای جایِ بلخِ ویران را
نوشتم در تمام تاقها نام تو را تنها
و از عکس تو کَندم نقش، گلهای هر ایوان را
پرستیدم به یاد چشمهایت مِهر را روزی
زمانی رفتم آتشگاه، یادِ آن نگاهان را
هزاران سال نوری دُورتر هم، هر کجا باشم
تورا عاشقترین استم، تو خورشیدِ خراسان را
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چشم تو
آرام و سر به زیر و به راه است چشم تو
اما دو چشمه سارِ گناه است چشم تو
تا باز میشود، گلِ خورشید میدمد
پیکِ سپیده، پِلکِ پگاه است چشم تو
باور بکن که کرده مرا غرقِ غرقِ خود
چرخابِ چشم تو و گواه است چشم تو
افیونی و روانی و معتاد گشته ام
من را که کرده است تباه، است چشم تو
بسیار خسته ام بنشین رو به روی من
یک دو پیاله چای سیاه است چشم تو
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لبخند
بَرَد تا ناکجای کشفهای تازه لبخندت
غزلهای مرا بخشد فضای تازه لبخندت
بزن لبخند ای زن! تا جهان بر من زَنَد لبخند
برایم میدهد حال و هوای تازه لبخندت
ز یکسو میزند زخمم نگاه فتنه انگیزت
ز یکسو از نمک بارَد بلای تازه لبخندت
جواب «دوستم داری؟» ـ همان «آریِ» دیرین را
به من گوید همیشه با ادای تازه لبخندت
بخوانَد سوی خود، بسیار خودمانی مرا هر صبح
پذیرایی کُنَد با شیرچای تازه لبخندت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تعبیر خوابهای پریشان
لیلا! روال زنده گی ام را به هم زدی
یک سرنوشت تازه برایم رقم زدی
بگریستم، به خنده شدم، نوغزل شدم
باران شدی، شگُفتی و از عشق دم زدی
زنگم زدی و با نََفَسِ گرمِ گرمِ خود
آتش به میز و صندلی و دفترم زدی
یک شهرِ زیروروشده ام، تا که آمدی
پسکوچه های تنگِ دلم را قدم زدی
تعبیر خوابهای پریشانِ من شدی
گشتی سرودهیی و سر از این قلم زدی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوست دارمت
... و صفر ،نقطه و نقطه ،شماره میگیرم
نمیشوی «رُخ» و از سر، دوباره میگیرم
صدای نغمۀ نابی که پشتِ خطّ استی
و پرّ و بالی کز این اشاره میگیرم
به جستجوی دو ـ سه لحظه خلوتی با تو
ز دیگران دو ـ سه گامی کناره میگیرم
هلو ...!، ستاره و ماه و هر آنچه زیباییست
برای نامِ تو بعد استعاره میگیرم
سرودِ تازه نه، بل، «دوست دارمت» را باز
به ات به زمزمه مثلِ هماره میگیرم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تقویم لیلایی
نه جمشیدی، نه کوچی و نه ترساییست تقویمم
بُوَد مبدای آن عشقِ تو، لیلاییست تقویمم
عسل استند یکسر ماهها و لحظهها شیرین
تهی از روزهای تلخِ تنهاییست تقویمم
نه شنبه و نه یکشنبه و نِی . . . نِی کار و نِی دفتر
هَمَش تعطیل است و جشنبرپاییست تقویمم
فقط یک لحظة جاویدِ بیآغاز و بیانجام
نه سال و ماه و روز و هفتهآرایی ست تقویمم
سَرِ میز و بَرِ دیوار، یا در جیب جایش نیست
که قلبی است و ناپیدا، فراجاییست تقویمم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ترا هر بار میبوسم
پَیِ هم «نِی . . .»، چرا این قدر مُحکم میشوی، بانو!
مرا بگذار بوسیدن، مگر کم میشوی؟ بانو!
مرا میبینی و گُل میشوی و هدیهام، امّا
تو را میبویم و بارانِ شبنم میشوی، بانو!
به لب نِی و دلت پُر از تبِ خواهش، سپاس از تو
برایم هر زمان خواهم، فراهم میشوی، بانو!
