آوازخوان دوره‌گرد کوچه‌های عشق، مقدمه سمیع حامد بر دفتر شعر «سرنوشتی دیگر»،اثر صالح محمّد خلیق

آوازخوان دوره‌گرد کوچه‌های عشق

 

شاعری نویسشِ مستقیم کشف‌های شاعرانه نیست. یک کشف شاعرانه می‌تواند در دیگر تن‌واره‌های هنری هم جا و جان بگیرد: نقّاشی و تندیسه شود، در فیلمی بگنجد، یا جزئی از یک نمایش تیاتری شود. آن‌چه سبب می‌شود یک کشف شاعرانه «شعر» شود توانش شاعر در بافت این دریافت است. توانش ادبی پیش و بیش از هر چه به نیروی زبانیِ سخن‌ور پیوند دارد: شناخت نظری و عملی‌اش از فوت و فن زبان ادبی و زبان ادبیِ مضاعف که کارکرد شعریِ زبان است.

به همین سبب در جایی نبشته بودم که شاعری انقلاب در برابر استادی خود ما در میدان ادبیّات است. صالح‌محمّد خلیق از انگشت‌شمار شاعران شورآفرین افغانستان است که از نظر توانش ادبی «استاد» است و به زیبایی و رسایی توانسته  در برابر این استادی خود قیام کند و توانایی‌های خود را به چالش بکشد. بخشی از این قیام، ایستادن در برابر زبان فاخر و تصویرآرایی‌های فاضلانۀ پارینۀ خودش است. آن‌ها در پایگاه خود کارا  و زیبا بودند؛ امّا امروزه شعر خلیق سرودخانۀ لحظه‌های هرروزۀ او استند. ساده مثل یک پیاله چای پس از خسته‌گی و در همان حال سرشار از عطر و طعم هنری.

خلیق دوربینی زبانی بر گردن عاطفه انداخته و از لحظه‌ها فیلم‌های شاعرانه می‌گیرد؛ فیلم‌هایی که با توانایی تدوین می‌شوند و بر دیوار شبکه‌های اجتماعی و پردۀ کتاب‌هایش به نمایش درمی‌آیند. خلیق یک زنده‌گی شاعر است. شعرهایش پروانه‌های پرندینی استند که در زمستان به پرواز آمده اند، چشم‌های ما را می‌نوازند و دل‌های ما را گرم می‌کنند.

خلیق را بخوانیم که آوازخوان دوره‌گرد کوچه‌های عشق است.

                                                         دکتر عبدالسّمیع حامد

                                                             بلخ، پاییز 1395

شعرهای دفتر شعر «سرنوشتی دیگر»، اثر صالح محمّد خلیق

نام کتاب: سرنوشتی دیگر

نام شاعر: صالح محمّد خلیق

ناشر: انجمن نویسنده گان بلخ

چاپ یکم

سال چاپ: ۱۳۹۵ خورشیدی

جای چاپ: کابل

شماره گان: ۱۰۰۰ نسخه

طرح روی جلد از: ژکفر حسینی

روی آرا: سید علی موسوی کوروشیان

 

 

آوازخوان دوره‌گرد کوچه‌های عشق

 

شاعری نویسشِ مستقیم کشف‌های شاعرانه نیست. یک کشف شاعرانه می‌تواند در دیگر تن‌واره‌های هنری هم جا و جان بگیرد: نقّاشی و تندیسه شود، در فیلمی بگنجد، یا جزئی از یک نمایش تیاتری شود. آن‌چه سبب می‌شود یک کشف شاعرانه «شعر» شود توانش شاعر در بافت این دریافت است. توانش ادبی پیش و بیش از هر چه به نیروی زبانیِ سخن‌ور پیوند دارد: شناخت نظری و عملی‌اش از فوت و فن زبان ادبی و زبان ادبیِ مضاعف که کارکرد شعریِ زبان است.

به همین سبب در جایی نبشته بودم که شاعری انقلاب در برابر استادی خود ما در میدان ادبیّات است. صالح‌محمّد خلیق از انگشت‌شمار شاعران شورآفرین افغانستان است که از نظر توانش ادبی «استاد» است و به زیبایی و رسایی توانسته  در برابر این استادی خود قیام کند و توانایی‌های خود را به چالش بکشد. بخشی از این قیام، ایستادن در برابر زبان فاخر و تصویرآرایی‌های فاضلانۀ پارینۀ خودش است. آن‌ها در پایگاه خود کارا  و زیبا بودند؛ امّا امروزه شعر خلیق سرودخانۀ لحظه‌های هرروزۀ او استند. ساده مثل یک پیاله چای پس از خسته‌گی و در همان حال سرشار از عطر و طعم هنری.

خلیق دوربینی زبانی بر گردن عاطفه انداخته و از لحظه‌ها فیلم‌های شاعرانه می‌گیرد؛ فیلم‌هایی که با توانایی تدوین می‌شوند و بر دیوار شبکه‌های اجتماعی و پردۀ کتاب‌هایش به نمایش درمی‌آیند. خلیق یک زنده‌گی شاعر است. شعرهایش پروانه‌های پرندینی استند که در زمستان به پرواز آمده اند، چشم‌های ما را می‌نوازند و دل‌های ما را گرم می‌کنند.

خلیق را بخوانیم که آوازخوان دوره‌گرد کوچه‌های عشق است.                                                         دکتر عبدالسّمیع حامد

                                                             بلخ، پاییز 1395



سرگردانی

پشتِ کِی شهر به شهر این‌همه سرگردانم؟
من که نزدیک‌ترین یار تو را می‌دانم!

نیست پایانۀ این راه به جز مبدایی
رهرو خستۀ این جادۀ بی پایانم

با تو ای دوست! اگر می‌گردم دست به دست
پس چرا دست به دست دگران گردانم؟

بیدلستان شده چندی‌ست گذرگاهم اگر
از چه از دل‌شده‌گی‌های خودم حیرانم؟

پرسش از آمدن و رفتن من بیهوده‌ست
بودم از اوّل و تا آخر هم می‌مانم

دهلی نو/ 24 دی 1394

سایه

می روم این‌سو و آن‌سو پا به پای سایه‌ام
من نمی‌دانم، تویی شاید به جای سایه‌ام

من نمی‌دانم، نمی‌دانم که را کی می‌بَرَد؟
سایه‌یی شاید خودم باشم برای سایه‌ام

در هوای ابریِ تنهایی‌ام پیدا که نیست
می‌روم این‌سو و آن‌سو در هوای سایه‌ام

در خیالت می‌روم، هی می‌روم با سایه‌ام
تا شود پُر واقعن از تو خلای سایه‌ام

چشمۀ خورشید من! بگذار تا غرقت شوم
هم نمای من شود گم، هم نمای سایه‌ام

بمبئی/ 28 دی  1394

بزم غزل

با تو همیشه بزم غزل می‌کنم به‌پا...
با تو به هر کنار و بغل می‌کنم به‌پا

با تو همیشه غرق بهار و جوانه ام
نوروز را بدون حمل می‌کنم به‌پا

این زنده‌گی شده‌ست چه شیرین برای من!
هر ماه با تو ماه عسل می‌کنم به‌پا

در هند، شیوه‌یی نو بهر سرودنت
بی مدّعا، بدون مَثَل می‌کنم به‌پا

از شعرِ خود برای تو، بانوی «ارجمند»!
کاخی به مِثل «تاج‌محل» می‌کنم به‌پا

شهر آگره، کنار رودخانۀ جمنا/ 3 بهمن 1394

چهشدچایت؟

از سفرها بازگردیدم، چه شد چایت؟
خسته استم، تا بگیرم دم، چه شد چایت؟

چای من چشمانت و قندم سخن‌هایت
خسته ام، قندت چه شد؟ مریم! چه شد چایت؟

گفته بودی که می‌آری چای شیرینی
من به تلخِ تلخ خورسندم، چه شد چایت؟

روبه‌رویم می‌نشینی با دو فنجان کی؟
می‌شود آیا چه وقتی دم؟ چه شد چایت؟

کاسۀ صبر مرا لب‌ریز می‌سازی
جرعه‌یی امّا ندادی هم، چه شد چایت؟

بلخ/ 24 بهمن 1394

گردنم

این زمستان‌ها خوشا بادا به حال گردنم!

دست‌هایت گاه‌گاهی اند شال گردنم

نیست زخم دیگری و نیست داغ دیگری

یادگار بوسۀ داغی‌ست خال گردنم

من سری آسوده و فارغ ز سودا داشتم

عشق تو گردیده است امّا وبال گردنم

نیستم گردن فراز پیش، بر پایت صنم!

خم شده‌ست اکنون غرور بی‌همال گردنم

دست‌های مهربان را بر گلوی من فشار!

خفّه می‌خواهم شوم با دست‌مال گردنم

بلخ/ 11 اسفند 1394

چهخواهمشد؟

وقتی تو را بردند از این کشور، چه خواهم شد؟
من که غریبت بوده‌ام، دیگر چه خواهم شد؟

با تو که من دیوانۀ دیوانه‌ات ا‍ستم
بی تو نمی‌دانم از این بدتر چه خواهم شد؟

معتاد دیدار تو و بوییدنت استم
ای گُل! اگر بادت کند پرپر، چه خواهم شد؟

با تو تمام روزهایم روز نو بودند
نوروزها نایند اگر از سر، چه خواهم شد؟

بنشستن‌ات با دیگران بر من که دشوار است

رسماً کسی گیرد تو را در بر چه خواهم شد؟

از غم پناه آورده‌ام آخر به می‌خواری
بی تو نمی‌دانم که من آخَر چه خواهم شد؟

شهر دوشنبه 28 اسفند 1395

 

درکنجنامرادی

با دوریِ تو کم کم؛ باید که خو بگیرم
باید همیشه دوری؛ از آرزو بگیرم

امّا نه...، خوگرفتن با بی‌تویی‌ست مشکل
راهی دگر چه باشد؟ آن را بگو بگیرم

سجّادۀ غمت را باید که پهن سازم
از اشک ناامیدی باید وضو بگیرم

باید وضو بگیرم از اشک ناامیدی
بر خود نماز خوانم، خود را فرو بگیرم

عطر حضور خود را بر من اگر نپاشی
در کنج نامرادی نامرده بو بگیرم‌

شهر پنجی‌کنت تاجیکستان/ 3 فروردین 1395

 

عصایپیری

مانند دردِ عشق اند؛ این دردهای پیری
جایی نگشته پیدا؛ هرگز دوای پیری

پیرِ من است و برمن؛ شد پیروی‌ش لازم
حتّا جوانی‌ام را؛ کردم فدای پیری

ارچند خوب دانم؛ سوی عدم کشانَد
رفتم چه عاشقانه؛ من پابه‌پای پیری

* * *

دارم دلِ جوانی؛ بی‌پرده می‌سرایم
از عشق و زنده‌گانی؛ دُور از هوای پیری

در رهگذار هستی؛ از پای می‌فتادم
عشقت اگر نمی‌شد؛ حالا عصای پیری

هرات/ 27 فروردین 1395

 

منوتونیمِهمیم

اگر تو راست سرِ تَرکِ خاک پاک مزار
به دست خویش مرا پیش‌تر به خاک سپار!

