شعرهای دفتر شعر «نقطه و نقطه، باز هم نقطه»، اثر صالح محمّد خلیق

ناشر: انجمن نویسنده‌گان بلخ

طرح روی جلد: وحید عبّاسی

نگاره‌گر: ژکفر حسینی

برگ‌آرا: سیّد علی موسوی

نوبت چاپ: یکم

شماره‌گان: 1000 نسخه

سال چاپ: 1393 هجری خورشیدی/ 5693 آریایی جمشیدی

جای چاپ: کابل، چاپ‌خانۀ مسلکی افغان

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نقطه و نقطه، باز هم نقطه

 

می‌توانی فقط تو حل سازی، پرسشی را که سخت جنجالی‌ست

در دلم جای تو همیشه پُر است، در کنارم ولی چرا خالی‌ست؟

 

قرن‌ها بعد نیز اگر بینی، سرخِ سرخ است قلبم از عشقت

هیچ‌کس روی آن نگشته، فقط جای پای تو روی این قالی‌ست

 

می‌روم شادِ شاد و سربه‌هوا راهِ عشق تو را و می‌دانم

عشق، رقص سماع بسملی و عشق، پروازِ بی‌پروبالی‌ست

 

سال‌ها بود شعر می‌خواندم، «پاسخ تو سکوت بود و سکوت»[1]

آخرین‌بار لب فروبستم، اوّلین‌بار گفتی‌ام: عالی‌ست

 

نقطه و نقطه، باز هم نقطه...، خانه‌خالی و خانه‌خالی‌ها...

شعرم از قیل و قال بگذشته، بیت بیتش دگر فقط حالی‌ست

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                    بخشیده به یار هنرورم، آقای ژکفر حسینی

 

شکار آهوان لحظه‌ها

 

وه، تو را ـ نام خدا ـ ایزد چه خوش‌بین آفرید!

زنده‌گی را و جهان را باید از دید تو دید

 

هر چه زیبایی‌ست، ـ ژکفر! کفر می‌گردد اگر

گویم ـ از نقّاش هستی کِلک تو بِه‌تر کشید

 

آهوان لحظه‌ها هر قدر هم باشند رم

هیچ نتوانند از تیر نگاهانت رهید

 

می‌شود آیا، بگو! دیوانه‌گی‌های مرا

نیز در زنجیر قابی با مهارت درکشید؟

 

می‌شود بر روی پشتیِ کتاب زنده‌گیم

طرحی از نو ریخت با رنگِ گُل و نور و نبید؟

 

می‌شود آیا، بگو! عکسی هم از آینده کَند؟

می‌توانی دید چیزی را که باشد ناپدید؟

 

دوربین ژرف‌بینت را بگردان سوی من

گیر عکسی  از دل پُر‌عشقم و پُرازامید

 

لحظه‌های شادی‌ام را ـ  تا که جاویدان شوند ـ

باید از تصویربرداریِ تو جانی دمید

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

چشم‌بندی

 

لبم را بر لبت تا می‌گذارم، چشم می‌بندی

نه تنها روز اگر باشد، که شب هم چشم می‌بندی

 

چرا چون چشم می‌بندی، مرا دیوانه می‌سازی؟

مگر جادوگری یا آن که کم کم چشم می‌بندی؟

 

 می‌افتی در خیال دیگری یا آن که می‌شرمی؟

در آغوشم که می‌افتی، چه مُحکم چشم می‌بندی!

 

نمی‌دانم که می‌آرد ملالت یا هم آرامش؟

غزل می‌خوانمت، امّا تو بی‌غم چشم می‌بندی

 

بیا از زنده‌گی لذّت بَریم، آخر از این دنیا

عزیزم! چشم می‌بندم، عزیزم!چشم می‌بندی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

«آری» و «نه خیر»

 

 دوستم داری و می‌گویی نه‌خیر

در دلت «آری» و می‌گویی نه‌خیر

با هزاران واژۀ دیگر به من

بر زبان آری و می‌گویی نه‌خیر

 

دوستم داری و ثابت کرده‌ای

در عمل باری و می‌گویی نه‌خیر

 

می‌روم جایی سفر، دِق می‌شوی؟

اشک می‌باری و می‌گویی نه‌خیر

 

می‌بری آیا بدم؟ می‌پرسمت

نیست باز «آری» و می‌گویی نه‌خیر

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

هر جا که می‌خواهی برو

 

دیگر نمی‌گویم: بیا! هر جا که می‌خواهی برو

بی‌من که رفتی، آشنا! هر جا که می‌خواهی برو

 

هی می‌روم، هی می‌روم... ، ای! پشتِ آتش آمدی؟

سرد است بی‌تو این سرا، هر جا که می‌خواهی برو

 

با من نمی‌مانی اگر؛ پس چار سویت قبله باد!