تو را هر بار میبوسم، سپس میخواهمت پوزش
تو با این عادتم معتاد کم کم میشوی، بانو!
چو دست دوستی دادیم با هم، رویبوسیدن
دگر کار خلافی نیست، مَحرم میشوی، بانو!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تار و ترانه
با رود و با پرنده هماهنگ میشوی
بر خستهگیِ روحِ من آهنگ میشوی
پُر میکنی، پُر انجمن خَلوتِ مرا
تار و ترانة منِ دلتنگ میشوی
میآیی و گرفتهگیِ خاطرِ مرا
آب و هوای تازة سالنگ میشوی
دفتر، نگارخانه شود از حضورِ تو
تا واردِ ادارة فرهنگ میشوی
با آن که بس صمیمی و یکرنگ با منی
تا دست میدهم به تو، یکرنگ میشوی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیدار
در اتاقم نشستهام تکِ تک
میزنی، نازنین! به در تکتک
چشمِ من روشن، آمدی، تابید
آفتاب از کدام سوی اینک!
لحظهیی خیره میشَوِیم بههم
گوییا میکنیم چشمبَرَک
میمکم روی گندمیِ تو را
تا که باهم شویم نان و نمک
دوست میدارِیَم؟ یگانهترین!
میشمارم، جواب دِه! سه، دو، یک
چشم گریان و میزنی لبخند
میشوی آفتاببارانک
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سیزدهبدر
گفتیام: چیست آخرین اثرت؟
ـ نازنین! شعرِ اوّلین سفرت
از کجا تا به ناکجا با من،
منِ سرگشته، کُشته، دربهدرت
رَفتنِ مان به جشنِ «سبزهلگد...»
لحظههای اثیریِ «چَکرت»
راه میرفتی و ستارة بخت
میفشانید زر به رهگذرت
سبزه میکرد پهن «پایانداز»
سبزه میرُست هی به دَوروبرت
سبزه بر رویِ سنگها حتّا
بهرِ گلگشتِ سیزدهبدرت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زادروز
باز روز اوّل مهر است، مهرانگیز!
سالگرد عشق مان و زادروزت نیز
در بهاران حضورت سوّمین بار است
سالِ من نو میشود از اوّل پاییز
دادمت روزی گل سرخ دلی، امّا
نیست حتّا اینچنینم هدیهیی ناچیز
از سرود تازة خود دستهیی صدبرگ
تحفه میآرم که بزمت را کُنم گُلریز
میزبانت میشوم در ساحل آمو
است اگر دشوار باتورفتنِ شاندیز
«گُل کُنی» تا با نسیم گرمِ انفاست
میگذارم شمعِ عمرم را به روی میز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اشتباهِ عاشقی
راهاندازی نمودی کارگاه عاشقی را
تا بیاموزی برایم رسم و راه عاشقی را
دانشآموزت شدم تا جا دهی در مغز ـ مغزم
حسِّ خوب و پاک و شیرینِ گناه عاشقی را
از پیامدهای آن میدانم، اماّ دوست دارم
تا کنم تکرار و تکرار اشتباه عاشقی را
عشق ورزم با تو آن اندازه، تا آخر برآرم
از دلِ این عاشقی یکروز آه عاشقی را
تا به شام عمرِ خود خواهم تنفّس کرد، لیلا!