مرا به دست خودت پیش‌تر به خاک سپار!
که بی‌تو نیست مرا زنده‌گانیی در کار

تنفّسی که مرا می‌دهی نه مصنوعی‌ست
تو واقعاً نفسم بوده‌ای و استی یار!

من و تو نیمِ همیم و خودت که می‌دانی
تو نیمه‌یی که در آن دل گرفته است قرار

چه‌قدر روح من این روزها پریشان است
که بی من است تو را نیز زنده‌گی دشوار

بلخ 17 اردیبهشت 1395

 

خستهگی

اگر که خسته‌ای نگذارمت کنی نالش
به دست‌های نوازش دهم تو را مالش

اگر که خسته شدی سر به سینه‌ام بگذار
تو راست سینه‌ام ای دوست بِه‌ترین بالش

گذار تا بمکم دست و پای و رویت را
تو را چنین دهم از گَرد خسته‌گی «پالش»

مباد خسته شویم از نبود فرصت‌ها
که کار عشق همیشه‌ست سخت و پرچالش

اگر که خسته شدم من، بکن تو کارِ مرا
کنیم هر دوی مان جای خویش را آلش

بلخ/ 22 اردیبهشت 1395

 

 

گناهِناکرده

از من مپوش و باز کن چشم سیاهت را
دربارۀ عاشق بکن دیگر نگاهت را

در خانۀ قلبم تویی تنها تو کدبانو
هرگز نمی‌گیرد کسی این جایگاهت را

باور چه‌سان کردی که سر پیچیده ام از تو؟
بگذار باری پیشِ رویِ خود کلاهت را

بر من گناهی را که بستی بود ناکرده
بخشوده ام امّا از آغاز این گناهت را

پیش از خدا بر آستان تو می‌آرم رو
روی خدا را بین، بِرَس این دادخواهت را!

بلخ/ 19 خرداد 1395

آیینهگیقلبوروح

از جانبِ خود جمع چون سازم حواست را؟
بگشای باری دیدۀ عاشق‌شناست را

دنیا برایم تارِ تار است و سیاه، ارچند
بر چشم‌های خویش می‌مالم لباست را

دوزخ، که بی حور بهشتی است، جایم باد!
بعد از وفاتم نیز خواهم داشت پاست را

آیینه‌گی قلب و روحم بر نمی‌تابد
سنگینیِ برچسپ‌های بی‌اساست را

من شاعرم، حرف دلم را با تو می‌گویم
تأویل کم‌تر کن، نمی‌دانم سیاست را

بلخ/ 20 خرداد 1395

قمارزندهگی

آخر از دستت به کاری دست خواهم زد
هرچه را برهم چنان یک مست خواهم زد

سرنوشت دیگری با دست‌های خود
من رقم بهرِ خود از پابست خواهم زد

در قمار زنده‌گی از تنگ‌دستی‌ها
در بساطم هر چه بود و هست خواهم زد

راه های دیگری را نیز خواهم جُست
خویش را بیرون از این بن‌بست خواهم زد

می‌روم بر دار اگر شد عاقبت بالا
پشت پا بر این جهان پست خواهم زد

بلخ/ 22 خرداد 1395

بهپشتِپردۀاوهام

تو لوح قلب مرا اشتباه می‌خوانی
خدا که نیستی! از حال من چه می‌دانی؟

فرشتۀ منی امّا به شانۀ چپِ من
که از نوشتن خوبیِ من گریزانی

همیشه هر طرفی خواستی روان شده ام
اراده‌یی که ندارم، تو پشت فرمانی

همیشه زیر نگین تو ام، به چشمانم
کشیده بودم کَی سرمۀ سلیمانی؟

به آفتاب، نگاهی! که نیمۀ روز است
به پشت پردۀ اوهام چند می‌مانی؟

بلخ/ 24 خرداد 1395

خستهنباشی!

بالکبوتردلَکَمرانبستهای
باسنگِحرفهایبدِخودشکستهای

نِیداعشی،نهطالبی؛امّابهقلبمن
افگنده‌‌ایهراس،خودتازچهدستهای؟

افگندهایبهقعرحوادثمراوخود
بیغمفرازِ «غندیِخیری»نشستهای

دیگرغزلچهگونهبخوانمبرایتو
چونرشتههاینظممراهمگسستهای

باآنهم: آی،خستهنباشی،عزیزمن!
میدانمازاذیّتمنسختخستهای

باچشمخوباگرچهنگاهمنمیکنی
امّابهچشممنتوهمانفرخجَستهای

بلخ/ 27 خرداد 1395

بازیِخطرناک

پشتمنبازچرااینهمهگپمیسازی
نامکمرابهزبانهمهمیاندازی؟

آببازیستبهدریایمحبّتشیرین
آبرویمکهنبودهستبرایبازی!

توبهکوچکشدننامماگرمیکوشی
پسچرابر «نامکوچک»منمینازی؟

بازیماستخطرناک؛اگریافتدوام
منتورامیبازم،همتومرامیبازی

متلاشیشودازدردفراوانروحم
بازباسازمحبّتاگرمننوازی

بلخ/ 29 خرداد 1395

 

خندۀتلخ

گرفتم از عطش آتش، رسیده جان به لبم
بیا و بوسه ببار، آی مهربان! به لبم!

هزار تندر غم خفته در دلم، تو مبین
به برق خندۀ تلخی که شد عیان به لبم

به درگهت زده‌ام خیمۀ تحصّن را
اگر سخن نزنی، مُهر همزمان به لبم

به اعتصاب غذایی ادامه خواهم داد
نمی‌زنم همۀ عمر آب و نان به لبم

دوباره زنده پس از مرگ هم نخواهم شد
اگر لبت نخورَد دکّه ناگهان به لبم

بلخ/ 30 خرداد 1395

میگیرمسراغترا

هر گه و بی‌گاه می‌گیرم سراغت را
بر سر هر راه می‌گیرم سراغت را

می‌شناسندت تمام مردم این شهر
از گدا و شاه می‌گیرم سراغت را

گشته ای، خورشید من! پنهان به پشت کوه
می‌روم از ماه می‌گیرم سراغت را

گفته ـ آوازه‌ست ـ رازت را کسی بر چاه
از دل هر چاه می‌گیرم سراغت را

آمدی یک بار چون در نیمۀ یک ماه
نیمۀ هر ماه می‌گیرم سراغت را

می‌روند آدینه‌هایم رایگان از دست
کی می‌آیی؟ آه! می‌گیرم سراغت را

بلخ/ 1 تیر 1395

 

بیگناهی

چه بی‌ستاره و بی‌ماه گشته شب‌هایم!
نمانده روزنه‌هایی برای فردایم

زبان حال مرا هیچ‌کس نمی‌داند
میان انجمنِ بی‌دلان چه تنهایم!

شده‌ست سایه‌ام این روزها گریزانم
و نیست از خودم این روزها سراپایم

به من مگوی به تهدید: دست‌ها بالا!
به بی‌گناهی‌ام، ای دوست! دست‌بالایم

بیا بدون هراسی مرا «تلاشی»  کن!
فقط دلی متلاشی‌ست کلِّ کالایم

بلخ/ 3 تیر 1395

هردو...

من فقط مال تو استم، تو فقط مال منی
همه آمال تواستم، همه آمال منی

نیست معلوم؛ کِی این‌جاست مراد و که مرید؟
من به دنبال تو استم، تو به دنبال منی

هردومان بی هم از این بام به بالا نرسیم
من پر و بال تو استم تو پر و بال منی

یک‌طرف زنده‌گی‌ام استی و جنجال توام
یک‌طرف زنده‌گی‌ات استم و جنجال منی

هر دو از هم‌دگر خویش چه مالامالیم!
پُر از آثار تو استم، پُر از احوال منی

هر دو از هم‌دگر خویش به اثبات رسیم
پس چرا این‌همه در کوشش ابطال منی؟

بلخ/ 4 تیر 1395

 

خونخورشید

در بامدادی راستین خورشید را کُشتند
در آسمان نی، بر زمین خورشید را کشتند

این چشمه‌های نور از خونِ که می‌جوشند؟
شاید که دزدان در کمین خورشید را کشتند

ازخونِ کِی سجّادۀ صبح است سرخِ سرخ
شاید امام اوّلین ـ خورشید ـ را کشتند؟

از صبح‌گاه آغاز شد شب‌های بی‌پایان
ـ شب‌های بی ماهِ یقین ـ، خورشید را کشتند

دیگر شما را کِی امامت می‌کند؟ ای وای!
ای تیرۀ خورشیددین! خورشید را کشتند

دیگر به دامن‌های خالی کِی می‌افشانَد
گرما و نور از آستین؟ خورشید را کشتند

دل‌های خورشیدی ولی باور چنین دارند:
تنها یک آوازه‌ست این «خورشید را کشتند»

چشمان کور خویش را بستند خفّاشان
بر زعم شان گویا چنین، خورشید را کشتند

بلخ/ 5 تیر 1395

 

قدمزدنباتو

اگر چه شصت به سالم، ولی دلم نشکسته
هنوز نیستم از کار عشق بازنشسته

اگرچه بر سر من برف روزگار نشسته
هوای گرم تو، یخ بر سرم هنوز نبسته

مرا به عید و برات و به شادیانه چه حاجت؟
که لحظه لحظۀ عمرم شده‌ست با تو خجَسته

رهایم از همۀ بندوبست‌های زمانه
کسی اگرچه که از شست روزگار نرسته

قدم‌زدن با تو تا به شام آخر عمرم
همیشه تازه‌نَفَس می‌کند مرا، نه که خسته

بلخ/ 8 تیر 1395

شبهایقدر

بر زمین می‌کنند این شب‌ها؛ آسمان آسمان فرشته نزول
در زمین آسمان و عرشِ خدا؛ چند گاهی‌ست کرده اند حلول

چه قَدَر این فضاست روحانی!؛ پُرِ عطرِ گُل محمّدی است
هر پرنده‌ست مرغ آمینی؛ هر دعایی که عاشقانه قبول

