نام کتاب: هیجان جان
نام شاعر: صالح محمّد خلیق
ناشر: انجمن نویسنده گان بلخ
چاپ یکم
سال چاپ: ۱۳۹۵ خورشیدی
جای چاپ: کابل
طرح زوی جلد از: ژکفر حسینی
روی آرا: سیّد علی موسوی کوروشیان
چشمهایت
نشستن با تو صبح و شام خوب است
به خلوت، روبهرو، آرام خوب است
مرا از چشمهایت سیر گردان
که مغز خسته را بادام خوب است
بلخ/ 2 تیر 4139
عمق چشمهایت
رُخت را روی صفحه میگشایم
و تا آخر بزرگش مینمایم
سپس با وسعت روح و روانم
به عمق چشمهایت میدرآیم
بلخ/ 6 تیر 1394
پیری
ندانستم جوان استی و پیرم
چرا بیهوده در عشقت اسیرم
چو راه تو و من از هم جدا است
همان بهتر که راهم را بگیرم
بلخ/ 8 تیر 1394
پیام صبحگاه
پیام صبحگاهم را نخواندی
مرا از پشت خط ـ یعنی که ـ راندی
دلم میخواست پهلویت نشینم
سپاس از این که در جایم نشاندی
بلخ/ 9 تیر 1394
چه خوش گفتی...
مرا امروز، «جان» گفتی، عزیزم!
چه خوش گفتی و دُر سفتی، عزیزم!
به این گفتن تمام غصّهها را
چه آسان از دلم رُفتی، عزیزم!
بلخ/ 10 تیر 1394
تکیهکلام
چه خوش بودم خطابم کرد «جان» هم
و حتّا در کنارش «مهربان» هم
دریغا بوده این تکیهکلامش
نمیکرد او دریغ از دیگران هم
بلخ/ 13 تیر 1394[1]
لبتشنه
چو آمادهست خوان مَیگساری
مرا لبتشنه تا کی میگذاری؟
تو هم مانند من بیمار عشقی
چرا، ای یار! بر لب روزه داری؟
بلخ/ 15 تیر 1394
گیسوان پرنیانی
برایت پیرهن، ای یار جانی!
بس است اندامِ خوبِ برلیانی
همینسان چادر ابریشمی هم
پریشانگیسوان پرنیانی
بلخ 22 تیر 1394
بوسه
هماغوشی چو میگردد میسّر
به من بسپار خود را پای تا سر
چه فرقی میکند، بوسهست بوسه
بگیرم از رُخت یا جای دیگر...؟
بلخ/ 24 تیر 1394[2]
در جستوجوی ماه
خدارا! این قَدَر گمراه تا کی؟
چنین افتاده در یک چاه تا کی؟
بیا خورشید را آریم در دست
هلا! در جستوجوی ماه تا کی؟
بلخ 25 تیر 1394
اذان شام روزه
صدایت ذوق را بیدار سازد
عطش را در دلم بسیار سازد
صدایت چون اذان شام روزه
مرا آمادۀ افطار سازد
بلخ/ 25 تیر 1394
غذای روح
صدای دلکَشَت آتشنهاد است
همین آتش مرا بر باد دادهست
صدای تو غذای روح عاشق
صدایت مثل یک آهنگ شاد است
بلخ/ 10 مرداد 1394[3]
رفتی از اینجا
تو را گفتم: بمان! رفتی از اینجا
نمیدانم چهسان رفتی از اینجا؟
به بیمن رفتنت کاری ندارم
چرا با دیگران رفتی از اینجا؟
بلخ/ 12 مرداد 1394
دلکندن از تو
مرا عشق تو ایمان است، ای دوست!
نه ایمان، برتر از آن است، ای دوست!
به جای کندنِ دل از تو، بر من
بسی جانکندن آسان است، ای دوست!
بلخ/ 13 مرداد 1394
باران
مرا روحی پریشان است، ای دوست!
کجا دوریات آسان است؟ ای دوست!
سرِ چشمانِ من جای تو باشد
مرو، بنشین که باران است، ای دوست!
بلخ/ 17 مرداد 1394
قصّۀ دل
رفتم به زیارتش، نپذرفت مرا
از پشتِ درش جوابِ رد گفت مرا
گفتم که: به قصّۀ دلم گوش بده
گفتا: دگر است قصّهات مفت مرا
بلخ/ 2 شهریور 1394
پرسش
جوابی از تو میخواهم فشرده
چرا برخورد تو تغییر خورده؟
برایم نی سلامی، نی پیامی!
کسی دیگر دلت را نِی که بُرده؟!
