این خیابان بهر من بس آشنا است...، شعر سرگی یسینین، برگردان صالح محمّد خلیق
این خیابان بهر من بس آشنا است...، شعر سرگی یسینین، برگردان صالح محمّد خلیق
این خیابان بهرِ من بس آشنا اَست،
و آشنا این خانۀ بیرنگ و بیرو.
همچنانا این نایهای نیلگونِ
گشته وارون بر فراز روزنِ او.
سالهای فقرهای سخت بودند،
سالهای سلطۀ دیوانهگیها.
یاد آوردم زمان کودکی را
آسمان نیلرنگ روستا را.
در پی آرامش و جاهی نبودم،
آشنایم با فریب فرّ دنیا.
چشمهایم را که میبندم من اکنون،
صِر ف بینم خانۀ آباییام را.
باز میبینم که غرق خرّمی باغ،
آرمیده در برِ اوتِ گوارا.
گیر کرده پنجههای برگ برگش
نغمههای مرغکان خوشنوا را.
خانۀ چوبین خود را داشتم دوست،
چوبهایش بوده اند ارچند پُرچین،
از اجاق ما هیاهو بود برپا
در شبانگاهان بارانیِ غمگین.
گوییا بر کُشتهیی یا زندهیی بود،
این صدای ضجّه آلود و هراسان.
دیده بود این آجرین اشتر چه چیزی،
در فغان و شیون یکریزِ باران؟
دیده باشد گویی او آن دُورها را،
خواب فصل دیگر زیبای گل را،
ریگ طلّاگونۀ افغانستان را
شیشهیی شنبادها را در بخارا.
واه، با این سرزمینها آشنایم ـ
خود به آنجاها سفر بسیار کردم.
خواهشم امّا فقط این است حالا
سوی آبایی دیارم باز گردم.
لیک گشتند آن همه دود کبودی،
باز شد خاموش آن رؤیای شیرین.
در امان زی ـ های ای نیهای دشتی،
در امان زی ـ های ای ایوان چوبین!
1923