با تو قدر است کلّ شب‌هایم؛ با تو شب‌زنده‌دار می‌مانم
صد بغل آفتاب می‌چینم؛ از دل هر شبی خلاف اصول

با تو قدراست کلّ شب‌هایم؛ هر شبم از هزار ماه بِه است
استی ای ماه، ماه فرخنده!؛ شعرهای مرا تو شان نزول

گفتی ام بارها، بخوان و بخوان؛ خوانده‌ام بارها به نام خودت
شاید از جانب جناب خودت؛ استم ای عشقِ جاودانه رسول

بال در بال آرزو شب‌ها؛ می‌کنم تا به دُورها پرواز
تا به جایی که مثل اختر و ماه؛ کهکشان‌ها کنند نیز افول

بلخ/ 10 تیر 1395

درختانکنارجاده

ما درختان کهن‌سال کنار جاده ایم
بر تماشای گذشتن‌ها همیش استاده ایم

رفت و آمد نیست تنها راه و رسم زنده‌گی
ما همیشه شاهد این اتّفاق ساده ایم

اصلِ جای ما که از باغ است و یا جنگل، ولی
بر لب یک جوی‌بار محتضر تن داده ایم

جاده چندی شد که ناامن است و خلوت گشته است
از کنار جاده پا بیرون مگر ننهاده ایم

جاده چندی شد که گُل‌رنگ است و ما چون عابران
هر زمان بر ایستاده‌مردنی آماده ایم

چند سالی شد که شاید ایستاده مرده ایم
باز هم امّا همان گردن‌کش آزاده ایم

باز هم امّا همان گردن‌کش آزاده ایم
در کنار جاده ارچند، آه! کم ازخاده ایم

انتحار و انفجار و دود و آتش؛ وای، وای!
ما کنار جاده بهر درگرفتن زاده ایم؟

بلخ/ 12 تیر 1395

نامۀصدبرگعمرم

می تپد قلبم، ولی بسیار روح‌افسرده ام
پیش از آن که چشم از دنیا ببندم مرده ام

پیش‌پایی‌خوردن و سرخورده‌گی...؛ در زنده‌گی
بارها با ماجراهایی چنین سر خورده ام

در کجا خود را نمی‌دانم که گور و گم کنم
نعشِ خود را هر قدر هر سو به دوشم برده ام

من که ام؟ نعش که را بر دوش هر سو می‌کَشم؟
من که خود را پیش بر خاک سیه بسپرده ام

نامۀ صدبرگ عمرم نیست غیر از مصرعی:
پیش از آن که بشگفم، پژمرده ام، پژمرده ام

کابل/ 31 تیر  1395

روشنایی

 

بخوان امشب کتاب روشنایی
بخوان از فصل و باب روشنایی

 بخوان در این شب بی ماه و اختر

فقط از آفتاب «روشنایی»

 نمی‌خوابم تحقق تا نیابد

خیال و فکر و خواب روشنایی

 نمی‌خوابم تمام شب، نسازم

به پا تا انقلاب روشنایی

 درآ در حلقۀ خورشیدیاران

تو ای مست و خراب روشنایی!

 به‌پا کن مثل من شب‌زنده‌داری

تو هم شو همرکاب روشنایی

 به قلب هر چه از جنس سیاهی‌ست

روان شو با شتاب روشنایی

 نباید سازگارِ تیره‌گی شد

نباید بُرد آب روشنایی

بخوان امشب به جای شاه‌نامه
سرود بی‌جواب روشنایی

بخوان چون می‌زند بر شب شبیخون
سپاه بی‌حساب روشنایی؟[1]



[1]  ـ در اثر حملۀ انتحاریی که گروه هراس‌افگن داعش بر شهروندان شرکت‌کننده در راه‌پیمایی «جنبش روشنایی» در چهارراه ده‌مزنگ شهر کابل در همین روز انجام داد بیش از 80 تن شهید و بیش از 230 نفر زخمی شدند.

 این سروده در صفحۀ 58 کتاب «آیه‌های روشنایی» (غم‌سروده‌هایی برای شهدای روشنایی) که توسّط آقای روح‌الله واعظی گردآوری شده و برای نخستین بار از سوی مؤسسۀ نشر واژه، در سال 1395 خورشیدی در کابل منتشر شده است به اشتباه به نام رضا عطایی به چاپ رسیده است.

 

مهمانی

 

بگیر آماده‌گی، یار گرامی!

به مهمانی بیا تا بلخ بامی

نداری مَیلِ نقطه، نقطه، نقطه

چطوری با می و ماهی و شامی؟

 

بلخ/ 5 مرداد 1395

درآبهایشور

سپرده اید چنین زنده ام به گور چرا؟
به خاک نه، به دل آب‌های شور چرا؟

شما که تاب ندارید مهردیدن را
دو چشمِ بازِ مرا می‌کنید کور چرا؟

نژاد مختلط آدمی و شیطانید
اگرنه آدمی و این همه شرور چرا؟

بنای باور خشک شماست خشتکِ تر
اگرنه مردنِ مردار بهر حور چرا؟

نمی‌روم به بهشتی که است جای شما
کشان کشان به کجا؟ خوش نیَم، به زور چرا؟

سپرده اید ولی خوب شد به گور مرا
دگر نگویم: در آب‌های شور چرا؟

هزار بار مرا آب شور شیرین است
نَفَس‌کشیدنِ دشوار در تنور چرا؟

بلخ/ 10 مرداد 1395

آتش

بر خرمن اندوه چه‌سان می‌زنم آتش؟
با آه پُر از سوزِ نهان می‌زنم آتش

با آه شرربار اگر آتش نگرفت آن
با آب شرربار بر آن می‌زنم آتش

بر هر چه که از جنس شب و خواب و خموشی‌ست
مانندۀ آتش‌نَفَسان می‌زنم آتش

هر قدر چه رگبار و چه دریاست بیارید
ام‌شب به زمین و به زمان می‌زنم آتش

سرمستم و با صاعقۀ قهقهۀ خود
حتماً به تر و خشک جهان می‌زنم آتش

یک سو دلم از دست تو آب است همیشه
یک سو شده‌ام سوخته‌جان، می‌زنم آتش

در را به رخ من نگشایی اگر ام‌شب
خود را دهن خانۀ تان می‌زنم آتش

بلخ/ 13 مرداد 1395

دررهگذارت...

در ره‌گذارت بادها لبلاب پاشیدند
هم ابرها در ره‌گذارت آب پاشیدند

بیرون شدی از خانه و هر سو نفس‌هایت
عطر هزاران بامداد ناب پاشیدند

بر روی خواب‌آلوده‌گان هر دم نگاهانت
صد چشمۀ خورشید عالم‌تاب پاشیدند

* * *
امّا سرت را سنگ‌مغزان سنگ کوبیدند
بر چشم‌هایت نیز خاک خواب پاشیدند

شب‌باوران زیبایی‌ات را تاب ناوردند
بر صورت خورشیدی‌ات تیزاب پاشیدند

بلخ/ 15 مرداد 1395

کوه غم

پناه بر خودت از شرّ اهرمن بردم

و نام  از تو درآغاز  هر سخن بردم

 

نمازهای منت با حضور دل بودند

و رو به سوی تو ای قبله دایمن بردم

 

همیشه تکیه به بازوی مِهرِ من دادی

همیشه کوه غمت را به شانه من بردم

 

تمام زنده گی‌ام قمار عشق زدم

ولی چه سود؟ فقط بود، باختن بردم

 

به من همیشه تو گل‌های یاس آوردی

اگرچه من به تو سوری و نسترن بردم

 

دریغ و درد! چو دنیای بی‌وفا بودی

برات مُردم و خلعت فقط کفن بردم

 

بلخ/ 14 مهر 1395

 

 

با کی می‌زنی گپ؟

 

بگو، جانم! که با کی می‌زنی گپ؟

نمی دانم که با کی می‌زنی گپ؟

همیشه تیلفونت است مصروف

هراسانم که با کی می‌زنی گپ؟

 

بلخ/ 16 مهر 1395

 

تغییر

 

بگو، تغییر آیا می‌خوری کی؟

به طور دیگری وامی‌خوری کی؟

غم عشقت مرا یک عمر شد خورد

نمی‌دانم غمم را می خوری کی؟

 

بلخ/ 20 آبان 1395

 

انفجار

 

به مثل شیشۀ درهای بسته

نه تنها شیشۀ قلبم شکسته؛

غمت کرد انفجار امشب به قلبم

تمام هستی‌ام در خون نشسته

 

بلخ/ 21 آبان 1395

 

برفی

 

مرا برفی بکن، برفی؛ نگارم!

خودم برفی‌شدن را خواستارم

چه فرقی می‌کند مهمان که باشد؟

در این بازی به جز بُردن ندارم

 

بلخ/ ا آذر 1395

 

 

عروسیِ گروهیِ درختان

 

چه «برف شادیی» می‌بارد این‌جا!

سپید اند و پرندین پیرهن‌ها

عروسیِ گروهیِ درختان

میان باغ‌ها گردیده برپا

 

بلخ/ 5 آذر  1395

 

لباس عروسی

 

چه‌قدر آراسته‌ست از پای تا سر

رسا بود و رساتر شد، رساتر؛

که می‌گوید کفن پوشیده ناجو؟

لباس نوعروسی کرده در بر

 

بلخ/ 5 آذر 1395

 

شعرهای دفتر شعر «هیجان جان»، اثر صالح محمّد خلیق

نام کتاب: هیجان جان

نام شاعر: صالح محمّد خلیق

ناشر: انجمن نویسنده گان بلخ

چاپ یکم

سال چاپ: ۱۳۹۵ خورشیدی

جای چاپ: کابل

طرح زوی جلد از: ژکفر حسینی

روی آرا: سیّد علی موسوی کوروشیان

 

چشم‌هایت

 

نشستن با تو صبح و شام خوب است

به خلوت، روبه‌رو، آرام خوب است

مرا از چشم‌هایت سیر گردان

که مغز خسته را بادام خوب است

 

بلخ/ 2 تیر 4139

عمق چشم‌هایت

 

رُخت را روی صفحه می‌گشایم

و تا آخر بزرگش می‌نمایم

سپس با وسعت روح و روانم

به عمق چشم‌هایت می‌درآیم

 

بلخ/ 6 تیر 1394

 

پیری

 

ندانستم جوان استی و پیرم

چرا بیهوده در عشقت اسیرم

چو راه تو و من از هم جدا است

همان بهتر که راهم را بگیرم

 

بلخ/ 8  تیر 1394

 

پیام صبح‌گاه

 

پیام صبح‌گاهم را نخواندی

مرا از پشت خط ـ یعنی که ـ راندی

دلم می‌خواست پهلویت نشینم

سپاس از این که در جایم نشاندی

 

بلخ/ 9 تیر 1394

 

چه خوش گفتی...