بلخ/ 6 شهریور 1394
دوری
پرستو بال و پر را وانکرده
مرا از دوریاش دیوانه کرده
سرم میچرخد و در گوشهایم
صدای جیرجیرک لانه کرده
بلخ/ 6 شهریور 1394
بوسه
پس از عمری عَطَش، بوسی گرفتم
به صدها کشکمش بوسی گرفتم
تمام حاصل عمرم همین بس
که از پیشانیاش بوسی گرفتم
بلخ/ 8 شهریور 1394[4]
آرزو
اگر روزی به دست آرم پسندت
رسد دستم به بالای بلندت
کمربندت بسازم بازوان را
دو مشتم را بسازم سینهبندت
بلخ/ 27 شهریور 1394
شیرینی
شیرینک من! چه کرد با تو باید؟
شیرینیِ تو گذشت آخر از حد
شیرین کنم از قندِ لبت کام چهسان؟
خواهم که دهن زنم لبم میچسپد
بلخ/ 28 شهریور 1394
گُل زرد
نمیدانم همین طوریست ساده؟
و یا هم پاسخِ مثبت نداده
پیامش را که کردم باز، دیدم
فقط عکس گُل زردی نهاده
بلخ/ 1 مهر 1394[5]
عید
مرا عید است تنها یک بهانه
که دیدارت نمایم عاشقانه
مُرادم بود تنها خانۀ تو
که گشتم در به در، خانه به خانه
بلخ/ 2 مهر 1394
پشّهخانه
گُلِ ماه است و شمع است آن یگانه
نه، صدها بار روشنتر شبانه
برای راندن پروانهها است
كه میخوابد درونِ پشّهخانه
بلخ/ 6 مهر 1394
سالروز ازدواج
مبارک سالروز ازدواجت
و خرّم باد قدّ همچو کاجت
چنان با همسرت خوشبخت باشی
که حتّا غم بمانَد هاج و واجت
بلخ/ 20 مهر 1394
ستونِ پنجمی
اگر روز و شبم سردرگمی بود
كَی از آن خوبروی گندمی بود؟
نمیدانم،نمیدانم، در اینجا
كسی شاید ستونِ پنجمی بود
بلخ/ 21 مهر 1394
دوبیتی
شدم دیوانه از بیداد چشمت
و شاعر نیز با امداد چشمت
غزل میخواهمت گویم، دو شب شد
دوبیتی میشود با یاد چشمت
بلخ/ 22 مهر 1394
پکّۀ دستی
تمام دفترم مست تو باشد
پر از اشعار دربست تو باشد
تو را مثل نسیمی مینوازد
اگرچه پکّۀ دست تو باشد
بلخ/ 23 مهر 1394
هردمشهید
گُلِ سرخم! گُلِ سرخِ امیدم!
شگوفاییت را هرگز ندیدم
شهیدان، زندهگان جاودان اند
ولی من زندۀ هردمشهیدم
بلخ 27 مهر 1394
خواب شیمیایی
غریبی است عین آشنایی
وصال از دیدنی دیگر جدایی
تمام زندهگانیِ من و تو
نمایشگاهِ خوابی شیمیایی
بلخ/ 30 مهر 1394
سنگسار
در اینجا شیشهبودن ننگ و عار است
فضیلت: تیرهگی است و غبار است
سزای جملۀ آیینهگیها
به حكم سنگمغزان سنگسار است[6]
بلخ/ 15 آبان 1394
هدیه
به من چون هدیه لازم دیده بودی
میان بستهیی پیچیده بودی
کشودم، ابتدای نام من بود
که از گلهای سرخی چیده بودی
بلخ/ 16 آبان 1394
تبسّم
گم است از عمرِ ناشادم تبسّم
میآید روز و شب یادم «تبسّم»
گلویم پاره شد مثل گلویش
فغان از بس كه سردادم: «تبسّم!»
بلخ/ 24 آبان 1394[7]
گّل زرد
گُل زردی برایم داد دلدار
که تعبیرش جدایی بود انگار
به دلداریام آمد «حامد» وگفت:
گُل زرد است رمز عاشقی زار
بلخ/ 28 آبان 1394
همنشینی
شود انگار روحم همکلامت
و یا با جامِ من در جنگ جامت
اگر گاهِ «پسندِ» شعرِ نغزی
نشیند نام من پهلوی نامت
بلخ/ 7 آذر 1394[8]
چراغ خواندن
به کنج این اتاقِ سایهروشن
من و دیوان عشق و تن تتن تن
به روی میز خالی جدایی
بوَد یادت چراغ خواندن من
بلخ/ 9 آذر 1394[9]
دل تاریخی
الا ای نازنین خوشسلیقه!
که داری ذوقِ اشیای عتیقه
نگه دار این دل تاریخیام را
بیایم تا به یادت هر دقیقه
بلخ/ 17 آذر 1394
مار آستین
اگر از زهر پر شد ساتگینم
کَی از آن کژدمیابرو چنینم؟
نمیدانم من از دست که نالم؟
که دستم گشته مار آستینم
بلخ/ 21 آذر 1394
خبرساز
به صفحه، ای گزارشگرزنِ ناز
فقط تصویر و نامت را بینداز
چه میگردی پیِ اخبار تازه
خودت استی، خودت استی خبرساز
بلخ/ 24 آذر 1394
تواضع
به شعر من نظر دادی که : «زیبا!»
جوابت را نوشتم: «مثل لیلا!»
تو را گفتم که: «خود زیباترینی»
تواضع کردی و گفتی: «نه بابا»
بلخ/ 27 آذر 1394
نه بابا
نه اغراق است و نِی حرفیست بیجا
که خوبِ خوبی و زیبای زیبا
تمام حُسنهایی را که داری
نهان کَی میتوانی با «نه بابا»
بلخ/ 28 آذر 1394
یلدا
نه تنها جشن مهرآراست یلدا
که نامی خوب و خوشآواست یلدا
میان برگهای سبز فرهنگ
چه یک گُلواژۀ زیباست یلدا!
بلخ/ 29 آذر 1394
یلدا
نوشته روی تربوز است یلدا
چه سرخ و عشقآموز است یلدا!