هرگز نمی‌پرسم کجا؟ هر جا که می‌خواهی برو

 

با آن که زورم می‌دهد، امّا تحمّل می‌کنم

بادا نگه‌دارت خدا! هر جا که می‌خواهی برو

 

با گریه خالی می‌کنم دل را، نه امّا از خودت

این‌جا فقط داری تو جا، هر جا که می‌خواهی برو

 

یک لحظه امّا صبر کن، یک استکان چای مرا

کن نوش جان، بعداً برآ، هر جا که می‌خواهی برو

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

عشق و شعر

 

حرفم یکی‌ست: دل یکی و یار من یکی‌ست

داند خدا که دست به کار و دلم به کی‌ست؟

 

شب‌ها که هم‌نَفَس شده‌ام با سروش شعر

 این از مراقبه‌ست، نه از خواب پینکی‌ست

 

سهم من از تمام جهان، عشق و دوری و

تاقی پُرازکتاب و شبستان کوچکی‌ست

 

آرایش اتاقک من میز کاری و

یک شمع‌دان کاشی و گُل‌دان میخکی‌ست

 

«باشیر اندرون شد و با جان بدر شود»[2]

این عشق و شعر، عادتم از عهد کودکی‌ست

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

گم‌گشته‌گی

 

در جست‌وجوی تو خودم این بار گم شدم

این بار در تو کاملاً، ای یار! گم شدم

 

دریافتم که یافتنم بود گم‌شدن

پیدا شدم، نه باز به تکرار گم شدم

 

تا سایه‌ات شدم که رَوَم پابه‌پای تو

رفتی به زیر سایۀ دیوار، گم شدم

 

بازار رفتی و همه بازاریان گمت

دیگر مگو: میانۀ بازار گم شدم

 

روزی اگر رَوَم به رضای تو در جهان

باشم همیشه زنده، مپندار گم شدم

 

شد باورم زیاد به فردای رست‌خیز

پیداستم اگرچه که بسیار گم شدم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

می‌گذرد

 

بگو برای تو بی‌من چه‌رنگ می‌گذرد؟

به من که بی‌تو چو زندان تنگ می‌گذرد

 

میان آتش و دودم؛ ولی فسرده و سرد

زمانه بی‌تو چو دوران جنگ می‌گذرد

 

ببین که تک تک ساعات عمر ما به عبث

چه تیک و تاک و تک و دنگ دنگ می‌گذرد

 

به هر قدم به سر خاک‌های خاطره‌ها

نوشته‌اند بر الواح سنگ: «می‌گذرد!»

 

خیالم است خیابان خلوتی که از آن

شلوغ یاد تو تنها قشنگ می‌گذرد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

به دختر بزرگم، شگوفه جان، سروده شده است:

 

شهنامه بخوان!

 

آیینۀ مهری و صفا، واه! شگوفه

ای دختر من، رشک گل و ماه، شگوفه!

 

نوروزِ مرا تا بکنی پیش‌تر آغاز

بشگفتی‌ام آن سال به دی‌ماه، شگوفه!

 

فرهیخته‌گیِ تو عجب نیست؛ که باشد

«مامان» تو «مینا»ی دل‌آگاه، شگوفه!

 

هستم پدرت، از همۀ هستیِ دنیا

بس باشدم این مرتبت و جاه، شگوفه!

 

لبخند به لب داری و می‌دانمت استی

پیچیدۀ صد غصّۀ جان‌کاه، شگوفه!

 

پَر پَر چو شگوفه مشو و تازه و تر باش!

بادی بوزد سوی تو هرگاه، شگوفه!

 

با «رستم» و «اسفند» و «کتایون» و «منوچهر»[3]

شهنامه بخوان! راه  برو، راه، شگوفه!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

جدایی

 

یک هفته شد «مزار»، مزاری‌ست پرسکوت

وقتی که نیستی تو، چه بلخ و چه دشت لوت!

 

یک هفته شد فراقِ ترا پرسه می‌زنم

از «زیر شنگ» تا گذر تنگ «زیر توت»

 

بی‌تو به گوشه گوشۀ تار اتاق من

انگار قرن‌هاست تنیده‌ست عنکبوت

 

زنگِ درِ حویلیِ ما زنگ خورده است

در کوچه نیز نیست به جز از شمال، سوت

 

خردادماه اگرچه که تَف‌باد می‌دمد

سرد است بی‌تو، خانۀ من مثل ماه حوت

 

«مینای» من تو نیستی و سفره‌ام تهی‌ست

از آب و نان  ساده و از «کِیچِری‌قروت»

 

«مینای» من بیا و بیاور برای من

یک کاسه دوغ با طبقی از سفیدتوت

 

می‌مردم از جداییِ تو در دَمی، نبود

تنها خیال تو اگرم قوت لایموت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روشنی و آب

 

شاعرم، شعر و شراب من تویی

شور و مستی و شباب من تویی

 

برگ برگِ شعرم از بویت پُر است

محتوای هر کتاب من تویی

 

«رای» را وارونه کردم «یار» شد

رای و یار و انتخاب من تویی

 

خواب دیدم روشنی و آب را

خوبِ من! تعبیر خواب من تویی

 

زنده‌گی جز با تو کَی زیبد مرا

خوب می‌دانم که باب من تویی

 

زنده‌گی را با تو معنا می‌کنم

هم سؤالم، هم جواب من تویی

 

با حضور تو چه کامل گشته‌ام!