 

مرا ام‌روز، «جان» گفتی، عزیزم!

چه خوش گفتی و دُر سفتی، عزیزم!

به این گفتن تمام غصّه‌ها را

چه آسان از دلم رُفتی، عزیزم!

 

بلخ/ 10 تیر 1394

 

تکیه‌کلام

 

چه خوش بودم خطابم کرد «جان» هم

و حتّا در کنارش «مهربان» هم

دریغا بوده این تکیه‌کلامش

نمی‌کرد او دریغ از دیگران هم

 

 

بلخ/ 13 تیر 1394[1]

 

 

لب‌تشنه

 

چو آماده‌ست خوان مَی‌گساری

مرا لب‌تشنه تا کی می‌گذاری؟

تو هم مانند من بیمار عشقی

چرا، ای یار! بر لب روزه داری؟

 

بلخ/ 15 تیر 1394

 

گیسوان پرنیانی

 

برایت پیرهن، ای یار جانی!

بس است اندامِ خوبِ برلیانی

همین‌سان چادر ابریشمی هم

پریشان‌گیسوان پرنیانی

 

بلخ 22 تیر 1394

 

بوسه

 

هماغوشی چو می‌گردد میسّر

به من بسپار خود را پای تا سر

چه فرقی می‌کند، بوسه‌ست بوسه

بگیرم از رُخت یا جای دیگر...؟

 

بلخ/ 24 تیر 1394[2]

 

در جست‌وجوی ماه

 

خدارا! این قَدَر گم‌راه تا کی؟

چنین افتاده در یک چاه تا کی؟

بیا خورشید را آریم در دست

هلا! در جست‌وجوی ماه تا کی؟

 

بلخ 25 تیر 1394

 

اذان شام روزه

 

صدایت ذوق را بیدار سازد

عطش را در دلم بسیار سازد

صدایت چون اذان شام روزه

مرا آمادۀ افطار سازد

 

بلخ/ 25 تیر 1394

 

غذای روح

 

صدای دلکَشَت آتش‌نهاد است

همین آتش مرا بر باد داده‌ست

صدای تو غذای روح عاشق

صدایت مثل یک آهنگ شاد است

 

بلخ/ 10 مرداد 1394[3]

 

 

رفتی از این‌جا

 

تو را گفتم: بمان! رفتی از این‌جا

نمی‌دانم چه‌سان رفتی از این‌جا؟

به بی‌من رفتنت کاری ندارم

چرا با دیگران رفتی از این‌جا؟

 

بلخ/ 12 مرداد 1394

 

دل‌کندن از تو

 

مرا عشق تو ایمان است، ای دوست!

نه ایمان، برتر از آن است، ای دوست!

به جای کندنِ دل از تو، بر من

بسی جان‌کندن آسان است، ای دوست!

 

بلخ/ 13 مرداد 1394

باران

 

مرا روحی پریشان است، ای دوست!

کجا دوری‌ات آسان است؟ ای دوست!

سرِ چشمانِ من جای تو باشد

مرو، بنشین که باران است، ای دوست!

 

بلخ/ 17 مرداد 1394

 

قصّۀ دل

 

رفتم به زیارتش، نپذرفت مرا

از پشتِ درش جوابِ رد گفت مرا

گفتم که: به قصّۀ دلم گوش بده

گفتا: دگر است قصّه‌ات مفت مرا

 

بلخ/ 2 شهریور 1394

پرسش

 

جوابی از تو می‌خواهم فشرده

چرا برخورد تو تغییر خورده؟

برایم نی سلامی، نی پیامی!

کسی دیگر دلت را نِی که بُرده؟!

 

بلخ/ 6 شهریور 1394

 

دوری

 

پرستو بال و پر را وانکرده

مرا از دوری‌اش دیوانه کرده

سرم می‌چرخد و در گوش‌هایم

صدای جیرجیرک لانه کرده

 

بلخ/ 6 شهریور 1394

 

بوسه

 

پس از عمری عَطَش، بوسی گرفتم

به صدها کشکمش بوسی گرفتم

تمام حاصل عمرم همین بس

که از پیشانی‌اش بوسی گرفتم

 

بلخ/ 8 شهریور 1394[4]

 

آرزو

اگر روزی به دست آرم پسندت

رسد دستم به بالای بلندت

کمربندت بسازم بازوان را

دو مشتم را بسازم سینه‌بندت

 

بلخ/ 27 شهریور 1394

 

شیرینی

 

شیرینک من! چه کرد با تو باید؟

شیرینیِ تو گذشت آخر از حد

شیرین کنم از قندِ لبت کام چه‌سان؟

خواهم که دهن زنم لبم می‌چسپد

 

بلخ/ 28 شهریور 1394

 

گُل زرد

 

نمی‌دانم همین طوری‌ست ساده؟

و یا هم پاسخِ مثبت نداده

پیامش را که کردم باز، دیدم

فقط عکس گُل زردی نهاده

 

بلخ/ 1 مهر 1394[5]

 

عید

 

مرا عید است تنها یک بهانه

که دیدارت نمایم عاشقانه

مُرادم بود تنها خانۀ تو

که گشتم در به در، خانه به خانه

 

بلخ/ 2 مهر 1394

 

پشّه‌خانه

 

گُلِ ماه است و شمع است آن یگانه

نه، صدها بار روشن‌تر شبانه

برای راندن پروانه‌ها است

كه می‌خوابد درونِ پشّه‌خانه

 

بلخ/ 6 مهر 1394

 

 

سال‌روز ازدواج

 

مبارک سال‌روز ازدواجت

و خرّم باد قدّ هم‌چو کاجت

چنان با همسرت خوش‌بخت باشی

که حتّا غم بمانَد هاج و واجت

 

بلخ/ 20 مهر 1394

 

ستونِ پنجمی

 

اگر روز و شبم سردرگمی بود

كَی از آن خوب‌روی گندمی بود؟

نمی‌دانم،نمی‌دانم، در این‌جا

كسی شاید ستونِ پنجمی بود

 

بلخ/ 21 مهر 1394

دوبیتی

 

شدم دیوانه از بیداد چشمت

و شاعر نیز با امداد چشمت

غزل می‌خواهمت گویم، دو شب شد

دوبیتی می‌شود با یاد چشمت

 

بلخ/ 22 مهر 1394

 

پکّۀ دستی

 

تمام دفترم مست تو باشد

پر از اشعار دربست تو باشد

تو را مثل نسیمی می‌نوازد

اگرچه پکّۀ دست تو باشد

 

بلخ/ 23 مهر 1394

 

هردم‌شهید

 

گُلِ سرخم! گُلِ سرخِ امیدم!

شگوفایی‌ت را هرگز ندیدم

شهیدان، زنده‌گان جاودان اند

ولی من زندۀ هردم‌شهیدم

 

بلخ 27 مهر 1394

 

خواب شیمیایی

 

غریبی است عین آشنایی

وصال از دیدنی دیگر جدایی

تمام زنده‌گانیِ من و تو

نمایش‌گاهِ خوابی شیمیایی

 

بلخ/ 30 مهر 1394

سنگسار

 

در این‌جا شیشه‌بودن ننگ و عار است

فضیلت: تیره‌گی است و غبار است

سزای جملۀ آیینه‌گی‌ها

به حكم سنگ‌مغزان سنگسار است[6]

 

بلخ/ 15 آبان 1394

 

هدیه

 

به من چون هدیه لازم دیده بودی

میان بسته‌یی پیچیده بودی

کشودم، ابتدای نام من بود

که از گل‌های سرخی چیده بودی

 

بلخ/ 16 آبان 1394

تبسّم

 

گم است از عمرِ ناشادم تبسّم

می‌آید روز و شب یادم «تبسّم»

گلویم پاره شد مثل گلویش

فغان از بس كه سردادم: «تبسّم!»

 

بلخ/ 24 آبان 1394[7]

 

گّل زرد

 

گُل زردی برایم داد دل‌دار

که تعبیرش جدایی بود انگار

به دل‌داری‌ام آمد «حامد» وگفت:

گُل زرد است رمز عاشقی زار

 

بلخ/ 28 آبان 1394

 

هم‌نشینی

 

شود انگار روحم هم‌کلامت

و یا با جامِ من در جنگ جامت

اگر گاهِ «پسندِ» شعرِ نغزی

نشیند نام من پهلوی نامت

 

بلخ/ 7 آذر 1394[8]

چراغ خواندن

 

به کنج این اتاقِ سایه‌روشن

من و دیوان عشق و تن تتن تن

به روی میز خالی جدایی

بوَد یادت چراغ خواندن من

 

بلخ/ 9 آذر 1394[9]

 

 

دل تاریخی

 

الا ای نازنین خوش‌سلیقه!

که داری ذوقِ اشیای عتیقه

نگه دار این دل تاریخی‌ام را

بیایم تا به یادت هر دقیقه

 

بلخ/ 17 آذر 1394

 

مار آستین

 

اگر از زهر پر شد ساتگینم

کَی از آن کژدمی‌ابرو چنینم؟

نمی‌دانم من از دست که نالم؟

که دستم گشته مار آستینم

 

بلخ/ 21 آذر 1394

 

خبرساز

 

به صفحه، ای گزارش‌گرزنِ ناز

فقط تصویر و نامت را بینداز

چه می‌گردی پیِ اخبار تازه

خودت استی، خودت استی خبرساز

 

بلخ/ 24 آذر 1394

 

تواضع

 

به شعر من نظر دادی که : «زیبا!»

جوابت را نوشتم: «مثل لیلا!»

تو را گفتم که: «خود زیباترینی»

تواضع کردی و گفتی: «نه بابا»

 

بلخ/ 27 آذر 1394

نه بابا

 

نه اغراق است و نِی حرفی‌ست بی‌جا

که خوبِ خوبی و زیبای زیبا

تمام حُسن‌هایی را که داری

نهان کَی می‌توانی با «نه بابا»

 

بلخ/ 28 آذر 1394

 

یلدا

 

نه تنها جشن مهرآراست یلدا

که نامی خوب و خوش‌آواست یلدا

میان برگ‌های سبز فرهنگ

چه یک گُل‌واژۀ زیباست یلدا!

 

بلخ/ 29 آذر 1394

 

یلدا

 

نوشته روی تربوز است یلدا

چه سرخ و عشق‌آموز است یلدا!

کنم با پنجۀ دل نوش جانش

همین ام‌شب که تا روز است یلدا

 

بلخ/ 30 آذر 1394

پیروزی

 

مبارک باد مان! میدان به میدان

چه پیروز اند شیران خراسان!