کنم با پنجۀ دل نوش جانش
همین امشب که تا روز است یلدا
بلخ/ 30 آذر 1394
پیروزی
مبارک باد مان! میدان به میدان
چه پیروز اند شیران خراسان!
«بیا تا گل برافشانیم و می در...»[10]
که «گل»باران شدند امشب رقیبان
بلخ/ 10 دی 1394
رنگ اعتماد
عزیزم! هر که نارنجینهاد است
تمام لحظههای عمر شاد است
چرا باشیم سرخ و زرد با هم
شعار عشق، رنگ اعتماد است
بلخ/ 14 دی 1394
دنیای مجازی
من و تو چند با هم حرفبازی؟
دلم كَی میشود اینگونه راضی
به دنیای حقیقی یار من شو!
كه بیروح است دنیای مجازی
بلخ/ 15 دی 1394
چه گپ شد؟
چه گپ شد؟ از منِ مسکین چه دیدی؟
که هر پیوند را با من بریدی
به دنیای مجازی نیز حتّا
مرا از جمع یارانت کشیدی
بلخ/ 17 دی 1394
بازسازی
چه زیبا بازسازی شد خزانم
پُر از شادی و شادابیست جانم
درختی خشک بهر سوخت بودم
ربابی ساختی از استخوانم
بلخ/ 30 دی 1394
صدا
صدایم هر قدر هم دردمند است
رها از هر چه زنجیر است و بند است
گلویم را فشردند و فشردند
صدایم همچنان امّا بلند است
دهلی نو/ 2 بهمن 1394[11]
دففروش
دلش همواره از غم میخروشد
ولی میکوشد این غم را بپوشد
کنار جادهیی، دختر نشسته
برای عابران دف میفروشد
بلخ/ 17 بهمن 1394
دوبیتیِ لبان
هلاکِ حرفِ آن شیرینزبانم
فدای آن دوبیتیِ لبانم
چهقدر این مصرعش شاعرنواز است:
«سلام، استادجان مهربانم!»
بلخ/ 18 بهمن 1394
در آن محفل...
در آن محفل سرودم را اگر خواند
کجا گفتم که از تو خوبتر خواند؟
سرودی را که مضمونش تو باشی
مکن تشویش اگر دختی دگر خواند
بلخ/ 20 بهمن 1394
مضمون عشق
تو در مضمون سخت عشق و یاری
یقیناً بهترین آموزگاری
مگو سطح سوادت نیست بالا
ببین مانند من شاگرد داری
بلخ/ 30 بهمن 1394
ادّعای مهربانی
چه شد آن ادّعای مهربانی؟
مرا پهلوی خود کی مینشانی؟
برای من که شد فرصت نداری
و تا ناوقتها با دیگرانی
بلخ/ 3 اسفند 1394
برق نگاه
تو خورشیدی و من مانند ماهت
همیشه جای من در دیدگاهت
نخواهد شد چراغ عمر من گُل
که دارد «چارچ» از برق نگاهت
بلخ/ 10 اسفند 1394
پلنگ عشق
چهقدر ای ماه بودم در کمینت
که از بالا کشیدم بر زمینت
پلنگ عشقم، امّا بهرۀ من
فقط بوسهست از ماهِ جبینت
بلخ/ 12 اسفند 1394
تشویش
چرا این روزها تشویش داری؟
خطر دارد تو را تشویشداری
اگر تشویشت از بیغمگساریست
مرا داری، چرا تشویش داری؟
بلخ/ 16 اسفند 1394
چارشنبهسوری
ندارد هیچ پروا دوریِ ما
به پایان میرسد مجبوریِ ما
به دلهامان فروزانآتش عشق
همین بس چارشنبهسوریِ ما
کابل/ 26 اسفند 1394
جای خالی
به روز اوّل سال جلالی
نبودم من کجا در آن حوالی؟
تو خود جای منی؛ هر جا که باشی
نباید گفت: «جایت بود خالی»
شهر دوشنبه تاجیکستان/ 2 فروردین 1395
بیخوابی
تب آوردم، شدم بیتاب امشب
دلم گردیده پشتت آب امشب
به یاد چشمهای مستِ مستت
نمیآید به چشمم خواب امشب
شهر پنجیکنت تاجیکستان/ 4 فروردین 1395
هوای بارانی
هوا ابری و بارانیست اینجا
و کم کم نیز توفانیست اینجا
نمیدانی هوا از چه خراب است؟
که آن بانوی زیبا نیست اینجا
کابل/ 5 فروردین 1395
احساس
تو که در شعرخواندن شاهفردی
و نیز آگاه با سوزی و دردی
غزلهای مرا خواندی درست است!
مگر دردِ مرا احساس کردی؟
کابل/ 7 فروردین 1395
نمیخواهم...
هر آنچه را که میباشد از آنت
از آنِ خویش میدانم، به جانت!