نصب عین من! نصاب من تویی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کوچۀ عشق

 

در دلم تخم محبّت که تو می‌افشانی

باید این‌گونه شود هم غزلم دهقانی

 

این چه سالی‌ست که روزش همه عید است و خوشی!

این چه سالی که شبش پانزدهِ شعبانی!

 

عجبا از غزل و عشق ندیدم در عمر

سالی این‌گونه فراوانی و هم ارزانی!

 

در بهاران شاید دسته‌یی‌از درناها

کرده پرواز فروتر به شبی بارانی

 

دیگر این کوچۀ عشق تو و تودرتویی

من و این دل‌شده‌گی و من و سرگردانی

 

با بهار است و گُل سرخ ترا هم‌خونی

با پرستو و قناری‌ست مرا هم‌خوانی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

لحظه‌های اشراقی

 

دوست دارمت بی‌حد، ساده‌یار قشلاقی!

دوست‌داشتن، کاری نیست غیر اخلاقی

 

رونما نخواهد شد بر کس آفتاب عشق

دست تا نیابد بر لحظه‌های اشراقی

 

نیست عاشقی آسان، کرد هم‌زمان باید

با به‌خودفرورفتن، سَیرهای آفاقی

 

در دلم به‌پا کردی رست‌خیز کبرایی

کُلِّ مَن علیها فان،[4] عاشقی هوالباقی

 

تا برآیم از مستی، کاملاً جنون گردم

از شراب عشقت ده، جرعه‌یی دگر، ساقی!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

«آنِ» تو از آنِ من...

 

کرده روحِ زنده‌گی در من سرایت از خودت

نیستم حتّی خودم هم، جز کنایت از خودت

 

رُود، از بی‌اعتنایی؛ کوه، از نازِ تو؛ و ...

می‌کُند آنچه‌ست زیبایی روایت از خودت

 

دردها و سوزها و غصّه‌هایش از خودم

تا ابد بخشیده‌‌ام دل را برایت، از خودت!

 

آن پریشان‌حالی و بخت سیاهش مال من

تار تارِ زلفِ درتوفان‌رهایت از خودت

 

«آنِ» تو از آنِ من باشد اگر، بس باشدم

غیر از «آنِ» تو، تمام چیزهایت از خودت

 

هرچه از شور و ترنّم دارم از خیرات توست

راضی‌ام راضی و ممنون، بی‌نهایت از خودت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

هر ماهِ من روزه‌ست

 

ای ماهِ من! هر ماهِ من روزه‌ست، می‌دانی؟

روزی‌فراخی و مرا شامی نمی‌خوانی

 

کَی کم شود از خوان الوانت؟ برای من

تنها کفایت می‌کند یک دانه بولانی

 

حدّ اقل در آخرِ هر ماه، مثل عید

آماده‌گی باید بگیری بهرِ مهمانی

 

لب‌های من از تشنه‌گی بنگر تَرَک خورده

سیراب کَی می‌سازی‌ام از بوسه‌بارانی

 

می‌میرد از غم عاشقی و نیست پروایت

آیا کجا شد صلّۀ رحم و مسلمانی؟

 

شب‌های من قدر است، روزم عید کی گردد؟

ای ماهِ من! هر ماهِ من روزه‌ست، می‌دانی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

اینک فقط تو مانده‌ای

 

آن غایت‌ها شگرف‌ترین روزگار بود

تنها بهار بود و بهار و بهار بود

 

هر سو قطار دخترکانی و بر لبان

قوقو ققو...، ترانۀ برگ چنار بود

 

من بودم و هوای خوش نوجوانی و

«جوّاد فاضل»[5] و گذر «لاله زار»[6] بود

 

نوروز من شگوفۀ بادام و سیب بود

یلدا که هندوانه‌یی و پُرانار بود

 

شب‌های بهمن و دی و اسفند، اتاق من

گرم از حضور رستم و اسفندیار... بود

 

امّا تو آمدی و به‌هم خورد زنده‌گیم

از آن به بعد با تو مرا کاروبار بود

 

تو آمدی و با غم شیرین عاشقی

از آن به بعد شاعر تو سردچار بود

 

اینک فقط تو مانده‌ای و شعر و عاشقی

از هر چه خوبیی که مرا یادگار بود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زنده‌گیِ مشترک

 

من توام و تو منی، جسم دو تا، روح یک

می‌گذرد وه چه خوش! زنده‌گیِ مشترک

 

از سخنان تو هر لحظۀ من پُرشکر

از لب پُرخنده‌ات دَور و برم بانمک

 

گرم بوَد نان من، سرد بوَد آب من

چینیِ آرامشم، با تو نخوره تَرَک

 

خفتن و بنشستنم تا که به پهلوی توست

نیست برایم مهم، روی زمین یا تشک

 

عاشقم و عاشقی، غرق جهان خودیم

رای نخواهیم زد بر سرِ ـ حتّا ـ فلک

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

سنّت‌شکنی

 

که گفته‌ات که مرو پیش‌تر، توقّف کن؟

بیا و قلب مرا بیش‌تر تصرّف کن!