«بیا تا گل برافشانیم و می در...»[10]

که «گل»باران شدند ام‌شب رقیبان

 

بلخ/ 10 دی 1394

 

رنگ اعتماد

 

عزیزم! هر که نارنجی‌نهاد است

تمام لحظه‌های عمر شاد است

چرا باشیم سرخ و زرد با هم

شعار عشق، رنگ اعتماد است

 

بلخ/ 14 دی 1394

 

دنیای مجازی

 

من و تو چند با هم حرف‌بازی؟

دلم كَی می‌شود این‌گونه راضی

به دنیای حقیقی یار من شو!

كه بی‌روح است دنیای مجازی

 

بلخ/ 15 دی 1394

 

چه گپ شد؟

 

چه گپ شد؟ از منِ مسکین چه دیدی؟

که هر پیوند را با من بریدی

به دنیای مجازی نیز حتّا

مرا از جمع یارانت کشیدی

 

بلخ/ 17 دی 1394

 

بازسازی

 

چه زیبا بازسازی شد خزانم

پُر از شادی و شادابی‌ست جانم

درختی خشک بهر سوخت بودم

ربابی ساختی از استخوانم

 

بلخ/ 30 دی 1394

صدا

 

صدایم هر قدر هم دردمند است

رها از هر چه زنجیر است و بند است

گلویم را فشردند و فشردند

صدایم هم‌چنان امّا بلند است

 

دهلی نو/ 2 بهمن 1394[11]

دف‌فروش

 

دلش همواره از غم می‌خروشد

ولی می‌کوشد این غم را بپوشد

کنار جاده‌یی، دختر نشسته

برای عابران دف می‌فروشد

 

بلخ/ 17 بهمن 1394

 

دوبیتیِ لبان

 

هلاکِ حرفِ آن شیرین‌زبانم

فدای آن دوبیتیِ لبانم

چه‌قدر این مصرعش شاعرنواز است:

«سلام، استادجان مهربانم!»

 

بلخ/ 18  بهمن 1394

 

در آن محفل...

 

در آن محفل سرودم را اگر خواند

کجا گفتم که از تو خوب‌تر خواند؟

سرودی را که مضمونش تو باشی

مکن تشویش اگر دختی دگر خواند

 

بلخ/ 20 بهمن 1394

 

مضمون عشق

 

تو در مضمون سخت عشق و یاری

یقیناً به‌ترین آموزگاری

مگو سطح سوادت نیست بالا

ببین مانند من شاگرد داری

 

بلخ/ 30 بهمن 1394

 

ادّعای مهربانی

 

چه شد آن ادّعای مهربانی؟

مرا پهلوی خود کی می‌نشانی؟

برای من که شد فرصت نداری

و تا ناوقت‌ها با دیگرانی

 

بلخ/ 3 اسفند 1394

برق نگاه

 

تو خورشیدی و من مانند ماهت

همیشه جای من در دیدگاهت

نخواهد شد چراغ عمر من گُل

که دارد «چارچ» از برق نگاهت

 

بلخ/ 10 اسفند 1394

 

پلنگ عشق

 

چه‌قدر ای ماه بودم در کمینت

که از بالا کشیدم بر زمینت

پلنگ عشقم، امّا بهرۀ من

فقط بوسه‌ست از ماهِ جبینت

 

بلخ/ 12 اسفند 1394

تشویش

 

چرا این روزها تشویش داری؟

خطر دارد تو را تشویش‌داری

اگر تشویشت از بی‌غم‌گساری‌ست

مرا داری، چرا تشویش داری؟

 

بلخ/ 16 اسفند 1394

 

چارشنبه‌سوری

 

ندارد هیچ پروا دوریِ ما

به پایان می‌رسد مجبوریِ ما

به دل‌هامان فروزان‌آتش عشق

همین بس چارشنبه‌سوریِ ما

 

کابل/ 26 اسفند 1394

 

جای خالی

 

به روز اوّل سال جلالی

نبودم من کجا در آن حوالی؟

تو خود جای منی؛ هر جا که باشی

نباید گفت: «جایت بود خالی»

 

شهر دوشنبه تاجیکستان/ 2 فروردین 1395

 

بی‌خوابی

تب آوردم، شدم بی‌تاب ام‌شب

دلم گردیده پشتت آب ام‌شب

به یاد چشم‌های مستِ مستت

نمی‌آید به چشمم خواب ام‌شب

 

شهر پنجی‌کنت تاجیکستان/ 4 فروردین 1395

 

 

 

 

هوای بارانی

 

هوا ابری و بارانی‌ست این‌جا

و کم کم نیز توفانی‌ست این‌جا

نمی‌دانی هوا از چه خراب است؟

که آن بانوی زیبا نیست این‌جا

 

کابل/ 5 فروردین 1395

 

احساس

 

تو که در شعرخواندن شاه‌فردی

و نیز آگاه با سوزی و دردی

غزل‌های مرا خواندی درست است!

مگر دردِ مرا احساس کردی؟

 

کابل/ 7 فروردین 1395

نمی‌خواهم...

 

هر آن‌چه را که می‌باشد از آنت

از آنِ خویش می‌دانم، به جانت!

نمی‌خواهم، نمی‌خواهم که حتّا

شود دردت نصیب دشمنانت

 

کابل/ 8 فروردین [12]1395

 

خوش‌بختی

 

گران استی برایم بیش از الماس

تمام عمر خود می‌دارمت پاس

چه‌قدر ای دوست! خوش‌بختم که با من

تو خود را می‌کنی خوش‌بخت احساس

 

 کابل/ 8 فروردین 1395

 

یک‌رنگی

 

همیشه بوده یک‌رنگی شعارم

تو را من بی تعارف دوست دارم

مگو: «در خدمتت استم» که من خود

تو را از جان و دل خدمت‌گزارم

 

کابل/ 8  فروردین 1395

 

بازگشت

 

سفر بی تو و بی برنامه‌هایت

برایم خسته‌کن شد بی‌نهایت

هواپیما شدم، پرواز کردم

همین دَم عاشقانه در هوایت

 

کابل/ 9 فروردین 1395

 

کُماچ

 

دگر پیچیده در رومال گاچی

میاور صبح‌ها نان کُماچی

مرا صبحانه کافی است و شافی

دهی از کومه‌های خویش ماچی

 

بلخ/ 11 فروردین 1395

 

باران بهاری

 

می‌بارد باران بهاری نم نم

در جادۀ شسته‌یی روانی بی‌غم

ای کاش که چتریِ شما می‌بودم

تا دست به دست با تو می‌گردیدم

 

بلخ/ 12 فروردین 1395

 

سرودِ گونه‌ات

 

به لب دارم سرودِ گونه‌ات را

سرودِ آن «نمودِ» گونه‌ات را

بزن لب‌خند تا گردد نمایان

ببوسم جای گودِ گونه‌ات را

 

بلخ/ 21 فروردین 1395

 

حسودی

 

تو را من دوست دارم، دوست؛ امّا

اگر دیدی یگان وقتی مرا با...

مکن هرگز حسودی، نازنینم!

که دارد هر کسی جای خودش را

 

کابل/ 22 فروردین 1395

 

درنگ

 

مکن تشویش، من هستم همین‌جا

همیشه با تو ام، با تو، نه تنها

اگر کردم درنگی در جوابت

نمی‌شد جمله‌یی پررنگ پیدا

 

کابل/ 23 فروردین 1395

 

بدون شرح

 

نمی‌گویم چه را معناست لیلا؟

فقط لیلا...، فقط لیلاست لیلا

به تنهایی خودش صد دفتر عشق

بدون شرح هم زیباست لیلا

 

کابل/ 24 فروردین  1395

زنده‌گانی شیرین

 

چه‌قدر ای نازنین شیرین‌زبانی

بگو با من سخن تا می‌توانی

بمان با من،  بمان با من همیشه

که شیرین است با تو زنده‌گانی

 

کابل/ 25 فروردین 1395

 

نقطه‌چین

 

بگو و شاد کن قلبی حزین را

جواب «دوستم داری؟» همین را

خودم پر می‌کنم با «دوست»، ای دوست!

«بلی، ... دارم» که گفتی؛ نقطه‌چین را

 

هرات/ 26 فروردین 1395

 

پرسش

 

پبامم را چرا پاسخ نگفتی؟

چرا زنگار قلبم را نرُفتی؟

چه را ـ شب نیست ـ می‌آری بهانه؟

مگر در روز روشن نیز خفتی؟

 

هرات/ 27 فروردین 1395

 

چشم‌انتظار

 

بگو ای یارک چشم‌انتظارم

برای تو چه از کابل بیارم؟

تو که خود آرزو را می‌برآری

چه‌گونه آرزویت را برآرم؟

 

کابل/ 28 فروردین 1395

میزبانی

 

شنیدم داشتی خانه‌تکانی

شدی آمادۀ یک میزبانی

تمام لحظه‌ها را می‌شمارم

مرا شاید به مهمانی بخوانی

 

بلخ/ 29 فروردین 1395

 

بیت لبان

 

دو دست مهربانت را به من دِه

و مِهر بی‌کرانت را به من دِه

به جای این دوبیتی‌های شاعر

تو یک بیت لبانت را به من دِه

 

بلخ/ 30 فروردین 1395

 

سخن دل

 

برایت داشتم از دل سخن‌ها

نمی‌شد گفته امّا پیش زن‌ها

اگر می‌آمدی پیشم از این پس

بیا ای نازنین! تنهای تنها

 

بلخ/ 30 فروردین 1395

 

فقط خون است و خون

 

کجا ابر است این؟ دود و غبار است

غریو از رعد نی؛ از انفجار است

بهار، این‌جا ندارد رنگ و رویی

فقط خون است و خون، نِی لاله‌زار است

 

بلخ/31 فروردین 1395

سؤال

 

سؤالی دارم ای دخت مزاری!

که می‌دانم جوابش نیست «آری»

اگر روزی کسی دیگر گرفتت

مرا مانند اکنون دوست داری؟

 

بلخ/ 2 اردیبهشت 1395

 

یادگار

 

به نزدم یادگار است استکانی

که دارد از محبّت‌ها نشانی

از آن نوشم اگر هم آب تلخی

دهد طعم شرابیِ لبانی

 

بلخ/ 4 اردیبهشت 1395

 

تنهایی

 

ندارند آشنایی با زبانم

میان انجمن از بی‌کسانم

«مجیر» من! دوبیتی‌های خود را

اگر نایی به پیش کِی بخوانم؟

 

بلخ/ 8 اردیبهشت 1395

 

حسب حال

 

چرا آماج این چون و چرایم؟

گناه من چه است؟ ای آشنایم!