نمیخواهم، نمیخواهم که حتّا
شود دردت نصیب دشمنانت
کابل/ 8 فروردین [12]1395
خوشبختی
گران استی برایم بیش از الماس
تمام عمر خود میدارمت پاس
چهقدر ای دوست! خوشبختم که با من
تو خود را میکنی خوشبخت احساس
کابل/ 8 فروردین 1395
یکرنگی
همیشه بوده یکرنگی شعارم
تو را من بی تعارف دوست دارم
مگو: «در خدمتت استم» که من خود
تو را از جان و دل خدمتگزارم
کابل/ 8 فروردین 1395
بازگشت
سفر بی تو و بی برنامههایت
برایم خستهکن شد بینهایت
هواپیما شدم، پرواز کردم
همین دَم عاشقانه در هوایت
کابل/ 9 فروردین 1395
کُماچ
دگر پیچیده در رومال گاچی
میاور صبحها نان کُماچی
مرا صبحانه کافی است و شافی
دهی از کومههای خویش ماچی
بلخ/ 11 فروردین 1395
باران بهاری
میبارد باران بهاری نم نم
در جادۀ شستهیی روانی بیغم
ای کاش که چتریِ شما میبودم
تا دست به دست با تو میگردیدم
بلخ/ 12 فروردین 1395
سرودِ گونهات
به لب دارم سرودِ گونهات را
سرودِ آن «نمودِ» گونهات را
بزن لبخند تا گردد نمایان
ببوسم جای گودِ گونهات را
بلخ/ 21 فروردین 1395
حسودی
تو را من دوست دارم، دوست؛ امّا
اگر دیدی یگان وقتی مرا با...
مکن هرگز حسودی، نازنینم!
که دارد هر کسی جای خودش را
کابل/ 22 فروردین 1395
درنگ
مکن تشویش، من هستم همینجا
همیشه با تو ام، با تو، نه تنها
اگر کردم درنگی در جوابت
نمیشد جملهیی پررنگ پیدا
کابل/ 23 فروردین 1395
بدون شرح
نمیگویم چه را معناست لیلا؟
فقط لیلا...، فقط لیلاست لیلا
به تنهایی خودش صد دفتر عشق
بدون شرح هم زیباست لیلا
کابل/ 24 فروردین 1395
زندهگانی شیرین
چهقدر ای نازنین شیرینزبانی
بگو با من سخن تا میتوانی
بمان با من، بمان با من همیشه
که شیرین است با تو زندهگانی
کابل/ 25 فروردین 1395
نقطهچین
بگو و شاد کن قلبی حزین را
جواب «دوستم داری؟» همین را
خودم پر میکنم با «دوست»، ای دوست!
«بلی، ... دارم» که گفتی؛ نقطهچین را
هرات/ 26 فروردین 1395
پرسش
پبامم را چرا پاسخ نگفتی؟
چرا زنگار قلبم را نرُفتی؟
چه را ـ شب نیست ـ میآری بهانه؟
مگر در روز روشن نیز خفتی؟
هرات/ 27 فروردین 1395
چشمانتظار
بگو ای یارک چشمانتظارم
برای تو چه از کابل بیارم؟
تو که خود آرزو را میبرآری
چهگونه آرزویت را برآرم؟
کابل/ 28 فروردین 1395
میزبانی
شنیدم داشتی خانهتکانی
شدی آمادۀ یک میزبانی
تمام لحظهها را میشمارم
مرا شاید به مهمانی بخوانی
بلخ/ 29 فروردین 1395
بیت لبان
دو دست مهربانت را به من دِه
و مِهر بیکرانت را به من دِه
به جای این دوبیتیهای شاعر
تو یک بیت لبانت را به من دِه
بلخ/ 30 فروردین 1395
سخن دل
برایت داشتم از دل سخنها
نمیشد گفته امّا پیش زنها
اگر میآمدی پیشم از این پس
بیا ای نازنین! تنهای تنها
بلخ/ 30 فروردین 1395
فقط خون است و خون
کجا ابر است این؟ دود و غبار است
غریو از رعد نی؛ از انفجار است
بهار، اینجا ندارد رنگ و رویی
فقط خون است و خون، نِی لالهزار است
بلخ/31 فروردین 1395
سؤال
سؤالی دارم ای دخت مزاری!
که میدانم جوابش نیست «آری»
اگر روزی کسی دیگر گرفتت
مرا مانند اکنون دوست داری؟
بلخ/ 2 اردیبهشت 1395
یادگار
به نزدم یادگار است استکانی
که دارد از محبّتها نشانی
از آن نوشم اگر هم آب تلخی
دهد طعم شرابیِ لبانی
بلخ/ 4 اردیبهشت 1395
تنهایی
ندارند آشنایی با زبانم
میان انجمن از بیکسانم
«مجیر» من! دوبیتیهای خود را
اگر نایی به پیش کِی بخوانم؟
بلخ/ 8 اردیبهشت 1395
حسب حال
چرا آماج این چون و چرایم؟
گناه من چه است؟ ای آشنایم!
که میخوانَد به هر جا عاشقی است
به حسب حال خود از شعرهایم
بلخ/ 9 اردیبهشت 1395
خاطرپریشان
چرا شعر مرا خواندی شکسته؟
گلویت را کدامین غصّه بسته؟
اگر خاطرپریشان من استی
ببین شاعر به پهلویت نشسته
بلخ/ 11 اردیبهشت 1395
گوشکانی
نمیآید خوشم این زندهگانی
که من تنها و تو با دیگرانی
به من تنها نگاهی زیرچشمی
و با آنها چه گرم گوشکانی!