 

بیا که سردم و لب‌ریز مردنم بی‌تو

گذار لب به لبم، ده تنفّسم، کُف کن

 

به رغم رسم زمان اندکی زلیخا شو

و چاک پیرهنت را برای یوسف کن

 

از آن چه داری و ناگفته خوب می‌دانی

 برای عاشق خود هم کمی تعارف کن

 

به جاده جاده برآ، عشق را شعار بده

به روی هر چه قیود است پا بزن، تف کن

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

سرود غیر عاشقانه

 

نامدی در سرودم، باز فکرم کلافه‌ست

بیت بیتش چه خالی! حرف حرفم چه یافه‌ست!

 

باید اصلاً بگویم، یا که از عشق یا تو

غیر از این محتواها، شعر چیزی خرافه‌ست

 

گشت یا هم‌نشینی، با تو زیباست آن‌جا

شعر، لب‌های دریا، شعر، یک کنج کافه ست

 

تا شدم آشنایت، شد یقینم که دیگر

هر چه درباره‌ات نیست، آن فقط یک گزافه‌ست

 

زنده‌گی با تو زیبد، زنده‌گی با تو خندد

زنده‌گی بی‌تو هیچ و، پوچ و چیزی اضافه‌ست

 

نامدی در سرودم، باز فکرم کلافه‌ست

واژه وزنی ندارد، قافیه بی‌قیافه ست

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

یا هو!

 

افتاده بودی به چنگم، آن شب، سراسیمه، بانو!

گویی به چنگ پلنگی، افتاده باشد یک آهو

 

زل میزدم زل به چشمت، آن چشمه‌سار زلالی

با چشمی از آتشِ سرخ، از تشنه‌گیِ  تو مملو

 

چسپیده بودم چو جوکی، بر پیکرت، می‌مکیدم

سیری نبودم دریغا، از آن بر و دوش و پهلو

 

در خوابِ خوش هم نمی‌شد، یابم چنین لحظه‌یی را:

بر سینه‌ات مانده‌ام سر ـ بر بالشی از پَرِ قو ـ

 

 * * *

 

از چیست یا چیست شورم؟ آیا که این عشقِ پیری‌ست؟

یا آن که خود، پیرِ عشقم، یاهو و یاهو و یاهو!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

اتّفاق عاشقی

 

چه خوابی خوش که در بیداریِ من اتّفاق افتاد!

چه زیبا اتّفاقی با تو ام در آن اتاق افتاد!

 

چنان ای ماه تابیدی در آن شب، آخرِ آن ماه

که شب از روشنایی حضورت در محاق افتاد

 

تمام ماجرا آغاز شد از چشم‌درچشمی

میان قلب‌هامان گفت‌وگو با این سیاق افتاد

 

شدم عاشق، یکی‌ام گفت: آنک آسمانی شد

یکی گفت: آه، آن بیچاره هم در باتلاق افتاد

 

مرا از عاشقی در دل چنان هنگامه برپا شد

که از «داعش» نه این هنگام در شام و عراق افتاد

 

من و عشق و گرفتاری، من و بی‌بندوباری‌ها

مبارک بادم این حالی که بر من اتّفاق افتاد!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چشم‌داشت

 

گفته بودم که به هم‌راه تو نان خواهم خورد

رمضان آمد و برنامۀ مان برهم خورد

 

خیر باشد، رمضان ماه درازی‌ست اگر،

پیشِ رُو عید چو داریم نباید غم خورد

 

می‌توان باز یگان چاشت، ترا مهمان شد

یا که از باغ تو عصرانه انار و اَم خورد

 

گشنه‌تر می‌کُنَدم روزه و قصدم این است

عید، از قند و نبات تو نباید کم خورد

 

رمضان است بهشتی و تویی گندم آن

درک کردم که  از آن میوه چرا آدم خورد؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

«به نام خدا»

 

آغاز کن به نام خدا محفل مرا

شش‌ساله‌گیِ عشقک بی‌حاصل مرا

 

نام خدا «به نام خداگفتن»ات کُند

پرنور گوشه گوشۀ تار دل مرا

 

در لابه‌لای محفل من از دلت بخوان

اشعار عاشقانۀ ناقابل مرا

 

بی‌تو به‌پا همایش عشقم نمی‌شود

آیا تو درک می‌کنی این مشکل مرا؟

 

مجریِ خوش‌سلیقۀ برنامه‌های من!