که می‌خوانَد به هر جا عاشقی است

به حسب حال خود از شعرهایم

 

بلخ/ 9 اردیبهشت 1395

 

 

خاطرپریشان

 

چرا شعر مرا خواندی شکسته؟

گلویت را کدامین غصّه بسته؟

اگر خاطرپریشان من استی

ببین شاعر به پهلویت نشسته

 

بلخ/ 11 اردیبهشت 1395

 

گوشکانی

 

نمی‌آید خوشم این زنده‌گانی

که من تنها و تو با دیگرانی

به من تنها نگاهی زیرچشمی

و با آن‌ها چه گرم گوشکانی!

 

بلخ/ 22 اردیبهشت 1395

 

ورزش

 

چرا هر صبح چون باد پگاهی

خرامان ره‌سپار باش‌گاهی

تو که زیباترین اندام داری

نمی‌دانم از این ورزش چه خواهی؟

 

بلخ/ 30 اردیبهشت 1395

 

شرمیدن

 

به عشق خود دلت را گرم کردم

و کم کم با سرودم نرم کردم

دلم می‌خواست رویت را ببوسم

ولی از ... تان شرم کردم

 

بلخ/ 31 اردیبهشت 1395

 

 

سرود تلخ باران

 

چرا یک‌باره روگردانده رفتی؟

مرا تنهای تنها مانده رفتی

به جای گفتن پدرود دی‌روز

سرود تلخ باران خوانده رفتی

 

بلخ/ 1 خرداد 1395

 

مصراع آخر

 

از روز نخستین که به تو دل دادم

آن‌قدر نکرد هیچ چیزت شادم

چون مصرع آخر رباعیِ نَوَت:

«تقدیم به شخص خودِ تان، استادم!»

 

بلخ/ 3 خرداد 1395

 

گپ

 

چه زیبا و مطنطن می‌زدی گپ!

همه‌ش از عشق، ای زن! می‌زدی گپ

زمان ای‌کاش می‌شد ایستاده

شبان‌گاهی که با من می‌زدی گپ

 

بلخ/ 4 خرداد 1395

 

وعدۀ دیدار

 

درِ آیینه‌های بامدادی

به پیش چشم‌های من گشادی

برآمد از کدامین سوی خورشید؟

که فردا وعدۀ دیدار دادی

 

بلخ/ 5 خرداد 1395

 

 

افسرده گی

 

دلم بسیار خورده خورده گشته

روان من بسی افسرده گشته

گل سرخی که می‌چیدی برایم

چرا این روزها پژمرده گشته؟

 

بلخ/ 6 خرداد 1395

 

پوزش

 

به سوی عشق راه‌آگاهم از تو

جدا هرگز نگردد راهم از تو

مرا با دیگری در خواب دیدی

از آن هم معذرت می‌خواهم از تو

 

بلخ/ 9 خرداد 1395

 

رفته بودی

 

نمی‌دانم کجا؟ چون رفته بودی؟

که  از پیشم جگرخون رفته بودی

فضای شهر ابری بود، حتماً

تو از این شهر بیرون رفته بودی

 

بلخ/ 18 خرداد 1395

 

مزاحم

 

به پیشم آمدی، گفتی ملایم

که: می‌بخشید گردیدم مزاحم

مزاحم‌بودنت این است اگر؛ پس

بیا پیشم مزاحم باش دایم

 

بلخ/ 8 تیر 1395

 

 

 

برنامۀ عیدی

 

در آن برنامۀ زیبای عیدی

که رنج گفت‌وگو با من کشیدی

به حیث یک گزارش‌گر بیان کن

مرا، بانو! پریشانت ندیدی؟

 

بلخ/ 16 تیر 1395

 

عید در عید[13]

 

خدایا عید من شد عید در عید

شدم جاوید در جاوید در عید

که در باغ شگوفان حیاتم

نهال دیگری رویید در عید

 

بلخ/ 17 تیر 1395

 

 

برسام

 

همیشه سبز خواهد ماند و پدرام

به كام آریانا باشد ایّام

كه پس از«بیژن» و«بهرامِ» برزین

به میدان آمده‌ست این بار «برسام»[14]

 

بلخ/ 19 تیر 1395

 

رابطه‌ها

 

کَی رابطه‌های مان نهان می‌مانند

مَردم همه از قرینه‌ها می‌خوانند

وقتی که نباشم از تو ام می‌پرسند

یعنی که مرا از آنِ تو می‌دانند

 

بلخ/ 14 شهریور 1395

 

آشفته‌گی

 

چنان آشفته‌ و افسرده‌جانم

که می‌گیرد هرازگاهی زبانم

بیا و شعرهایم را بکن گوش

که فردا شاید از گپ هم بمانم

 

بلخ/ 18 شهریور 1395

 

گرفتاری

 

مگو: با دیگری داری؛ ندارم

که من یک لحظه بی‌کاری ندارم

مپرس از من: که مشغول چه استی؟

به جز از تو گرفتاری[15] ندارم

 

بلخ/ 19 شهریور 1395

 

 

 

سوشیانسی دگر

 

گویند ـ اگر چه ـ: نیست از مِهر اثری...

آن سوی دریچه‌ها به جز شب خبری

امّا به یقین که با درفشی از نور

می‌آید باز سوشیانس دگری

 

بلخ/ 18 شهریور 1395

 

رایانه

 

کجا شد، ای خدا! رایانۀ من؟

چه شد آن گنج از ویرانۀ من؟

کجا پیدا شود مجموعه‌های

سرودِ عشقِ جاویدانۀ من؟

 

بلخ/ 22 شهریور 1395

 

چه سان باید نوشت...؟

 

چه سان باید نوشت این درد و غم را؟

بریدند، آه! گویی رگ رگم را

قلم ای کاش می‌شد دستِ آن که

ربود آثار این صاحب‌قلم را

 

بلخ/ 22 شهریور 1395 [16]

 

 

 

 

 

 

دریا

 

پُرِ شورم، پُرِ شورم سراپا

نیارامم جز آغوشت دگر جا

منم رود و منم رود و منم رود

تو دریایی، تو دریایی، تو دریا

 

بلخ 28 شهریور 1395

 

پیغام

 

از آن روزی كه پیغامت رسیده

دلم از هر كسی دیگر بریده

تمام عاشقان، مست از رخ یار

تو را عاشق شدم، امّا ندیده

 

بلخ 28 شهریور 1395

 

شعرخوانی

 

درآ در بزم شعرم، هم‌زبانم!

بشو آگاه از سوز نهانم

سرودم را فقط در صفحه خواندی

بیا تا با زبان خود بخوانم

 

بلخ 28 شهریور 1395

 

آغوش گشاده

 

مشرم از من، نگار صاف و ساده!

 كه این شاعر فقط دل بر تو داده

بیا پیشم به هر وقتی كه خواهی

برای توست آغوشم گشاده

 

بلخ/ 28 شهریور 1395

 

غم‌شریکی

 

بیا تنظیم كن با من غمت را

بیا تقسیم كن با من غمت را

خوشی هر قدر دارم از تو بادا!

 بیا و نیم كن با من غمت را

 

بلخ 28 شهریور 1395

 

بازار محبّت

 

تو را هرچند بی گفت و شنفتی

به بازار محبّت نیست جفتی

ولی نرخت فقط بالاست بر من

برای دیگران ـ دیدم که ـ مفتی

 

بلخ/ 3 مهر 1395

 

 

خریدار

 

هر آن‌گاهی که می‌آیی به بازار

عزیز من! به حیث یک خریدار

به هر دکّان که پا را می‌گذاری

خریدارِ تو می‌گردد دکان‌دار

 

بلخ/ 3 مهر 1395

 

زادروز

 

برایت چیده ام گُل، دسته دسته

که تقدیمت کنم یک یک، دودسته

بگیرم از گُل رویت سه بوسه

بگویم زادروزت را خجسته

 

بلخ/ مهر 1395

 

دل‌خالی‌کردن

 

دلت خالی شده‌ست از من، خجسته!

کسی دیگر به جای من نشسته

دلم کَی می‌شود با گریه خالی

پر از دردم، پر از غم، خسته خسته

 

بلخ/ 4 مهر 1395

 

آرزوهای طلایی

 

برای من تو بودی ناکجایی

و عشقم بود یک عشق خدایی

ولی دیدم که هرجایی‌ترینی

کجایی؟ آرزوهای طلایی!

 

بلخ/ 4 مهر 1395

 

گل لب‎‌‌خند

 

دریغ! آماج توفان خزانم

گُل لب‌خند گُل شد بر لبانم

مگر دستی کند از غیب اعجاز

شگوفان گردد از سر باغِ جانم

 

بلخ/ 5 مهر 1395

 

کار عشق

 

قَسَم بر تو و بر دربارِ عشقت

که کاری نیستم جز کار عشقت

نِیَم محتاج سخت‌افزار دنیا

مرا کافی‌ست نرم‌افزار عشقت

 

بلخ/ 6 مهر 1395

 

گول خنده

 

نخواهم خورد گول خنده‌ات را

و آن پیمان نافرخنده‌ات را

دگر ننویسم از تو جمله‌یی هم

و بستم تا ابد پرونده‌ات را

 

بلخ/ 7 مهر 1395

 

چشم‌سفید

 

اگر کندم نگاه از تو، سپیده!

خطا بود و گناه از تو، سپیده!

چو دیدم چشم‌هایت را سپید اند

دل من شد سیاه از تو، سپیده!

 

بلخ/ 8 مهر 1395

 

سپیده

 

افق همواره بی مِهر امید است

کجا بیش از خیالی این پدیده‌ست؟

طلوع صبح صادق را ندیدم

دروغین است هر جا که سپیده‌ست

 

بلخ/ 11 مهر 1395

 

بت

 

با دست هنرورم بتی ساختمت

به به، به به گفتم و دل باختمت

دیدم که سزاوار پرستش نشدی

بشکستمت و به دُور انداختمت

 

بلخ/ 15 مهر 1395

 

شکررنجی

 

به چشمم می‌خورد شیرین‌‌تر از پیش

دوچندان نِی که صد... شیرین‌تر از پیش

پس از ختم شکررنجیِ یاران

محبّت می‌شود شیرین‌تر از پیش

 

بلخ/ 16 مهر 1395

 

بی‌وفایی

 

از این عاشق، از این بی‌چاره، گشته

به کام دیگران یک‌باره گشته

دلم از بی‌وفایی‌ِ «سپیده»

به مثل چشم‌هایش پاره گشته

 

بلخ/ 16 مهر 1395

 

 

گرسنه‌گی

 

پهلوی تو، ای سفرۀ فیض و برکت!