بلخ/ 22 اردیبهشت 1395
ورزش
چرا هر صبح چون باد پگاهی
خرامان رهسپار باشگاهی
تو که زیباترین اندام داری
نمیدانم از این ورزش چه خواهی؟
بلخ/ 30 اردیبهشت 1395
شرمیدن
به عشق خود دلت را گرم کردم
و کم کم با سرودم نرم کردم
دلم میخواست رویت را ببوسم
ولی از ... تان شرم کردم
بلخ/ 31 اردیبهشت 1395
سرود تلخ باران
چرا یکباره روگردانده رفتی؟
مرا تنهای تنها مانده رفتی
به جای گفتن پدرود دیروز
سرود تلخ باران خوانده رفتی
بلخ/ 1 خرداد 1395
مصراع آخر
از روز نخستین که به تو دل دادم
آنقدر نکرد هیچ چیزت شادم
چون مصرع آخر رباعیِ نَوَت:
«تقدیم به شخص خودِ تان، استادم!»
بلخ/ 3 خرداد 1395
گپ
چه زیبا و مطنطن میزدی گپ!
همهش از عشق، ای زن! میزدی گپ
زمان ایکاش میشد ایستاده
شبانگاهی که با من میزدی گپ
بلخ/ 4 خرداد 1395
وعدۀ دیدار
درِ آیینههای بامدادی
به پیش چشمهای من گشادی
برآمد از کدامین سوی خورشید؟
که فردا وعدۀ دیدار دادی
بلخ/ 5 خرداد 1395
افسرده گی
دلم بسیار خورده خورده گشته
روان من بسی افسرده گشته
گل سرخی که میچیدی برایم
چرا این روزها پژمرده گشته؟
بلخ/ 6 خرداد 1395
پوزش
به سوی عشق راهآگاهم از تو
جدا هرگز نگردد راهم از تو
مرا با دیگری در خواب دیدی
از آن هم معذرت میخواهم از تو
بلخ/ 9 خرداد 1395
رفته بودی
نمیدانم کجا؟ چون رفته بودی؟
که از پیشم جگرخون رفته بودی
فضای شهر ابری بود، حتماً
تو از این شهر بیرون رفته بودی
بلخ/ 18 خرداد 1395
مزاحم
به پیشم آمدی، گفتی ملایم
که: میبخشید گردیدم مزاحم
مزاحمبودنت این است اگر؛ پس
بیا پیشم مزاحم باش دایم
بلخ/ 8 تیر 1395
برنامۀ عیدی
در آن برنامۀ زیبای عیدی
که رنج گفتوگو با من کشیدی
به حیث یک گزارشگر بیان کن
مرا، بانو! پریشانت ندیدی؟
بلخ/ 16 تیر 1395
عید در عید[13]
خدایا عید من شد عید در عید
شدم جاوید در جاوید در عید
که در باغ شگوفان حیاتم
نهال دیگری رویید در عید
بلخ/ 17 تیر 1395
برسام
همیشه سبز خواهد ماند و پدرام
به كام آریانا باشد ایّام
كه پس از«بیژن» و«بهرامِ» برزین
به میدان آمدهست این بار «برسام»[14]
بلخ/ 19 تیر 1395
رابطهها
کَی رابطههای مان نهان میمانند
مَردم همه از قرینهها میخوانند
وقتی که نباشم از تو ام میپرسند
یعنی که مرا از آنِ تو میدانند
بلخ/ 14 شهریور 1395
آشفتهگی
چنان آشفته و افسردهجانم
که میگیرد هرازگاهی زبانم
بیا و شعرهایم را بکن گوش
که فردا شاید از گپ هم بمانم
بلخ/ 18 شهریور 1395
گرفتاری
مگو: با دیگری داری؛ ندارم
که من یک لحظه بیکاری ندارم
مپرس از من: که مشغول چه استی؟
به جز از تو گرفتاری[15] ندارم
بلخ/ 19 شهریور 1395
سوشیانسی دگر
گویند ـ اگر چه ـ: نیست از مِهر اثری...
آن سوی دریچهها به جز شب خبری
امّا به یقین که با درفشی از نور
میآید باز سوشیانس دگری
بلخ/ 18 شهریور 1395
رایانه
کجا شد، ای خدا! رایانۀ من؟
چه شد آن گنج از ویرانۀ من؟
کجا پیدا شود مجموعههای
سرودِ عشقِ جاویدانۀ من؟
بلخ/ 22 شهریور 1395
چه سان باید نوشت...؟
چه سان باید نوشت این درد و غم را؟
بریدند، آه! گویی رگ رگم را
قلم ای کاش میشد دستِ آن که
ربود آثار این صاحبقلم را
بلخ/ 22 شهریور 1395 [16]
دریا
پُرِ شورم، پُرِ شورم سراپا
نیارامم جز آغوشت دگر جا
منم رود و منم رود و منم رود
تو دریایی، تو دریایی، تو دریا
بلخ 28 شهریور 1395
پیغام
از آن روزی كه پیغامت رسیده
دلم از هر كسی دیگر بریده
تمام عاشقان، مست از رخ یار
تو را عاشق شدم، امّا ندیده
بلخ 28 شهریور 1395
شعرخوانی
درآ در بزم شعرم، همزبانم!
بشو آگاه از سوز نهانم
سرودم را فقط در صفحه خواندی
بیا تا با زبان خود بخوانم
بلخ 28 شهریور 1395
آغوش گشاده
مشرم از من، نگار صاف و ساده!