آن هوای تازه و عطرِ پگاه عاشقی را
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رایانه
تو با رایانه سرگرمی و من سرگرم دیدارت
نمیخواهم که بردارد تََرَک آرامش کارت
نوازش میدهی هر دکمه را و رویِ رایانه
سرودِ مِهر، تنها، میتراود از نوشتارت
نوازش میدهی هَی دکمهها را با سرانگشتان
نمیدانم که آیا میرسد کی نوبتِ یارت؟
سری زن کلبة «وبلاگِ» این دیوانهات را هم
به روزم با سرودِ تازة گلبرگِ رخسارت
اگر هم داشتی فُرصت، برای لحظهیی بنشین
نثارم کُن «نگاه»ات را و گپهای گهربارت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دلناگفتهها
میدهد چشمت چراغ سبز سویم
میشگوفد باغ سرخ آرزویم
است میگویی بِه از پهلو نشستن
مینشینی باز، رؤیا! روبهرویم
زیرِ بارانِ بهاریِ نگاهت
میزنم دل را به دریا تا بگویم:
کرده ای برپا چه طوفانی از آتش
در دلم ، حتّا اگر سوزد گلویم
واژههای رویِ دنیا را برایت
در میان چشمهسار شعر شویم
شامها تا صبحها چون «بامداد»م
صبحها تا شامها هم «شاملو»یم
شرحِ خاموشیِ دلناگفتهها را
قالبی نو، نه، زبانی نو بجویم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خط سرخ
مینویسم چکامه با خط سرخ
خو گرفتهست خامه با خط سرخ
بسمِهِ سبز و بعد ازآن نقطه،
نقطه، نقطه، ادامه با خط سرخ
استوارم به عهدِ خود همچون
پیروانِ اسامه، با خط سرخ
بگذرم، هر قَدَر که بگذارند
سَرِ راهم علامه با خط سرخ
خبرِ عشقِ ماست داغترین
توی هر روزنامه با خط سرخ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خوب نیست
گفتی که عاشقی مکن، این کار خوب نیست
رسواشدن به کوچه و بازار خوب نیست
کم کن به من نگاه، در انظار دیگران
این خیرهخیره دیدنِ بسیار خوب نیست
میترسم از زبانزدِ مردمشدن، «خلیق»!
از من مگیر نام در اشعار، خوب نیست
این حرفها درست...، مگر نیست دستِ من
تا دست برکشم، دگر اصرار خوب نیست
بد نیست اندکی به مدارا عمل کنی
این روزها که حالِ منِ زار خوب نیست
آهنگِ جاننواز و روانپرور است و مست
تکیهکلامِ خوبِ تو، ای یار! ـ «خوب نیست»
در اقتفای تکیهکلامِ تو، در غزل
من هم ردیف ساختم این بار «خوب نیست»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برفی
دیر شد، کَی یارِ جانم میشوی
رهسپارِ آشیانم میشوی
با پیامی گرم کردی برفیام
مژده دادی میهمانم میشوی
در زمستانیترینِ لحظهها
آفتابِ مهربانم میشوی
اوّل خردادماه است و هنوز
میهمانم کَی ندانم میشوی؟
چارِ عصر، امروز با شیرِ یخی
گشته است آماده خوانم، میشوی؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رقص ماهیهای دستانت
رَخت شویی، آسمان طشتِ پرآبت میشود
ابر کف میآوَرَد موجِ حبابت میشود
در تمنّای نوازشهای دستانت، صنم!
خرمن گُل روسری، سبزه جرابت میشود
رقص ماهیهای دستانت تماشاکردنیست
شادمانیبخشِ هر مست و خرابت میشود
تا رسانَد دست بر دامان پاک و شستهات
تار و پودِ روح و جانِ من طنابت میشود
تا بنوشد آبِ لای پیرهنهای تو را
ماه حتّا نیمهشبها آفتابت میشود
جشن بیرقهای رنگین رها در بادها
برگزار از تکّههای جامهبابت میشود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خودسوزی
در این حوالیِ مسموم هر چه آموزی
نمیشود که کُنی زندهگیِ امروزی
نسیم نور و رهایی نمیوزد، بانو!
به سوی پنجره تا چند چشم میدوزی
سیاهی است و سیاهی، نمیتوانی رفت
اگر هزار هزار آفتاب افروزی
من از همان یکمین روزِ عشق میگفتم
که بسته است به روی تو راهِ پیروزی
ببین که رابعه گشتن هنوز ممنوع است
رگت بُرند اگر مِهر در دل اندوزی
ولی تو پر زدی و بال همچو ققنوسی
میان اینهمه آتشفشانِ کینتوزی
و قسمتت به گمانم که از همان آغاز
به سانِ دخترِ خورشید بود خودسوزی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مینویسم
باز هم امشب تو را چون شعر و «ناول» مینویسم
باز هم تنها تو را ای ماه کابل مینویسم
مینویسم، میزنم خط، مینویسم، میزنم خط...