بنشسته منی گرسنۀ بی‌حرکت

از راه‌رسیده‌گان شکم‌سیر شدند

افسوس، به من حرام حتّا چَشَکَت

 

بلخ/ 17 مهر 1395

 

شکستِ قلب

 

کسی که مُرده تصمیمی ندارد

دگر امّیدی و بیمی ندارد

شود یک روز جبران هر شکستی

شکست قلب ترمیمی ندارد

 

بلخ/ 18 مهر 1395

 

 

 

مُحرّم

 

مُحرّم مَحرم اسرار عشق است

مُحرّم فصل برگ و بار عشق است

مُحرّم رنگ سرخ عشق دارد

بزرگ‌آیینۀ دیدار عشق است

 

بلخ/ 18 مهر 1395

 

کربلای سینه

 

مپرسید از غم دیرینۀ من

مُحرّم، گشته است آیینۀ من

حسینی غرقه در خون است قلبم

میان کربلای سینۀ من

 

بلخ/ 19 مهر 1395

 

سینه‌زنی

 

دوباره مَحرمِ اسرار گردد

تجلّی‌گاه روی یار گردد

به طبل سینه‌ام چندان بکوبم

که قلب خفته‌ام بیدار گردد

 

بلخ/ 20 مهر 1395

 

متاع عشق

 

چه شهری که وفاداری ندارد

دلِ آگاه و بیداری ندارد

هوس در هر دکانی می‌فروشند

متاع عشق بازاری ندارد

 

بلخ/ 21 مهر 1395

 

گلایه

 

تو را، ای دوست! بی‌حد دوست دارم

بدون هر چه مقصد دوست دارم

شنیدی بارها، باری نگفتی:

تو را، «صالح‌محمّد»! دوست دارم

 

بلخ/ 21 مهر 1395

 

امضا

 

نگویم نامه‌ام را وا نکردی؛

و یا خواندی ولی معنا نکردی؛

جوابش را به دل‌خواهم نوشتی

فقط در پای آن امضا نکردی

 

بلخ/ 21 مهر 1395

 

ره‌گذار خاطرات

 

کجا باید رَوَم منزل به منزل؟

فراموشت کجا باید کند دل؟

که در هر ره‌گذار خاطراتم

همیشه با تو می‌گردم مقابل

 

بلخ/ 21 مهر 1395

 

شورِ انگور

 

من از تاک تو انگوری نخوردم

به جز از نیشِ زنبوری نخوردم

تمام شهر سرمست از شرابت

ولی من سرکه و شوری نخوردم

 

بلخ/ 22 مهر 1395

 

موسیچه

 

منم موسیچۀ بی سرپناهی

که هرگز سر نزد از من گناهی

اگر از سقفِ ایوانت کشیدی

مران از سیمک برق نگاهی

 

بلخ/ 23 مهر 1395

 

تهمت

 

تو خود بس ماهری در کار جنسی

و گرم از دکّه‌ات بازار جنسی

خریداران نقدیِ خود را

مزن پس تهمتِ آزار جنسی

 

بلخ/ 24 مهر 1395

 

تهمت

 

زلیخا! این غلام پاگریزت؛

فدای خشم و دعوا و ستیزت

بزن تهمت، به زندانم بیفگن

که شاید هم شوم روزی عزیزت

 

بلخ/ 25 مهر 1395

 

ملامتیه

 

با تو که همیشه بهترینی، محبوب!

من معترفم، نبوده ام چندان خوب؛

تا پرده کَشم روی خطاهای دلم

خود را به ملامتیّه کردم منسوب

 

بلخ/ 25 مهر 1395

 

نازنی

 

به من هرچه بدی کردی، نکردم

نجوشیدی و دل‌سردی نکردم

حذر از نازنی کن نازنینا!

چنان که با تو نامردی نکردم

 

بلخ/ 26 مهر 1395

 

«بلاک»

 

شدی هرچند با من «بی‌نزاکت»

به دل باقی‌ست نقش عشق پاکت

«بلاک‌»ات کردم از «رُخ‌نامۀ» خود

کنم از صفحۀ دل چون بلاکت؟

 

بلخ/ 27 مهر 1395

 

فهرست سیاه

 

به گوشَت چون رسد دیگر سلامم؟

دهم آگاهی‌ات چون از پیامم؟

که چندی می‌شود در گوشیِ تو

به فهرست سیاه افتاده نامم

 

بلخ/ 27 مهر 1395

 

بخشایش

 

گناهی را که از من دیده بودی

تو از روز یکم بخشیده بودی

نمی‌بخشم گناهم را ولی خود

که از من واقعاَ رنجیده بودی

 

بلخ/ 29 مهر 1395

 

 

صهبای مینای خلیقی

 

تمام دین و دنیای خلیقی

حقیقت‌های رؤیای خلیقی

چه‌سان سرمست و لب‌ریزت نباشم؟

اگر صهبای مینای خلیقی

 

بلخ/ 30 مهر 1395

 

مینا خلیق

 

یگانه دفترم مینا خلیق است

و الهام‌آورم مینا خلیق است

تمام شعرهای مستِ مستم

برای هم‌سرم، مینا خلیق، است

 

بلخ/ 30 مهر 1395

 

 

گل مینا

 

اگر جان‌جوری‌ام را خواستارید

به بالینم گُل مینا بیارید

اگر مُردم، به شادیِ روانم

به خاک من گُل مینا بکارید

 

بلخ/ 30 مهر [17]1395

 

فریاد

 

تو را تنها نه در دل یاد کردم

که در هر شعر خود فریاد کردم

دو سه بیتی به وصفت خواندم اوّل

اگر جایی سخن ایراد کردم

 

بلخ/ 2 آبان 1395

عطر حضور

 

نشستم بر سرِ راه عبورت

کنم دیدار تا از دور دورت

رسیدن بر جنابت نیست آسان

برایم بس همین عطر حضورت

 

بلخ/ 3 آبان 1395

...

من اس...استم چَ...چن...چندی‌ست در بند

به کا...کا...کامِ مرگم می‌سپارند

گلو...لوی مرا...را...را... فشردند

سرو...رودن نمی...می...می‌گذارند

 

بلخ/ 5 آبان 1395

روگشایی

 

به هر محفل، به هر گردِ هم‌آیی

سخن از ماست واضح یا کنایی

به دل‌هامان دگر رازی نمانده

کتاب عشق ما شد روگشایی

 

    بلخ/ 15 آبان 1395

 

هفتة رفاقت

 

جفتیم که طاقِ طاق در هر کاریم

بالخاصه به یاری که وفاکرداریم

سالانه به‌پا کنند یک هفته؛ ولی

عمری من و تو جشن رفاقت داریم

 

بلخ/ 18 آبان 1395



[1]  ـ  دکتر عبدالسّمیع حامد دربارۀ این دوبیتی نوشته است:

صمیمانه شعر شده است! دورد!

[2]  ـ دکتر سیّد محمّدعالم لبیب در پاسخ به این دوبیتی سروده است:

«خلیقا»! حرف تو برجاست یک‌سر

به هنگام هماغوشیِ دل‌بر

ز هر جایش بگیری بوسه، بوسه‌ست

ولیکن لذّت هر جاش دیگر!

[3]  ـ دکتر سیّد محمّدعالم لبیب در پاسخ به این دوبیتی سروده است:

 غذای روح چه کار آیدت ز آوازش

برو ز مخرج صوتش غذای جسم بجوی

 

[4]  ـ دکتر سیّد محمّدعالم لبیب در پاسخ این دوبیتی سروده است:

بوسۀ پیشانی و رخ در شمار بوسه نیست

بوسه آن باشد که بستانی ز لب یا غبغبش

[5]  ـ  دکتر عبدالسّمیع حامد دربارۀ این دوبیتی گفته است:

«خلیق» صاحب عزیز! گُل زرد، عاشق‌ترین گُل‌هاست. درودها!

[6]  ـ در 3 آبان 1394 رخشانه، دختری 19 ساله به خاطر فرار با نام‌زد 23 ساله خود از خانه، از سوی مخالفان دولت در روستای غلمین استان غور به حکم یک دادگاه صحرایی سنگسار شد.

[7]  ـ شکریّه تبسّم، دختری نه‌ساله که با جمعی از مسافران توسّط گروه هراس‌افگن داعش در بزرگ‌راه کابل ـ کندهار به گروگان برده شد و در 17 آبان 1394 خورشیدی در زابل افغانستان یک‌جا با هفت گروگان دیگر سر بریده شد.

گل‌نور بهمن امینی در پاسخ به این دوبیتی گفته است:

اندوه محشر برپا کرده است در این حنجره!

[8]  ـ دکتر سیّد محمّدعالم لبیب در پاسخ به این دوبیتی سروده است:

«خلیق» ما ادیب شه‌سوار است

به شعرش موشگافی آشکار است

به یک ایما ز دل‌دار است خورسند

رمانتک عاشق این روزگار است

و: زهمنشینی نامت به نام دوست، «خلیق»!

چه سود، چون نرسد دست تو به دامانش

و گل‌نور بهمن امینی گفته است:

جنگاندن جام زیباترین کاربردی است که از کلمۀ جنگ دیده‌ام.

[9]  ـ دکتر سیّد مخمّدعالم لبیب در پاسخ به این دوبیتی سروده است:

«خلیقا»! در چه پندار و خیالی؟

ز رمانتیک مِهرت در چه حالی؟

نصیب اهل زور وزر وصالش

تو و یادش سرِ یک میز خالی!

[10]  ـ بیا تا گُل برافشانیم و می در ساغر اندازیم.... (حافظ شیرازی)

[11]  ـ به روز چهارشنبه 30 دی 1394 خورشیدی ماشین حامل کارمندان تلویزیون «طلوع» در کابل آماج حمله گروه طالبان قرار گرفت و در اثر آن 7  کارمند این رسانه شهید و شماری دیگر زخم برداشتند. فیدراسیون خبرنگاران افغانستان این روز را در تاریخ رسانه‌های کشور به نام «چهارشنبه سیاه» نام‌گذاری کرد.

[12]  ـ سیّد عالم لبیب در پاسخ به این شعر سروده است:

خلیقا خامه‌ات گشته گهرریز

مگر از مال مردم کن تو پرهیز

از آن وی جرا از خویش دانی؟

تو را کافی همان یک درد او نیز

[13]  ـ در 17 تیر 1395 کواسه‌ام، برسام برزین، پسر بیژن برزین، در شهر مزار شریف زاده شد.

[14]  ـ  بهرام برزین، پسر بزرگم، و بیژن و برسام به ترتیب نواسه و کواسه‌ام می‌باشند.

[15]  ـ گرفتاری با یای نسبتی.