كه این شاعر فقط دل بر تو داده
بیا پیشم به هر وقتی كه خواهی
برای توست آغوشم گشاده
بلخ/ 28 شهریور 1395
غمشریکی
بیا تنظیم كن با من غمت را
بیا تقسیم كن با من غمت را
خوشی هر قدر دارم از تو بادا!
بیا و نیم كن با من غمت را
بلخ 28 شهریور 1395
بازار محبّت
تو را هرچند بی گفت و شنفتی
به بازار محبّت نیست جفتی
ولی نرخت فقط بالاست بر من
برای دیگران ـ دیدم که ـ مفتی
بلخ/ 3 مهر 1395
خریدار
هر آنگاهی که میآیی به بازار
عزیز من! به حیث یک خریدار
به هر دکّان که پا را میگذاری
خریدارِ تو میگردد دکاندار
بلخ/ 3 مهر 1395
زادروز
برایت چیده ام گُل، دسته دسته
که تقدیمت کنم یک یک، دودسته
بگیرم از گُل رویت سه بوسه
بگویم زادروزت را خجسته
بلخ/ مهر 1395
دلخالیکردن
دلت خالی شدهست از من، خجسته!
کسی دیگر به جای من نشسته
دلم کَی میشود با گریه خالی
پر از دردم، پر از غم، خسته خسته
بلخ/ 4 مهر 1395
آرزوهای طلایی
برای من تو بودی ناکجایی
و عشقم بود یک عشق خدایی
ولی دیدم که هرجاییترینی
کجایی؟ آرزوهای طلایی!
بلخ/ 4 مهر 1395
گل لبخند
دریغ! آماج توفان خزانم
گُل لبخند گُل شد بر لبانم
مگر دستی کند از غیب اعجاز
شگوفان گردد از سر باغِ جانم
بلخ/ 5 مهر 1395
کار عشق
قَسَم بر تو و بر دربارِ عشقت
که کاری نیستم جز کار عشقت
نِیَم محتاج سختافزار دنیا
مرا کافیست نرمافزار عشقت
بلخ/ 6 مهر 1395
گول خنده
نخواهم خورد گول خندهات را
و آن پیمان نافرخندهات را
دگر ننویسم از تو جملهیی هم
و بستم تا ابد پروندهات را
بلخ/ 7 مهر 1395
چشمسفید
اگر کندم نگاه از تو، سپیده!
خطا بود و گناه از تو، سپیده!
چو دیدم چشمهایت را سپید اند
دل من شد سیاه از تو، سپیده!
بلخ/ 8 مهر 1395
سپیده
افق همواره بی مِهر امید است
کجا بیش از خیالی این پدیدهست؟
طلوع صبح صادق را ندیدم
دروغین است هر جا که سپیدهست
بلخ/ 11 مهر 1395
بت
با دست هنرورم بتی ساختمت
به به، به به گفتم و دل باختمت
دیدم که سزاوار پرستش نشدی
بشکستمت و به دُور انداختمت
بلخ/ 15 مهر 1395
شکررنجی
به چشمم میخورد شیرینتر از پیش
دوچندان نِی که صد... شیرینتر از پیش
پس از ختم شکررنجیِ یاران
محبّت میشود شیرینتر از پیش
بلخ/ 16 مهر 1395
بیوفایی
از این عاشق، از این بیچاره، گشته
به کام دیگران یکباره گشته
دلم از بیوفاییِ «سپیده»
به مثل چشمهایش پاره گشته
بلخ/ 16 مهر 1395
گرسنهگی
پهلوی تو، ای سفرۀ فیض و برکت!
بنشسته منی گرسنۀ بیحرکت
از راهرسیدهگان شکمسیر شدند
افسوس، به من حرام حتّا چَشَکَت
بلخ/ 17 مهر 1395
شکستِ قلب
کسی که مُرده تصمیمی ندارد
دگر امّیدی و بیمی ندارد
شود یک روز جبران هر شکستی
شکست قلب ترمیمی ندارد
بلخ/ 18 مهر 1395
مُحرّم
مُحرّم مَحرم اسرار عشق است
مُحرّم فصل برگ و بار عشق است
مُحرّم رنگ سرخ عشق دارد
بزرگآیینۀ دیدار عشق است
بلخ/ 18 مهر 1395
کربلای سینه
مپرسید از غم دیرینۀ من
مُحرّم، گشته است آیینۀ من
حسینی غرقه در خون است قلبم
میان کربلای سینۀ من
بلخ/ 19 مهر 1395
سینهزنی
دوباره مَحرمِ اسرار گردد
تجلّیگاه روی یار گردد
به طبل سینهام چندان بکوبم
که قلب خفتهام بیدار گردد
بلخ/ 20 مهر 1395
متاع عشق
چه شهری که وفاداری ندارد
دلِ آگاه و بیداری ندارد
هوس در هر دکانی میفروشند
متاع عشق بازاری ندارد
بلخ/ 21 مهر 1395
گلایه
تو را، ای دوست! بیحد دوست دارم
بدون هر چه مقصد دوست دارم
شنیدی بارها، باری نگفتی:
تو را، «صالحمحمّد»! دوست دارم
بلخ/ 21 مهر 1395
امضا
نگویم نامهام را وا نکردی؛
و یا خواندی ولی معنا نکردی؛
جوابش را به دلخواهم نوشتی
فقط در پای آن امضا نکردی
بلخ/ 21 مهر 1395
رهگذار خاطرات
کجا باید رَوَم منزل به منزل؟
فراموشت کجا باید کند دل؟
که در هر رهگذار خاطراتم
همیشه با تو میگردم مقابل
بلخ/ 21 مهر 1395
شورِ انگور
من از تاک تو انگوری نخوردم
به جز از نیشِ زنبوری نخوردم
تمام شهر سرمست از شرابت
ولی من سرکه و شوری نخوردم
بلخ/ 22 مهر 1395
موسیچه
منم موسیچۀ بی سرپناهی
که هرگز سر نزد از من گناهی
اگر از سقفِ ایوانت کشیدی
مران از سیمک برق نگاهی
بلخ/ 23 مهر 1395
تهمت
تو خود بس ماهری در کار جنسی
و گرم از دکّهات بازار جنسی
خریداران نقدیِ خود را
مزن پس تهمتِ آزار جنسی
بلخ/ 24 مهر 1395
تهمت
زلیخا! این غلام پاگریزت؛
فدای خشم و دعوا و ستیزت
بزن تهمت، به زندانم بیفگن
که شاید هم شوم روزی عزیزت
بلخ/ 25 مهر 1395
ملامتیه
با تو که همیشه بهترینی، محبوب!