نی، دگر بس ـ بر خدا بادا توکُّل ـ مینویسم
با خط سوّم، زبان بیزبانی هم که باشد
هرچه بادا باد، دیگر، بیتأمّل مینویسم
نی، ولی میترسم از رسواشدن مثل همیشه
گرچه چندم بار شد پیچیده ـ در کُل ـ مینویسم
خوب، پس «گُل» میکُنم نام تو را تا کس نداند
جای آن در برگها ـ سه نقطه، نی ـ «گُل» مینویسم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هشدار
نمانده حوصله، کاری خلاف خواهم کرد
میان جاده تو را اختطاف خواهم کرد
چو دیو میبرمت دُورِ دُورِ دُور، پری!
حصار، دَور تو از کوه قاف خواهم کرد
به دَورِ قلعه سپس هفت خوان و در هر خوان
هزار خوان دگر را مضاف خواهم کرد
هزار رستم اگر بر رهاییات آیند
بدون دلهره تنها مصاف خواهم کرد
اگر نیاز به یاری شود، فقط با مرگ
برای داشتنت ائتلاف خواهم کرد
برای بار پسین باز میدهم هشدار
که نیست آنچه که گفتم گزاف، خواهم کرد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کتاب عشق
کتاب عشق را همواره میخوانی و میخوانی
ولی آیاتِ حتّا مُحکماتش را نمیدانی
کتاب عشق را شاید فقط از روی سرگرمی
نمیخوانی و تنها مینمایی برگگردانی
بخوان، لیلا، به نام حضرت دل با حضورِ جان
کتاب عشق را، تا یاد گیریاش به آسانی
بخوان، لیلا، کتاب عشق را تکرار در تکرار
که تا خود کاملاً یک روز مجنونی شوی ثانی
بخوان آن قدر تا گردد دَمت گرم و زنی آتش
کتاب عشق را و خویش را، چون من شوی فانی
الفبای کتاب عشق را تا آشنا گردی
بکُن مجموعهی شعرِ مَرا یک بار روخوانی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آنسوی دریاها
دل خود را به دریا میزنم، ای دختر دریا!
اگر شد میبرم آخر تو را آنسوی دریاها
مپرس ای ماه جابلقایی از راه و از آهنگم
نمیدانم کجایت میبرم، شاید به جابلسا
از این جایی که ایما و نگاهی هم گناهی است
به آن جایی که عشق و عاشقی کاریست بی امّا
نشینم چشم در چشمت به هر میخانهیی بیترس
بگردم دست در دستت سرِ هر جاده بیپروا
برایت هر شبی دیوان شعر تازهیی گویم
و در هر شعرِ خود گیرم بدون شرم نامت را
اگر هر شب شَوی دریای مَی، از تشنهکامیها
تو را تا بامدادان تا به آخر سر کشم، مینا!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سرود ملّی عشّاق
حکایت من و تو چاق میشود روزی
زبانزد همه آفاق میشود روزی
حکایت من و تو استعارهیی از عشق
بدون شبهه و اغراق، میشود روزی
مقام عاشقیِ آفتابیِ من و تو
نماد روشن اشراق میشود روزی
برای زینت هر کاخ، نام هر دوی مان
نوشته بر سرِ هر تاق میشود روزی
و فیالبدیههترین شعر عاشقانۀ من
سرود ملّی عشّاق میشود روزی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گشنهچشم
تو میزبان بشوی و بگستری خوانت
فرشتهگان خدا میشوند مهمانت
تو راست مائدۀ آسمان بیپهنا
و مهر و ماه و تمام ستارهگان نانت
تو میزبان بشوی، روحِ من برآرد دست
که تا درازکُند سوی خوانِ الوانت
بُرید خواهد جای ترنج دستش را
اگر که گردد همسفره ماهِ کنعانت
چه دست خواهد دادش؟ اگر که جام میی
کنی به سوی کسی پیشکش به دستانت
به ویژه این که به ناگاه دستپختت را
تعارفی بکنی از کمال احسانت
* * *
چه وقت باشد؟ تا برگ دعوتی از تو
رسد به من، به منِ گشنهچشم و حیرانت
که جرعه جرعه بنوشم شراب چشمت را
که لقمه لقمه خورم نان روی تابانت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نگاه گرم تاجیکانه
گُل من! مشرب بیگانه داری
که میسوزم، ولی پروا نداری
چرا پس با تمام سردمهری
نگاه گرم تاجیکانه داری
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روز عاشقان
از اینجانب، رفیق بی نشانت
از این دوری درود بیکرانت!