[16]  ـ  در پیوند با گم‌شدن رایانه‌ام شماری از دوستان شاعرم در پاسخ به این دو دوبیتی سروده‌هایی گفتند که در این‌جا برخی از آن‌ها  نقل می‌شوند:

شود رایانه‌ات پیدا، مخور غم،

بماند گنج‌ها برجا، مخور غم،

به دزد بی‌مروّت باد نفرین،

شود شرمنده و رسوا، مخور غم!

سیّد محمّدعالم لبیب

 

شده رایانه ناپیدا رئیس‌جان

كدام ظالم زده از موتر تان

دعایت می‌كنم تا یافت گردد

بده بر پودری‌ها نمبر تان

ذبیح‌الله اختری

 

هزارو صد سلامم  اختری را

که شیرین می‌کند شعر دری را

همی‌دانم که پیش بلخ‌بازار

شناسد دزدهای پودری را

مجید فایق

 

شده رایانۀ تان اندكی گم

شده چندی كمی هم مال مردم

نوشتار شما را می‌فرستند

كه دزد خوب بی شاخ است و بی دم

به شاعر دشمنی هرگز ندارد

كه شاعر را خدا رانده چو گندم

به لپ تاپی قناعت می نماید

ز خُم چیزی نخواهد جز خود خُم

حمیرا نکهت دست‌گیرزاده

«خلیقا»! درد تو اندوه‌ناک است

دلِ ما نیز از این غم چاک چاک است

شود پیدا نهان رایانۀ تو

به ما آن تحفه‌یی بس ارج‌ناک است

میرویس اشکان فر

 

ایا رایانه‌ات را كرده دزدى؟

چراغ خانه‌ات را كرده دزدى؟

خدا نفرین كند آن دزد ملعون

سرو سامانه‌ات را كرده دزدى

حکمت‌الله سیفی

 

لپ تپ گم‌گشته بازآید به کنعان غم مخور

چامه‌های دل‌کشت در ذهن یاران، غم مخور

گوش جان بر آسمان ده، ای« خلیق» خوش‌سخن

تا بود قلبت به یاد لطف جانان غم مخور!

هژیر تهرانی

 

شنیدم این خبر، قلبم غمین شد

دلم راغم فشرد، اندوه‌گین شد

الهی قطع گردد نسل دزدان

ز آسیبش «خلیق» ما حزین شد

محمّدکاظم امینی

 

مخور غم، می‌شود رایانه پیدا

نشد پیدا «توکّلت علی‌الله»

دراین کشورخدایا! این چه وضع است؟

برند از شاعری «لپ تاپ» یغما

محمّدکاظم امینی

 

 

 

[17]  ـ فیّاض مهرآیین در پاسخ به این دوبیتی سروده است:

گل مینای تان دُور ازخزان باد!
«خلیقا»، زنده‌گی‌ات جاودان باد!

 

«سرنوشتی دیگر»، چهاردهمین دفتر شعر صالح محمّد خلیق

«سرنوشتی دیگر»، چهاردهمین دفتر شعر صالح محمّد خلیق، که دربرگیرندۀ مقدمه‌یی از دکتر عبدالسّمیع حامد و 30 غزل و 7 دوبیتی در 78 روی است به تازه‌گی از سوی انجمن نویسنده‌گان بلخ با شماره‌گان یک‌هزار نسخه در چاپ‌خانۀ مسلکی افغان در کابل از چاپ برآمد. طرح روی جلد این دفتر شعر را استاد ژکفر حسینی و روی‌آرایی آن را آقای سیّد علی موسوی کوروشیان انجام داده اند و هزینۀ چاپ آن را جناب شفیع‌الله عزیزی، بنیادگذار و رئیس شبکۀ رادیو ـ تلویزیون خصوصی «ستارۀ سحر»، پرداخته است. 

«هیجانِ جان»، سیزدهمین دفتر شعر صالح محمّد خلیق


«هیجانِ جان»، سیزدهمین دفتر شعر صالح محمّد خلیق، که دربرگیرندۀ 149 دوبیتی و رباعی در 94 روی است به تازه‌گی از سوی انجمن نویسنده‌گان بلخ با شماره‌گان یک‌هزار نسخه در چاپ‌خانۀ مسلکی افغان در کابل از چاپ برآمد. طرح روی جلد این دفتر شعر را استاد ژکفر حسینی و روی‌آرایی آن را آقای سیّد علی موسوی کوروشیان انجام داده اند و هزینۀ چاپ آن را جناب دکتر نجیب پیکان، بنیادگذار و رئیس نهاد مردمی افغانستان و شبکۀ رادیوی «نهاد» و رئیس انستیتوت صحی حیات بلخ، پرداخته است.

...و هیچ گواهی بر این دعوا بهتر از شعرهای جناب استاد خلیق نیست

متن سخنرانی سیّد رضا محمدی، رئیس انجمن نویسنده گان افغانستان،درباره ی کارنامه ها و کارکردهای ادبی و فرهنگی صالح محمّد خلیق، در محفل شعرخوانی خلیق در انجمن قلم افغانستان به روز ۲ جدی (دی) ۱۳۹۵ خورشیدی:

فصل تحصیلی ما بی می و موسیقی نیست
مشغلی خوشتر از این مشغل تلفیقی نیست
حجره ی تنگ تحجّر بنه ای طالب عمر
پای در مدرسه یی نه که بدین ضیقی نیست
بعد از این ما و نمازی که سراپا غزل است
عشق عشق است، مسلمانی و زندیقی نیست
بایست درود فرستاد و ستایش کرد از کارنامه ها و کارکردهای ادبی و فرهنگی مردی که یکی از شناسه های فرهنگی امروز ماست، یکی از پاسداران این فرهنگ کهنسال است، به همّت، سختی و رنج هایی که هر کدام ما خبر داریم چقدر سخت است در این مملکت که جان بخری تا به کار فرهنگ بپردازی. و این مرد بزرگوار کسی نیست جز استاد صالح محمّد خلیق، شاعر، بزرگوار و فرزانه یی که نخست از همه لهجه بینظیر بلخی است؛ شاید یکی از معدود شاعران بلخی است که به آیین و به همان سنّت دیرین بلخی، لهجه و لحن و در حقیقت گفتار مردم بلخ را با خود دارد و بعد کسی که در تمام این سال ها با شعر بوده و هیچ وقت از نوشتن باز نایستاده؛ هیچ چیزی، نه قدرت، نه مقام، نه ناملایمات روزگار، نتوانسته او را روزی، یا حتّی ساعتی از نوشتن و از ادبیّات و از فرهنگ دور کند. چنین انسانی در چنین روزگاری بی هیچ تردیدی یک غنمیت بزرگ است.
وقتی ما می بینیم در طول سه دهه گذشته جناب خلیق یکی از معلّمان دلسوز نسبت به نسل جوان بوده نسل هایی متمادی در محضر ایشان آموختند، مشق ادبیّات کردند و امروز هر کدام شان بالیدند و شاعران سرفرازی اند و طبیعتاً مدیون به محبّت و تواضع و عنایت جناب خلیق استند؛ به شمول خود من؛ در حقیقت از سال های پیشین، از وقتی که به یاد دارم، تقریباً بیست سال پیش که مزار شریف رفته بودم، برای بار اوّل و در دشت شادیان، جناب خلیق یک برنامه گرفتند، برنامه ی معارفه یی که من با شاعران بلخ و اهل فرهنگ و فرهنگیان بلخ آشنا شوم و آن هم در دامنه های زیبای دشت شادیان. از آن روزگار تا حالی همچنان استاد خلیق چون چراغی روشن بوده، کارهایی بسیار بزرگ کرده، آثاری نو آفریده، جدا از آثار خلّاقه، نوشته ها و تحقیقات بسیار ارزشمندی داشته؛ آنچه که درباره ی بلخ، درباره ی تذکره ی شاعران و نویسنده گان نگاشته؛ آنچه که درباره ی میراث فرهنگی بلخ پژوهش کرده و آنچه که درباره ی اساطیر و دارایی های اساطیری سرزمین ما از قلم ایشان به نشر رسیده.
یکی از خلاهایی که امروز موجود است، دوری ما از اساطیری ست که به نحوی ذهن ما را و ساختار حافظه ما را می سازند؛ یعنی هر ملّتی با اساطیرش زنده است، هر ملّتی در سایه اساطیرش می بالد و هویت پیدا می کند. در طی در حقیقت، قرن جدید، از قرن بیست که شروع ملّت سازی مدرن بود، توجّه ما همواره و یا تلقّی ما از اساطیر همواره اساطیر رومی ـ یونانی بوده؛ و در حقیقت هست هنوز هم متأسفانه. ما فکر می کردیم که جز روم و یونان، شهری اساطیری وجود نداشته؛ اما کارها و زحمات جناب خلیق و یاران شان برای ما امروز گواه روشنی ست که چطور به مراتب آسمان اساطیر ما روشنتر، پرنورتر و پرمعناتر از همه ی اساطیر دنیاست. و از این جهت نیز ما به ایشان مدیونیم؛ به این خاطر که حافظه ی ما بدون آن اساطیر که حافظ این حافظه است به نحوی تهی معلوم می شد.
و بالآخره این که آقای استاد خلیق آنچه که در شعرهایش و در نوشته های اخیرش به ما نشان داد این است که چطور«یک عمر می شود سخن از زلف یار گفت\ در بند آن مباش که مضمون نمانده است». عشق کیمیای هستی ست و میراث بزرگ نیاکان ماست؛ عشق جانمایه ی مشرق زمین است و سخن از عشق گفتن، سخن از حق است، معرفت است، از خداوند است. به این خاطر همه ی عرفای ما دلمشغول عشق بودند و همه ی حکما و اهل حکمت ما تا در حقیقت، رندان و جوانمردانی که با اکسیر عشق به هم پیوند می یافتند و معنا پیدا می کردند. خیلی ها فکر می کردند که در حقیقت، صحبت کردن درباره ی عشق، ممکن است به نحوی سخت باشد؛ امّا واقعیّتش این است که حتّی در روزگار جنگ، حتّی در روزگار مصیبت، می شود درباره ی عشق صحبت کرد؛ و عشق چاره یی ست برای رفع و پایان مصیبت ها، برای مقابله با آلام جنگ؛ و هیچ گواهی بر این دعوا بهتر از شعرهای جناب استاد خلیق نیست.
استاد خلیق پاینده باد و تمام کسانی که چون ایشان، مردم ما، اهل فرهنگ ما، اهل فرهنگ در تمام دنیا، به ایشان مدیون اند! پرچم این بزرگواران، پرچم عشق، همچنان سرافراز باد و زنده گی پررنگ!