پایان نبخش محفل ناکامل مرا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

انتحار

 

من عاشق تو بودم و هم استم، این را مگیر مسأله‌یی ساده

نشنیده‌ای مگر تو که دنیا را، هم گاه گاه عشق تکان داده

 

عشق است عشق یار قدیمی‌ام، هم‌زادم و نه حادثه‌یی تازه

من عاشق تو استم و هم بودم، پیش از سپیده‌یی که شَوَم زاده

 

تا عاشقم، رهای رهایم من، از رنگ و بوی هر چه تعلّق‌ها

هرگز ندیده است رهایی را در بند عشق آن که نیفتاده

 

بالاتر است از همه بالاها جایم که آسمان و زمین تنگ است

تا ناکجاست آبیِ پروازم، سیمرغ قاف عشقم و آزاده

 

از خود برون و مستم و دیوانه، هُش‌یار تا همیشه نخواهم شد

کردم بسی زیاده‌رویّ و بود از ساغر الست توام باده

 

در پنج وقت چون که نمی‌گنجم در بی‌خودی نماز چه را خوانم؟

هر شش جهت مراست ببین قبله،  هرهفت آسمانم سجّاده

 

در جست‌وجوی تو چه‌قَدَر گشتم، تا اندکی نشان تو را یابم

از نقش گام‌های من است آنک، صدها هزار کاهکشان جاده

 

در دست توست دکمۀ جانِ من، بگذار تا که نیست شوم در تو

نارنجکی به سینه به نام دل، استم به انتحارِ خود آماده

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ترتیل

 

تو با ترتیل خود، بانو! چه توفان می‌کنی آخر

به قرآن، کلّ دنیا را مسلمان می‌کنی آخر

 

به این ترتیل زیبایی که قرآن را تو می‌خوانی

پرستوهای عاشق را پریشان می‌کنی آخر

 

تمام لحظه‌ها را با صدایت جمعه می‌سازی

تمام دوروبرها را گُل‌افشان می‌کنی آخر

 

چه شیرین است! کم‌تر لب گشا، هم‌صحبتانت را

مصابِ قند از آن «قند فراوان»[7] می‌کنی آخر

 

نه تنها با دم گرمت مرا سرزنده می‌سازی

که مردن را برایم نیز آسان می‌کنی آخر

 

تو که در زنده‌گیِ من برایم نذر می‌بندی

سر قبرم که حتماً «ختمِ قرآن» می‌کنی آخر

 

دعایی هم به حقّ بنده کن، چون با دعاهایت

عزیزم! مرغ آمین را غزل‌خوان می‌کنی آخر

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

برداشت

 

وای از دست کوردل‌ها‍! کَی، از دلِ پاره پاره می‌دانند؟

مرد اگر عاشق است زن‌باره، زن اگر... مردباره می‌‌دانند

 

من به گوشم شنیده‌ام صدبار، از زبان هزار عاقل شهر

سروکار آن که را که با عشق است، آدمی هیچ‌کاره می‌دانند

 

بس که در عصر ما به جز من و تو، نیست مجنون و لیلیِ دگری

عاشقی را رواج متروکی، از نخستین هزاره، می‌دانند

 

است یادم که گفته‌ام بودی: شیطنت‌ها زیاد گردیده

هر قدر هم کنی نهان‌کاری، باز هم نیست چاره، می‌دانند

 

پیش مردم مزن سخن با من، با زبان نگاه هم حتّی

پشت ما حرف می‌زنند آخر، فقط از یک اشاره می‌دانند

 

راستی هم که راست می‌گفتی، کوچه در کوچه پچ پچ است امروز

بین مان هر چه را که می‌گذرد، بی کدام استخاره می‌دانند

 

من که در شعرهای خویش گپی، از گُل و از ستاره هم بزنم

باز هم حدس می‌زنند تویی، همه را استعاره می‌دانند

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بلخ بلخ، او را همیشه  مولوی استم

 

کی‌ست این که در من و با من گلاویز است؟

کی‌ست این که چیستی‌اش رمزآمیز است؟

 

می‌شوم آتش، برایم آب می‌گردد

آب می‌گردم، برایم آتش تیز است

 

یک نَفَس مثل مسیحا زنده می‌سازد

یک نگه خون‌ریز عیناً مثل چنگیز است

 

ایستاده پشت سنگر، گاه رویاروی؛

گه نشسته روبه‌رویم پشت یک میز است

 

بلخ بلخ، او را همیشه مولوی هستم

هم‎چنان او شمس من، تبریز تبریز است

 

کی‌ست تا این چیستان را حل کند: او کی‌ست؟

یا که خود، من کی‌ستم؟ «من» نیز یک چیز است؟

 

کی‌ست این که در من و با من گلاویز است؟

کی‌ستم با تو؟ خود، این، پرسش برانگیز است!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کوچۀ تان

 

چه قدر رُفته و پاک و صفاست کوچۀ تان

مگر که تکّه‌یی از ناکجاست کوچۀ تان

 

به باغ سدره و جوی بهشت دارد راه

تمام فصل، خوش‌آب‌وهواست کوچۀ تان

 

به پنج وقت، از آن عطر عشق می‌خیزد

محلّ آمدورفت خداست کوچۀ تان

 