من معترفم، نبوده ام چندان خوب؛
تا پرده کَشم روی خطاهای دلم
خود را به ملامتیّه کردم منسوب
بلخ/ 25 مهر 1395
نازنی
به من هرچه بدی کردی، نکردم
نجوشیدی و دلسردی نکردم
حذر از نازنی کن نازنینا!
چنان که با تو نامردی نکردم
بلخ/ 26 مهر 1395
«بلاک»
شدی هرچند با من «بینزاکت»
به دل باقیست نقش عشق پاکت
«بلاک»ات کردم از «رُخنامۀ» خود
کنم از صفحۀ دل چون بلاکت؟
بلخ/ 27 مهر 1395
فهرست سیاه
به گوشَت چون رسد دیگر سلامم؟
دهم آگاهیات چون از پیامم؟
که چندی میشود در گوشیِ تو
به فهرست سیاه افتاده نامم
بلخ/ 27 مهر 1395
بخشایش
گناهی را که از من دیده بودی
تو از روز یکم بخشیده بودی
نمیبخشم گناهم را ولی خود
که از من واقعاَ رنجیده بودی
بلخ/ 29 مهر 1395
صهبای مینای خلیقی
تمام دین و دنیای خلیقی
حقیقتهای رؤیای خلیقی
چهسان سرمست و لبریزت نباشم؟
اگر صهبای مینای خلیقی
بلخ/ 30 مهر 1395
مینا خلیق
یگانه دفترم مینا خلیق است
و الهامآورم مینا خلیق است
تمام شعرهای مستِ مستم
برای همسرم، مینا خلیق، است
بلخ/ 30 مهر 1395
گل مینا
اگر جانجوریام را خواستارید
به بالینم گُل مینا بیارید
اگر مُردم، به شادیِ روانم
به خاک من گُل مینا بکارید
بلخ/ 30 مهر [17]1395
فریاد
تو را تنها نه در دل یاد کردم
که در هر شعر خود فریاد کردم
دو سه بیتی به وصفت خواندم اوّل
اگر جایی سخن ایراد کردم
بلخ/ 2 آبان 1395
عطر حضور
نشستم بر سرِ راه عبورت
کنم دیدار تا از دور دورت
رسیدن بر جنابت نیست آسان
برایم بس همین عطر حضورت
بلخ/ 3 آبان 1395
...
من اس...استم چَ...چن...چندیست در بند
به کا...کا...کامِ مرگم میسپارند
گلو...لوی مرا...را...را... فشردند
سرو...رودن نمی...می...میگذارند
بلخ/ 5 آبان 1395
روگشایی
به هر محفل، به هر گردِ همآیی
سخن از ماست واضح یا کنایی
به دلهامان دگر رازی نمانده
کتاب عشق ما شد روگشایی
بلخ/ 15 آبان 1395
هفتة رفاقت
جفتیم که طاقِ طاق در هر کاریم
بالخاصه به یاری که وفاکرداریم
سالانه بهپا کنند یک هفته؛ ولی
عمری من و تو جشن رفاقت داریم
بلخ/ 18 آبان 1395
[1] ـ دکتر عبدالسّمیع حامد دربارۀ این دوبیتی نوشته است:
صمیمانه شعر شده است! دورد!
[2] ـ دکتر سیّد محمّدعالم لبیب در پاسخ به این دوبیتی سروده است:
«خلیقا»! حرف تو برجاست یکسر
به هنگام هماغوشیِ دلبر
ز هر جایش بگیری بوسه، بوسهست
ولیکن لذّت هر جاش دیگر!
[3] ـ دکتر سیّد محمّدعالم لبیب در پاسخ به این دوبیتی سروده است:
غذای روح چه کار آیدت ز آوازش
برو ز مخرج صوتش غذای جسم بجوی
[4] ـ دکتر سیّد محمّدعالم لبیب در پاسخ این دوبیتی سروده است:
بوسۀ پیشانی و رخ در شمار بوسه نیست
بوسه آن باشد که بستانی ز لب یا غبغبش
[5] ـ دکتر عبدالسّمیع حامد دربارۀ این دوبیتی گفته است:
«خلیق» صاحب عزیز! گُل زرد، عاشقترین گُلهاست. درودها!