شب است و شب تمام عمرِ عشاق
مبارک باد روز عاشقانت!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جای تو خالی
نمیبینم ترا در این حوالی
چطوری؟ نازنینم! در چه حالی؟
من و میخانهها و شبنشینی
به پشت میزِ من جای تو خالی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خورشید زمستانی
تو تاجیکی، مگر نرمی نداری
خواص دخترغرمی نداری
چو خورشید زمستانی، عزیزم!
درخشانی، ولی گرمی نداری
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بزم شعر و موسیقی
به پای صحبتت بودن چه زیباست!
که بزم شعر و موسیقی سراپاست
سخنهایت سرود مولوی اند
و آواز تو آواز شکیلاست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سالگرد
فضا آگنده از ساز و نوا است
به هر سو شادمانی یی به پا است
درخت و باغ و گل رقصند باهم
که جشن سالگرد «ساینا» است
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صبحانه
به دنیا نیست چون من چشمسیری
که میباشد مرا صبحانه دیری
از آن سرخ وسفید، آن گونه و روی
مربّای اناریّ و پنیری
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عکس
چهسان مانَد، بگو! پوشیده رازم؟
امان از عکست، ای بانوی نازم!
که هر جای اتاقم نقش بستهست
به دیوار و در و بر جانمازم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آرایش
قدت چون سرو آزاد است، لیلا!
رُخت چون گُل، تر و شاد است، لیلا!
به آرایش نیازت نیست هرگز
که حُسن تو خداداد است، لیلا!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ببوسم
نمان تا چشم مستت را ببوسم
لبان مَیپرستت را ببوسم
ولیکن دستِ کم بگذار، رؤیا!
که رویت را و دستت را ببوسم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ولی چشمان تو گویند...
الا لیلا، الا دخت مزاری!
اگر چه بر زبانت نیست «آری»
ولی چشمان تو گویند این را:
که بی اندازه من را دوست داری
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با تو بودن و نبودن
نبودن با تو یک لحظهست دوزخ
نه، بودن نیز دشوار است، آوخ!
هزاران بوسة گرم از لبانت
اگر گیرم، نمیگردد دلم یخ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شعر تازه
هلو، بشنو! برایت باز شعر تازهیی دارم
چطوری؟ من که دردِ عشقِ بیاندازهیی دارم
به شعر من بخوان، نِی حافظ شیراز، فالم را:
چرا هستیِ پاشیده زهم شیرازهیی دارم؟
به شعر عشقیِ من میکنند آغاز محفل را
به بزم عاشقان نام بلندآوازهیی دارم
تشکّر! پُرهیاهو ساختیاش، گفتهات بودم:
دلی چون خانقاهِ بی در و دروازهیی دارم
هنوز آخر نگردیده گپم، مگذار گوشی را
فقط بیدارخوابِ دیشبم، خمیازهیی دارم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سخن عشق
از چه چنین سخت عبوسی؟ بگو!
نیست اگر حرفِ خصوصی، بگو!
است اگر از عشق سخن،پس یکیست[1]
فارسی و پشتو و روسی، بگو!
قلب من آتشکدۀ مِهر تست
میشنوم، دخت مجوسی، بگو!
روز زن است و من و تو رو به رو
بوسه زنم، یا میبوسی؟ بگو!
وعدۀ دیروزی گلگشت بس!
مژدۀ فردای عروسی بگو!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صبحِ هفتِ فروردین
باغ آرزویم را مرغ حق سرود آمین
پرجوانه و گّل شد صبحِ هفتِ فروردین
چند بار آهسته «چیغ میزنم» گفتی
لیک باز این دست و آن خشونت شیرین
از من آن همه اصرار، آن هزار پررویی
از تو آن تقلّای باادا و باتمکین
با بلوغ گلباغِ حُسن تو درافتادم
هی به مثل زنبورِ انگبین شدم گلچین
تا که یافت آمیزش با دَمت نفسهایم
من به زندهگی دیگر کاملاً شدم خوشبین
[1] ـ یکیست ترکی و تازی در این معامله، حافظ!
حدیث عشق بیان کن به هر زبان که تو دانی!