روایتی‌ست شبش «کوچۀ مشیری»[8] را

چه ماهتابی و پُرروشناست کوچۀ تان

 

همیشه کوچۀ تان را پیاده می‌گردم

فشار خون و دلم را دواست کوچۀ تان

 

به چشم می‌کَشم و بوی، گَرد و خاکش را

سرشته از گُل و از توتیاست کوچۀ تان

 

به خوب‌بودنِ آن نیست جای بحث، بس است

همین که خانه و جای شماست کوچۀ تان

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نشست

 

یادت نرفته باشد، فردا نشست داریم

مشکل شده‌ست بی‌حد، فردا نشست داریم

 

تأخیر نیست آن را، موضوعِ سرنوشت است

صد نی، هزار درصد فردا نشست داریم

 

معلوم گردد از ما تا کی‌ست حق‌به‌جانب؟

تا کی‌ست خوب و کی بد؟ فردا نشست داریم

 

تا راه حلّ خوبی یابیم، عاشقان را

داد اطّلاع باید: فردا نشست داریم

 

عاشق‌شدن گناهی بود و بَریم تا پی

اوّل‌تر از که سرزد؟ فردا نشست داریم

 

عشق است مشکلِ ما، امّا نه بهر کاهش

تا بیش‌تر بگردد، فردا نشست داریم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زنده‌گان مومیایی‌گشته

 

خاک بلخ باستانی می‌‌دهد بوی تو را

می‌شناسم در دل ویرانه‌ها کوی تو را

 

بوده‌ام عاشق‌ترینت پیش‌تر از عصر سنگ

نقش می‌کندم درون غارها روی تو را

 

با اشارت ـ پیش از پیداییِ خطّ و سخن ـ

می‌سرودم شعر، چشمان سخن‌گوی تو را

 

یافتند از زیر «زرگرتپّه» بعد از قرن‌ها

ـ آن‌چه را بخشیده‌ات بودم ـ النگوی تو را

 

زنده‌گان مومیایی‌گشتۀ دست توایم

عاشقی! مردم نمی‌دانند جادوی تو را

 

با تو روزی هم‎سفر آن سوی کیهان می‌شوم

می‌کنم تا دُورها تکثیر، سوسوی تو را

 

تا کجای «آن‌چه اندر وهم ناید آن شدن»

می‌کنم طی عاقبت راهِ فراسوی تو را

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

شعار غزّه

 

آهنگ عشق بالا، باز از نوار غزّه‌ست

بوی شقایق آید، جشن بهار غزّه‌ست

 

بگشای تا بدانی، لوح فشرده‌یی این

از کربلای خونین، با مستعار غزّه‌ست

 

هنگام سورِ خون است، هنگامۀ جنون است

شور هزار غزوه، در کارزار غزّه‌ست

 

یک وقت بود جُولان ، جَولانگهِ جوانان

میعادگاه عشّاق، اکنون کنار غزّه‌ست

 

هر سو ستون دودی، هر سو چراغ آتش

این کوشک‌های زیبا، آیا دیار غزّه‌ست؟

 

دی‌شب به شیشه دیدم، پوشیده است گلگون

عاشق شده‌ست اُرگون، او نیز یار غزّه‌ست

 

او غمزه‌یی‌ست شاید، از آن رفیق اعلا

ورنه چرا دلِ من، بس بی‌قرار غزّه‌ست؟

 

تکبیرِ عاشقانه‌ست، یاهوی عارفانه‌ست

امروز، روز قدس است، شعرم، شعار غزّه‌ست

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خواب‌های پریشان

 

در سرت این روزها داری هوای دیگری

بر سرِ من می‌کنی ناز و ادای دیگری

 

این چنین برخورد از سوی تو بی‌پیشینه بود:

روی حرفم با تو و فکر تو جای دیگری

 

آشنا من کردمت با شیوه‌های عاشقی

جای من شاید گزیدی آشنای دیگری

 

خواب‌هایم را پریشانِ پریشان کرده‌ای

من برایت دیده بودم خواب‌های دیگری

 

تازه شعرم را فضای عاشقی انباشته

باز هم مگذار یابد محتوای دیگری

 

با همین اطوار و کردارِ تو هم راضی‌ستم

بر سرم نازل نگردانی بلای دیگری

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لحظۀ پدرود

 

کو طاقتی تا پا از این مشکو بگیرم؟

کَی می‌شود با بی‌توبودن خو بگیرم؟

 

امّا دگر راهی به پیشِ رو ندارم

ساک سفر را باید از پستو بگیرم

 

بگذار پیش از آب‌پاشی‌ات به پشتم

من بوسه‌های داغی از آن رو بگیرم

 

در لحظۀ پدرود، سویت چشم دوزم

عکسی از آن چشم و از آن ابرو بگیرم

 

رفتم، خداحافظ! که نزدیک است پرواز

شاید سراغت را من از «یاهو» بگیرم

 

تو مهربانی را به من ره‌توشه دادی

در بازگشتم من چه‌ات کادو بگیرم؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زادِ سفر

 

رُو اگر چه بی‌تو سوی باختر آورده‌ام

کَی به سوی قبلۀ یاری دگر آورده‌ام؟

 

آمریکا آمدم، این سوی دریاهای شور

شور عشقت را به دل، زادِ سفر آورده‌ام

 

لحظۀ پدرود بوسیدم لب و روی تو را

کام دل را کاملاً امّا نبرآورده‌ام

 

من که معتاد نَفَس‌های توام، ای هم‌نَفَس!