[6] ـ در 3 آبان 1394 رخشانه، دختری 19 ساله به خاطر فرار با نامزد 23 ساله خود از خانه، از سوی مخالفان دولت در روستای غلمین استان غور به حکم یک دادگاه صحرایی سنگسار شد.
[7] ـ شکریّه تبسّم، دختری نهساله که با جمعی از مسافران توسّط گروه هراسافگن داعش در بزرگراه کابل ـ کندهار به گروگان برده شد و در 17 آبان 1394 خورشیدی در زابل افغانستان یکجا با هفت گروگان دیگر سر بریده شد.
گلنور بهمن امینی در پاسخ به این دوبیتی گفته است:
اندوه محشر برپا کرده است در این حنجره!
[8] ـ دکتر سیّد محمّدعالم لبیب در پاسخ به این دوبیتی سروده است:
«خلیق» ما ادیب شهسوار است
به شعرش موشگافی آشکار است
به یک ایما ز دلدار است خورسند
رمانتک عاشق این روزگار است
و: زهمنشینی نامت به نام دوست، «خلیق»!
چه سود، چون نرسد دست تو به دامانش
و گلنور بهمن امینی گفته است:
جنگاندن جام زیباترین کاربردی است که از کلمۀ جنگ دیدهام.
[9] ـ دکتر سیّد مخمّدعالم لبیب در پاسخ به این دوبیتی سروده است:
«خلیقا»! در چه پندار و خیالی؟
ز رمانتیک مِهرت در چه حالی؟
نصیب اهل زور وزر وصالش
تو و یادش سرِ یک میز خالی!
[10] ـ بیا تا گُل برافشانیم و می در ساغر اندازیم.... (حافظ شیرازی)
[11] ـ به روز چهارشنبه 30 دی 1394 خورشیدی ماشین حامل کارمندان تلویزیون «طلوع» در کابل آماج حمله گروه طالبان قرار گرفت و در اثر آن 7 کارمند این رسانه شهید و شماری دیگر زخم برداشتند. فیدراسیون خبرنگاران افغانستان این روز را در تاریخ رسانههای کشور به نام «چهارشنبه سیاه» نامگذاری کرد.
[12] ـ سیّد عالم لبیب در پاسخ به این شعر سروده است:
خلیقا خامهات گشته گهرریز
مگر از مال مردم کن تو پرهیز
از آن وی جرا از خویش دانی؟
تو را کافی همان یک درد او نیز
[13] ـ در 17 تیر 1395 کواسهام، برسام برزین، پسر بیژن برزین، در شهر مزار شریف زاده شد.
[14] ـ بهرام برزین، پسر بزرگم، و بیژن و برسام به ترتیب نواسه و کواسهام میباشند.
[15] ـ گرفتاری با یای نسبتی.
[16] ـ در پیوند با گمشدن رایانهام شماری از دوستان شاعرم در پاسخ به این دو دوبیتی سرودههایی گفتند که در اینجا برخی از آنها نقل میشوند:
شود رایانهات پیدا، مخور غم،
بماند گنجها برجا، مخور غم،
به دزد بیمروّت باد نفرین،
شود شرمنده و رسوا، مخور غم!
سیّد محمّدعالم لبیب
شده رایانه ناپیدا رئیسجان
كدام ظالم زده از موتر تان
دعایت میكنم تا یافت گردد
بده بر پودریها نمبر تان
ذبیحالله اختری
هزارو صد سلامم اختری را
که شیرین میکند شعر دری را
همیدانم که پیش بلخبازار
شناسد دزدهای پودری را
مجید فایق
شده رایانۀ تان اندكی گم
شده چندی كمی هم مال مردم
نوشتار شما را میفرستند
كه دزد خوب بی شاخ است و بی دم
به شاعر دشمنی هرگز ندارد
كه شاعر را خدا رانده چو گندم
به لپ تاپی قناعت می نماید
ز خُم چیزی نخواهد جز خود خُم
حمیرا نکهت دستگیرزاده
«خلیقا»! درد تو اندوهناک است
دلِ ما نیز از این غم چاک چاک است
شود پیدا نهان رایانۀ تو
به ما آن تحفهیی بس ارجناک است
میرویس اشکان فر
ایا رایانهات را كرده دزدى؟
چراغ خانهات را كرده دزدى؟
خدا نفرین كند آن دزد ملعون
سرو سامانهات را كرده دزدى
حکمتالله سیفی
لپ تپ گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
چامههای دلکشت در ذهن یاران، غم مخور
گوش جان بر آسمان ده، ای« خلیق» خوشسخن
تا بود قلبت به یاد لطف جانان غم مخور!
هژیر تهرانی
شنیدم این خبر، قلبم غمین شد
دلم راغم فشرد، اندوهگین شد
الهی قطع گردد نسل دزدان
ز آسیبش «خلیق» ما حزین شد
محمّدکاظم امینی
مخور غم، میشود رایانه پیدا
نشد پیدا «توکّلت علیالله»
دراین کشورخدایا! این چه وضع است؟
برند از شاعری «لپ تاپ» یغما
محمّدکاظم امینی
[17] ـ فیّاض مهرآیین در پاسخ به این دوبیتی سروده است:
گل مینای تان دُور ازخزان باد!
«خلیقا»، زندهگیات جاودان باد!