کَنده‌ام جان، بی‌تو، این‌جا کَی به‌سرآورده‌ام؟

 

گاهِ برگشتم به استقبال من آی و ببین

ار مغانت را که چندین شعرِ تر آورده‌ام

 

شهر واشینگتون دی‌سی/ 29 مرداد 1393

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

در سوگ بانوی غزل، سیمین بهبهانی

 

«ستاره دیده فروبست...»

 

«ستاره دیده فروبست و آرمید»[9] که گفت؟

ستاره‌یی که به هفت آسمان ندارد جفت

 

که گفت؟ لب دگر از جامِ شعر گفتن بست

کسی که بر سرِ پیمان عشق بود از الست

 

کسی که بوده دَمش گرم و زنده‌گی‌انگیز

به واژه واژه دمیده‌ست روحِ «رستاخیز»

 

مگوی: آه که «سیمین بهبهانی» رفت

درست نیست؛ کَی او از جهان فانی رفت؟

 

که «چلچراغ» صداهاش روشن است هنوز

و «جای پا»یش در «دشت ارژن» است هنوز

 

سرودِ اوست خطی، برتر از خط سوّم

«خطی ز سرعت و از آتش» است و ابریشُم

 

پیام صافیِ عشق است و آیۀ شادی‌ست

و هر سرودۀ او «یک دریچه آزادی»[10]ست

 

کجا بمیرد شاعر؟ که عاشق از ازل است

به ویژه «او» که دگر خود، الاهۀ غزل است

 

«ستاره دیده فروبست و آرمید» که گفت؟

نمی‌توان به دو انگشت، آفتاب نهفت

 

                                                       شهر پیتسبرگ ایالت پنسیلوانیای آمریکا/ 31 مرداد 1393

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دارم هوایت را

 

 

بارانی‌ام در این، شب‌های مهتابی

ابریِ ابری‌ام، وقتی نمی‌تابی

 

نزدت چه‌سان آیم؟ نزدم چه‌سان آیی؟

من این برِ آبم، تو آن برِ آبی

 

وقتی که بیداری، افسوس در خوابم

وقتی که بیدارم، افسوس در خوابی

 

می‌چرخی و با تو یک‌جای می‌چرخم

می‌خوانم‌ات خانم! «گُل‌نارِ زریاب»[11]ی

 

دارم هوایت را، دارم هوایت را

بی‌هرچه خواهم زیست، هرگز نه امّا بی....

 

شهر مورگان تاون ایالت ویرجینیای غربی آمریکا/ 3 شهریور 1393

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بادهای یادها

 

گشته‌ام این روزها یک روح سرگردان و تنها

می‌کَشم بر دوشِ خود این سو و آن سو نعشِ خود را

 

گشته‌ام روحی پریشان، غرقِ غرقِ بی‌قراری

می‌رَوَم جنگل به جنگل، می‌رَوَم دریا به دریا

 

زنده‌گانی دارم، امّا در دیاران مجازی

با خیالات تو دارم گوشه‌گیری‌ها و نجوا

 

«هم‌دلی از هم‌زبانی بِه‌تر است»، امّا چه چاره؟

دربه‌در می‌گردم، این‌جا هم‌زبانی نیست حتّا

 

در میان بادهای یادها گردیده‌ام گم

نیست در پشت سر، از من نقش پایی نیز پیدا

 

شهر توسان ایالت آریزونای آمریکا/ 6 شهریور 1393

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راه سفر

 

هرچه باداباد، می‌بندم کمر را

می‌شوم آماده انواع خطر را

 

پای‌بست‌ات استم، امّا دستِ من نیست

پیش می‌گیرم اگر راه سفر را

 

از جهان ساکی پُر از یادت مرا بس

تَرک خواهم گفت هر چیز دگر را

 

بی‌حضورت سرد می‌گردد جهانم

با صدایت گرم دار این دَور و بر را

 

لحظه‌ها را می‌شمارم واژگونه

تا گشایم باز سویت بال و پر را

 

شهر سالت‌لیک‌سیتی ایالت یوتای آمریکا/ 8 شهریور 1393‌

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باغ‌های سرخ و زرد

 

نه  شاعری‌ست، نه عشق است و عاشقی این‌جا

اگر که است، نه کاری‌ست منطقی این‌جا

 

و باغ‌ها همه‌گی سرخ و زرد را مانند

کجاست رنگ و رُخ و بوی مشرقی این‌جا؟

 

کجا رَوَم که دلم باغ باغ  باز شود؟

که کم نمی‌شودم هیچ دل‌دقی این‌جا

 

نه عاشقی‌ست، نه شعر است و شاعری این‌جا

و نیست اصلن رنگِ شقایقی این‌جا

 

شهر سنت لوئیس ایالت میسوری آمریکا/ 14 شهریور 1393

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

باران شو و باران...

 

نزدیک است از غصّۀ بسیار بترکم

ای وای، مبادا که شَوِی در پیِ تَرکم!

 

جز در تو ای آیینه کجا یابم خود را؟

داری تو هرآیینه تواناییِ درکم

 

من مزرعۀ نورس للمی امیدم

باران شو و باران، نه که رگبار تگرکم

 

من می‌کنم از مِهر تو همواره تنفّس

ای وای، شود ذرّه‌یی از مِهرت اگر کم!

 

کابل، 26 مهر  1393

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

برای من خیالی بوده‌ای

 

تو را با صد قلم آراستم، زیباترت کردم

و با خون دلم آخر غزل‌های ترت کردم

 

«مراد از بلخ تو بودی...»، «سرود ملّیِ عشّاق»

و چندین دفتر و دیوانِ شعرِ دیگرت کردم

 

سپس محفل به محفل بردمت، چندان تو را خواندم

که چندین نسل را دیوانه و عاشق سرت کردم

 

سپس در اقتفای من سرودند و سرودندت

تمام شاعران را جمع در دَوروبرت کردم

 

دریغا! در دهان دیگران افتاده‌ای حالا

نمی‌دانی که اوّل من غزل‌های ترت کردم

 

پُر است امروز تنهاییِ مَردم از تو و تنها

برای من خیالی بوده‌ای و باورت کردم

 

کابل، 24 مهر 1393

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آن روز چه می‌کردی؟


آن روز چه می‌کردی، در پشت دری بسته

با ... ـ نام نمی‌گیرم ـ ای دختره! بنشسته؟

 

کَی می‌شودم باور؟ چیزی که شنیدم من

از مَردمِ دَوروبر بگریخته و جَسته

 

چون یافت کسی دیگر جز من به حریمت راه؟

آن قول و قرارت کو؟ دوشیزۀ وارسته!

 

پیمانۀ پیمان را بشکسته اگر باشی

دیگر به که رُو آرم با این دلِ بشکسته؟

 

این پرسشِ پیچیده سرگیچه مرا کرده:

آن روز چه می‌کردی...؟ من خسته شدم خسته

 

کابل، 25 مهر 1393

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

دوستت دارم

 

کجا شد مهربانِ من؟ که گوید: «دوستت دارم!»

که گوید: «از صمیم قلب، بی‌حد دوستت دارم!»

 

و با پیک صبا، نِی؛ بل‌که با «یاهو» و یا «جیمیل»

همین یک جمله را دایم فرستد: «دوستت دارم!»

 

و یا از پشتِ خطّ تیلفون با پارسیِ قند

کُند کام مرا شیرین، بریزد دوستت‌دارم

 

کجا شد؟ آن که خود عاشق‌تر از من بود و هی می‌خواند:

«اگر گویند مردم خوب یا بد، دوستت دارم!»

 

چه شد؟ تا باز هم گوید...؛ نمی‌سازد مرا آرام

خدایا از زبان دیگران صد دوستت‌دارم

 

کابل، 27 مهر 1393

 



ـ «پاسخ او سکوت بود و سکوت»، از شعر «فعل مجهول» سیمین بهبهانی.[1]

[2]  ـ از حافظ شیرازی است.

[3]  ـ رستم، اسفندیار، کتایون و منوچهر، نام‌های فرزندان دخترم می‌باشند.

ـ از سورۀ الرّحمن.[4]

 ـ داستان‌نویسی ایرانی.[5]

 2ـ خیابانی در تهران که کتاب‌های داستان جوّاد فاضل در آن‌جا چاپ می‌شد و روی‌دادهای برخی ازاین داستان‌ها نیز در آن‌جا اتّفاق افتاده اند.

 ـ بگشای لب که قند فراوانم آرزوست (مولانا جلال‌الدّین محمّد بلخی)[7]

 ـ اشاره به شعر معروف «کوچه» از فریدون مشیری، با مطلع: بی‌تو مهتاب‌شبی باز از آن کوچه گذشتم.[8]

[9]  ـ «ستاره دیده فروبست و آرمید، بیا!/ شراب نور به رگهای شب دوید، بیا!»، مطلعی است از یک غزل سیمین بهبهانی.

[10]  ـ «رستاخیز»، «چلچراغ»، «جای پا»، «دشت ارژن»، «خطی ز سرعت و از آتش» و «یک دریچه آزادی»، نام‌های دفترهای شعر سیمین بهبهانی اند.

[11]  ـ «گُل‌نار»، نام رُمانی‌ست اثر استاد ره‌نورد زریاب، نویسندۀ شناخته‌شدۀ معاصر کشور.